زندگی برای همه

گر تن دهی و دل ندهی فاحشه ای چه زن باشی و چه مرد

+ چرا؟

 

سوال ها برایم مطرح بوده اما به نتیجه توجه ای نداشتم .

  • چرا وقتی کسی را دوست داریم منتظر ایده آل ترین شرایط برای گفتن می مانیم ؟
  • چرا وقتی می توانیم الان با او باشیم منتظر تهیه خانه و ماشین و.... می مانیم ؟
  • چرا وقتی می توانیم راحت یک زندگی مشترک شروع کنیم 50 میلیون هزینه می کنیم ؟
  • چرا وقتی باید گریه کنیم جلوی بغض مون را می گیریم ؟
  • چرا وقتی با یک لبخند دلی را می توان بدست آورد تردید می کنیم ؟
  • چرا زیر باران با چتر قدم می زنیم ؟
  • چرا برای وجود پاره ای از تنت باید ازدواج کنی ؟
  • چرا وقتی دوست میداری دوستت ندارند ؟
  • چرا برای تکه ای نان کلیه اش را میفروشد ؟
  • چرا سر بی گناه بالای دار است ؟
  • چرا بری او که دوستش نداریم بوسه میفرستیم ؟
  • چرا برای دوست داشتن واقعی پنهان کاری می کنیم ؟
  • چرا او را دست به سر می کنیم چون ....؟
  • چرا برای ازدواج به قلب مون مراجعه نمی کنیم ولی به دارایی های او می اندیشیم ؟
  • چرا فکر نمی کنیم شاید فردایی نباشد ؟
  • چرا از آینده ای که نمی دانیم چطوری هست غولی ساختیم عظیم ؟
  • چرا بایدهای زیادی داریم ؟
  • چرا کلمه های مثل مادر بی محتوا شدند ؟
  • چرا دوستی ها کمرنگ شدند ؟
  • چرا به من کم سر می زنید ؟
  • چرا گل به هم هدیه نمی دهیم ؟

راستی چرا نمی دونی چقدر دوستت دارم ؟

 

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
تگ ها: عاشقانه
comment نظرات () لینک


+ عاشقانه

توی بیخوابیی که به سرم زده بود، به صورت همسرم نگاه کردم که چقدر آرام خوابیده بود. دستم را گذاشتم روی گونه اش. بیدار نشد. ازش پرسیدم که می داند چندین سال، تمام آرزوهای من بوده است؟ تمام آرزو یعنی به هیچ چیز دیگری فکر نکردن. چقدر برای این زن گریه کرده ام، نامه نوشته ام، شعر خوانده ام، قلبم آمده است توی دهنم. می داند. لابد. شاید. هروقت بغلش می کنم، می گوید:"دروغ نگو." من دستانم شل می شود، توضیح نمی دهم که دروغ نمی گویم. شاید هم حق با اوست، خیلی از این سال های با هم بودن مان، یادم نبوده که چقدر تمام آرزوی من بوده است. با هم حرف زده ایم. خندیده ایم. سفر رفته ایم. دعوا کرده ایم. غذا پخته ایم. رنجیده ایم. رنجانده ایم. بت هم بودیم، دوست هم شدیم.

بغلش کردم. خواب بود. به من نگفت دروغ نگو. قلبش می تپید. خون از توی رگ هاش به تن من می رفت. تن من جان داشت. چشمانش بسته بود. بازویش داغ بود. نفسش آرام و معطر بود. من در کنار تمام آرزویم خوابیده بودم، سفت بغلش کرده بودم و یادم آمده بود که عاشق هستم.

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ هیچ وقت دقت کردید چرا

هیچ وقت دقت کرده اید ، چرا ؟؟!!

چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟
چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟
چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟
چرا تو خونه 40 متری ال سی دی 52 اینچی میذارن ؟
چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟
چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟
چرا تو شهروند و هایپراستار و ... چشم میدوزن به سبد همدیگه؟
چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟
چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟
چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟
چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟
چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟
چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟
چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟
چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟
چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می خرند؟
چرا مردها مناسبتهارو فراموش میکنن؟
چرا فیلم زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟
چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟
چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟
چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟
چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟
چرا مراسم ختم ساعت 5 بعد از ظهر تشکیل میشه؟
چرا زنها با اینکه قلبا زن زلیلیسم رو قبول ندارن ازش دفاع میکنن؟
چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟
چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟
چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟
چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟
چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟
چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه ؟
چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه رقصید؟
چرا سه تار سه تا تار نداره؟
چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟
چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟
چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟
چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟
چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه)؟
چرا زنها لوازم ارایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟
چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟
چرا مردها فرق آرایش 5 هزار تومنی رو با آرایش یک میلیون تومنی رو نمیفهمن ؟
چرا زنها 256 رنگ رو با اسم بلدن درحالیکه در طبیعت 10-12 رنگ بیشتر وجود نداره؟
چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟
چرا داماد باید برقصه ؟
چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟
چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟
چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟
چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟
چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟
چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟
چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟
چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟
چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟
چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟
چرا آدمها وقتی عکس میگیرن روپنجه بلند می شن؟
چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟
چرا راننده تاکسی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟
چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟
چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟
چرا با اینکه میدونی چرت و پرته نوشته رو تا آخر خوندی؟

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها: جوک و طنز و عاشقانه
comment نظرات () لینک


+ #این مطلب واقعیست#


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات () لینک


+ تردید

چند وقتی بود به او شک کرده بودن، رفتارهایش عجیب به نظر می رسید. دیرتر از همیشه به خانه می آند. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. در حالی که اشک آرام آرام اروی گونه هایم می غلتید، چمدانم را بستم.

ناگاه کیف گوشه اتاق توجه ام را جلب کرد. تمام رمزهایی را که به ذهنم می رسید امتحان کردم، باز نشد. خیلی عصبانی شدم و کیف را به گوشه ای پرت کردم. چند متر آن طرف تر کیف باز شد. سراغ کیف رفتم چیز خاصی در آن نبود. جزچند برگه کاری. به سرعت برگه ها را کنار زدم. چشمم برقی زد.

اولین عکسی را که با هم گرفته بودیم.

آن طرف تر چیز دیگری جلب توجه می کرد. جعبه کوچک کادو شده، تپش قلبم بیشتر شد. جعبه را باز کردم، همان انگشتری که هر وقت از جلوی طلا فروشی رد می شدم خودنمائی می کرد، یک کاغذ یاد داشت هم روی آن نوشته شده بود: عزیزم تولدت مبارک بابت تاخیرهای این مدت مرا ببخش، باید بیشتر کار می کردم تا بتوانم هدیه ای نا قابل تقدیمت کرنم. ناگاه به ذهنم خطور کرد که کیف چطور باز شد. رمز کیف را نگاه کرد، تنها چیزی که به ذهنم نرسید. شمندگی در صورتم موج می زد. رمز کیف چیزی نبود جز تاریخ تولدم.

 

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها: عاشقانه
comment نظرات () لینک


+ دیوانگی

دارم فکر می کنم...

فکر می کنم ....

تا راهی تازه بیابم!

چند وقتی است دیوااانگی نکرده ام

 

 

وقتی درست مقابل چشمانم هستی...

وقتی در نفس هایم عطرت را حس می کنم ...

و وقتی وجودم سرشار از نور توست

چه فرقی می کند صدایت که می کنم

نگاهم به آسمان باشد یا به زمین؟!

 

لعنت به این اس ام اس

..............

دلم برای صدایت تنگ شده است

برای دیدن روی تو لحظه شماری می کنم

ای تمام هستی من

ای ...........................................

 

 

درست است که زندگی برای ما گاهی

چیزی جز گرم کردن یک رابطه در

مایکروفر وجودمان نیست!!!

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها: طنز و عاشقانه
comment نظرات () لینک


+ زندگی نامه سهراب

سهراب سپهری در 15 مهر 1307 در شهر کاشان به دنیا آند. سهراب: مادرم می داند من روز 14 مهر ماه به دنیا آمدم درست سر ساعت 12 مادرم صدای اذان را می شنید. پدر سهراب اسد الله سپهری کامند اداری پست و تلگراف بود و هنر و ادب علاقه ای وافر داشت (نقاشی می کرد و تار می زد) خط هم می نوش. پدر سهراب: کوچک بودن پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافی بود در طراحی دست داشت.

خوش خط بود تار می نواخت او مرا به نقاشی عادت داد. مادر سهراب «ماه جبین سپهری» او را بسیار دوست می داتش. او نیز اهل شعر و ادب بود و در خرداد 1372 درگذشت. مادری دارم بهتر از برگ درخت.

مادر بزرگ سپهری حمیده سپهری شعر می گفت و اشعار بو در کتاب «زنان سخنور» آمده است.

پدر بزرگ سپهری ملک المورحنین مورخ بود و کتاب مشهور ناسخ التورایخ را در چند جلد نوشته است.

دوره زندگی سهراب سپهری را می تون به چند دوره تقسیم کرد: 1319-1307

دوره ی کودکی شاعر و در کاشان می گذرد. دوره ی 6 ساله ی ابتدایی در دبستان خیام کاشان می گذراند. دانش اموزی منضبط بود بسیار خوش خط بود و به خوش نویسی علاقه داشت. حتی در کودکی هم شعر می گفت. یک روز که به خاطر بیماری به مدرسه نرفته بود نوشت:

ز جمعه تا سه شنبه خفته دلان                   نکردم هیچ یادی از دوستان

ز درد دل شب و روزم گرفتار                            ندارم یک دمی از درد آرام

از سال 24-1319

در مهر ماه 1319 سهراب به دبیرستان قدم گذاشت در این دوره علاقه سهراب به نقاشی همچنان حفظ می شود بلکه شدت هم می گیرد. شعر را گاهی به لحجه کاشانی هم م یگفت.

1332-1324

در آذر ماه 1324 دانشسرای مقدماتی را به پایان می رساند  بعد از دو سال به استخدام اداره ی فرهنگ و هنر کاشان در آمد تا شهریور 1327 در این اداره ماند در همان زمان در امتحانات ششم ادبی شرکتمی کند و دیپلم کال دبیرستان را نیز می گیرد در همین سال ها با مشفق کاشانی آشنا می شود و در 20 سالگی به دانشکده ی هنر های زیبای دانشگاه تهران راه پیدا می کند و چند ماهی در شرکت نفت مشغول به کار می شود. در سال 1330 اولین مجموعه شعر نیمایی خود را با نام «مرگ رنگ» منتشر کرد در سال 1332 از دانشکده ی هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد. و به دریافت نشان رجه ی اول علمی نایل آمد . در همین سال در چند نمایگاه نقاشی در تهران شرکت کرد و دومین مجموعه اشعار خود را با نام «رنگ خواب ها» منتشر کرد، آنگاه به تاسیس کارگاه نقاشی همت گمشات.

از سال 1340-1332

در این سال ها سپهری مدتی کوتاه در ادارات دولتی مشغول به کار می شود بخش موزه در اداره کل هنرهای زیبا ـ سرپرست سمعی و بصری در اداره ی کل اطلاعات وزارت کشاورزی ـ تدریس در هنرستان هنرهای زیبا ـ هنرکده ی هنر های تزئینی ـ می پردازد.

در تهران میان شاعرات و نویسندگان جوان دوستانی پیدا می کند ، نصرت رحمانی ، منوچهر شیبانی ـ غلامحسین غریب . همچنین سهراب در این سالها رودفتر از شعرهایش را نیز چاپ می کند. (آوار آفتاب) (شرق اندوه) در مهر ماه 1334 ترجمه اشعار ژاپنی از وی در مجله سخن چاپ رسید. در سال 1336 از راه زمینی به کشور های اروپایی به پاریس و لندن رفت.

از سال 1359-1340

این سال ها اوج تکاپوی ادبی و هنری سهراب است. آثار هنری و ادبی به ویژه اشعارش وسیع مورد توجه قرار می گیرد. در پنج سال نخست این دوره زیباترین منظومه ها و شعرهایش را می نویسد. صدای پای اب ، مسافر و دفتر ـ حجم سبز ، درباره آنها نقدهای فراوانی نوشته می شود ، برخی او را به نادیه گرفتن دردها و دور بودن از جامعه متهم می کند. اما حتی اینان نیز نمی ت.اند توفیق عظیم سپهری را در نوشتن اشعاری شفاف انکار کنند. او در جواب نه مقاله ای نوشتانه نقد و نه تحلیل نه پاسخی داد و نه به کسی اعتراض کرد.

سهراب سپهری سفرهای زیادی رفت. از جمله به افغانستان ـ فرانسه ـ هند ـ آلمان ـ انگلیس ـ اسپانیا ـ هلند ـ ایتالیا ـ اتریش ـ امریکا ـ یونان ـ مصر همچنین در نمایشگاه های فراوانی نیز شرکت کرد. تالار فرهنگ تهران ـ نیالای تهران ـ صبای تهران سهراب به خواندن همواره اندیشیدن همیهش وفادار بود. ساعت ها به مطالعه و اندیشیدن می پرداخت. به فلسفه و عرفان عشق وافری داشت او با آشنایی عمیق با زبان خای فرانسوی و انگلیسی و تا حدی ژاپنی این امکان را داشت که حوزه ی آگاهی هایش را گسترش دهد. او همیشه منتظر کتاب هایی بود که سفارش داده بود. ساعتها در اتاق خود به مطالعه نقاشی و سرودن اشعار و ساد داشتهای دیگر مشغول بود همیشه شتاب داشت.

سهراب در سال 1355 تمام هشت دفتر و منطومه ی خود را در هشت کتاب گرد می آورد. که سال بعد انتشارات طهوری انتشار می یابد. این کتاب مورد تحلیل و نقد بسیاری قرار می گیرد. تورج رهنما «بیژن جلالی» «منوچهر آتشی» در برنامه ی «کتاب ها و دیدگاه ه به بررسی آن می پردازند.

اما شاعر هشت کتاب به سرعت به سمت مرگ پیش می رود. بیماری سرطان خون او را هر روز نحیف تر می کند. در سال 1358 به بیماراش پی می برد. در اوایل سال 59 در بیمارستان پارس تهران بستری می شود

اول اردیبهشت 59 سپهری به ابدیت می پیوندد. طبق خواست خودش او را در روستای گلستانه به خاک می سپارند. اما به پیشنهاد از بیم آنکه طغیان رود قبرش را از بین نبرد او را در صحن «امام زاده سلطان علی» دهستان شهر اردهال به خاک می سپارند.

سهراب سپهری یکی از چهره های ماندگار و تاثیر گذار در شعر معاصر فارسی است و در کنار شاعر بودن و حتی بیش از شاعر بودن نقاشی توانگر نیز به شمار می اید. در این تحقیق شعر سهراب از 3 جنبه مورد بررسی قرار می گیرد.

زبان به بیان و اندیشه ، زبان سپهری زبانی نرم و لطیف و ساده است و در بسیاری از موارد به محاوره نزدیک می شود. و تکرار چه تکراری واژه چه تکرار ترکیب یا جمله، نقش عمده ای در آثار سپهری دارد.

قافیه در کارهای نخستین سپهری نقش عمده ای دارد ولی در نیمه ی دوم هشت کتاب آن را به طور کامل کنار می گذارد. از نظر بیان سهراب به استعاره ، تشبیه و حس آمیزی توجه دارد و آثارش پر از ترکیبات مجازی و تشبیهات تازه غیر منتظر است.

در سطح فکری سهراب سپهری شاعر یاست که در شعرش با طبیعت گره می خورد و تعالیم اخلاقی اش گاهی او را به عرفان نزدیک می گرداند. سپهری در دنباله ی پر آشوب کنونی ما انسان را به صلح و صفا و صمیمیت و صداقت فرا می خواند و به همین علت متهم شده است که نسبت به درد ها مصیبت های پیرامونی خود بی اعتنا است.

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات () لینک


+ داستان عاشقانه



دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

مردی دیروقت ‚ خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میکنی؟

- فقط میخواهم بدانم.

- اگر باید بدانی ‚ بسیار خوب می گویم : 20 دلار

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت : میشود10 دلار به من قرض بدهید ؟

مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کارمی کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای

گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیازداشته است.

به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابی پسرم ؟

- نه پدر ، بیدارم.

- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش بردو از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این که خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود‚ ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا

می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸
تگ ها: زندگی و عاشقانه
comment نظرات () لینک