این بار تو بگو "دوستت دارم " نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
دلـــــــتنگم
مثل مـــــــــادری بی ســـــوادی
کــــه دلــــش هوای بچه اش را کــــــــــرده
ولی بلــــد نیست شـــــــــــماره اش رو بگیــــــــــره
از ایرانی بودن ما همین بس که مرقد امام رضا می رویمف ولی سری به فردوسی توی طوس نمی رویم
کم کم داریم عرب می شویم و خود نمی دانیم؟!؟!؟!؟
روزای آخر اسفند همه جا صحبت عیده خوش به حال اون دلی که پیش گلها رو سفیده
1- خوش به حال اون دلی که پیش زن و بچش رو سفیده (یعنی لباس عید تونسته براشون بگیره)
2- خوش به حال اون دلی که گل تو خونش کاشته
3- خوش به حال اون دلی که از خودش توی این سالی که گذشت رو سفیده (به آرزوهاش رسیده)
4- خوش به حال اون دلی که پیش زن و بچش رو سفیده (اونا از دستش راضی اند و اذیتشون نکرده)
5- خوش به حال اون دلی که تونسته بهتر بشه برای سال جدید
6- خوش به حال اون دلی که (شما بگید)
قصد داریم روشی بسیار نوین را به شما معرفی کنیم که با انجام آن می توانید کاری کنید که در هر زمان شخصی اقدام به ارسال فایل از طریق بلوتوث به شما کند بلافاصله پس از این کار موبایل شخص ریست (خاموش و روشن) شود! توجه کنید این روش در واقع هک کردن گوشی نیست بلکه باگی است که فقط در گوشی های نوکیا وجود دارد و در آنها عمل می کند. این روش می تواند بسیار برای شما مفید باشد زیرا با این کار می توانید بدون نصب نرم افزار خاصی یک سپر مدافع برای گوشی خود ایجاد کنید.
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره، نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشونی میرسی
خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر شی و خبر نداری
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسو پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
پدر بزرگم با همه خوبی ها و مهربانی هایش از بین ما رفت.
خدا بیامرزدش.
خدا رحمتش کند.
زندگی بیشترش سوختن است , درس آموختن است , یک برادر دارم , واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است , توی روزای گرفتاری و تنگ دستی من .
زندگی , زندگی انتظاری است که آدم زِ برادر دارد .
زندگی فانوسی است لبِ دریای خیال , آویزان .
می توان آن را دید و نه بیش روشن است , اما , به اندازه خویش .
زندگی تابلویی است نیمه راه که ز سر منزل مقصود خبر می آرد. کار او هشدار است گر, مسافر رهش بیدار است .
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد ، دو ، سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد .
زندگی زندانی است ، که در آن بیشتر از زندانی , زندانبان دارد .
زندگی دِین بزرگی است که بر گردن ماست .
چرا در زندگی ادمها روزهایی هست که فکر می کنه که چرا اون کسی که خیلی اونو دوست داره دیگه اون فرد ما رو دوست نداره در صورتی که اون فرد ما رو هنوز دوست داره
ولی برگ از درخت خسته می شه و پاییز بهونست
پس باید هر چند وقت یه بار هم که شده به اونایی که دوستشون داریم اجازه بدیم که برای خودشون باشند و فکر کنند شاید دارند تصمیم مهمی می گیرند یا درگیر مسائل کاری خودشون شدند و نمی تونند اون طوری که ما می خوایم به ما توجه کنند. پس همیشه یادمون باشه که ما در زمانی که هستیم نمی تونیم اونی رو که خیلی دوستش داریم را همیشه به همون اندازه ای که سر حال هستیم بهش عشق بورزیم و همیشه سرحال باشیم و توی زندگی بهشون همیشه بیشترین اهمیت رو بدیم
زندگی زندگی زندگی
زندگی برای تمام آنهایست که می توانند در تمام لحظات با محبت به دیگران زندگی کنند.
عاشقا ای عاشقا عشق من رنگ خزونه …… تب من رنگ شقایق تو یه دشت بی
نشونه**** هستی را یکسره باختم سوختن و موندن و ساختن…….. اول عاشقی اینه
اخر عاشقی اونه**** عاشقا ای عاشقا اون می گفت برام می میره ……اون که می گفت
از محبت تا منا از من بگیره ****دیگه تو نگاه گرمش واسه من حرفی نمونده ……بارون
محبتی نیست دیگه قلبش یه کویره ******روز و روزگاری داشتیم شوق انتظاری داشتیم
…..تویه شهر عاشقی ها پاییز و بهاری داشتیم****** تو دیار بی کسی ها گل ارزو می
کاشتیم……. باسه ی یه لحظه دیدن دل بی قراری داشتیم *****اشیونه را به هم ریخت
بازیه دست زمونه…... من یه سرگردون عاشق اون نمی خواد که بمونه *****تویه
چشماش نمی خونم قصه ها ی اشنایی ……من هنوز باور ندارم این دوتا چشما
همونه
هنوزم در پی اونم که می شه عاشقش باشم مثل دریای من باشه منم چون قایقش
باشم.
هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه.شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه
هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه.نگاه های پراز مهرش پناه خستگیم
باشه میگن جوینده یابنده است ولی پاهای من خسته است من حتی با همین
پاها میرم تا حدی که جان است.
هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه
پاکو بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس
منو می خوای منم ای وای تورو می خوام.
خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه منم اون عاشق خاکی که از
عشق تو دل چاکه.
هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه
پاکو بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس
منو می خوای منم ای وای تورو می خوام.
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
۱)در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.
۲) حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمایهوامطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقیمیماند.
۳) در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا” ۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.
۴) اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را میطلبد که جمعا” ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.
۵) طبیعتا” ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز میشود. پس ۹۶ روز باقی میماند.
۶) ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چراکهانسان موجودی اجتماعی است. این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.
۷) روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.
تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.
۹) در سال شما ۱۰ روز را به بازی میگذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.
۱۰) در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است .
۱۱) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند.
۱۲) ۱ روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند.
دختر دهه 60 :باید با آبرو باشم
دختر دهه 70 :باید تحصیلکرده باشم
دختر دهه 80 :باید پولدار باشم
پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی
پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی
دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه
پسر دهه 60 :در سن 25 سالگی سیگاری میشد
پسر دهه 70 :در 20 سالگی سیگاری می شد
پسر دهه 80 :قبل از سن بلوغ سیگاری می شود.
دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
پسر دهه 60 : دارم میرم باشگاه ... دارم میرم زیر زمین بنوشم !!!
پسر دهه 70:دارم میرم مهمونی ... دارم میرم قلیون بکشم !!!
پسر دهه 80 :دارم میرم دبی ... دارم میرم توهم بزنم !!!
دختر دهه 60 : دوست پسر یکی اونهم یه عشق پاک
دختر دهه 70 :دوست پسر یکی یا دوتا . چند تا هم زاپاس برای روز مبادا
دختر دهه 80 : دوست پسر بین یک نفر تا یک هنگ یا تیپ در رده سنی بین 20 تا 60 سال مجرد تا صاحب عیال و چند سر عائله. بالاخره تو این همه آدم یکی پیدا میشه بخواد لباس عروس واسم بخره.
پسر دهه 60 :داریوش گوش می داد
پسر دهه 70 :ابی گوش می داد
پسر دهه 80 :مقلدین درجه 3و 4 داریوش و ابی را (که خواب عکس انداختن با داریوش را می بینند) را گوش می دهد .
پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند.
دختر دهه 60 :به خاطر حفظ آبرو همه کار می کنم
دختر دهه 70 :به خاطر دوست پسرم همه کار می کنم
دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار می کنم.
پسر دهه 60 :خانواده و پدر مادرم عزیزترین چیز است
پسر دهه 70 :دوست دخترم عزیز ترین چیزاست
پسر دهه 80 :مواد محرک و توهم زا و ماشینم عزیز ترین چیزند.
دختر دهه 60 :شوهر منجی نیست شوهر کردن سنت خدا و رسم زندگی ست.
دختر دهه 70 :شوهر شوهره شوهر... بالشت سره شوهر...
دختر دهه 80 :من یک افسرده ی روانی پر از غصه ام و شوهر منجی من است و دیگر هیچ راه نجاتی نیست.
پسر دهه 60 :در هر صورت باید زن بگیرم
پسر دهه 70 :باید پولداربشم و زن بگیرم
پسر دهه 80 :باید قاطی کنم و زن بگیرم.
دختر دهه 60 : زن روز و اعتمادی می خواند
دختر دهه 70 :فهیمه رحیمی و مهدی سهیلی می خواند
دختر دهه 80:بیشتر در اینترنت دنبال فیلتر شکن جدید و پروکسی است.
پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی
دختر دهه 60:سیگار کشیدن دختر یک کابوس است دختری که سیگار می کشد خراب است.
دختر دهه 70 :گهگاهی کنار پنجره یا واسه افه تو پارتی یا کافی شاپ یه دو نخ می کشم.
دختر دهه 80 :پیش به سوی آسم، سرطان حنجره ،ریه،نای و خون قبل از یائستگی.
جوان دهه 60 :جنگ زده بود
جوان دهه 70 :غرب زده بود
جوان دهه 80 :پوچ است.
دختر دهه 60 :از خدا می ترسم
دختر دهه 70 : از بی عشقی می ترسم
دختر دهه 80 :از بی پولی می ترسم.
جوان دهه 60 :خواب صلح و آرامش می دید
جوان دهه 70 :خواب بد بد می دید
جوان دهه 80 :فقط کابوس می بیند.
پدر برای پسر دهه 60 :در حکم یک پدر مقدس بود حرمتش کاملا حفظ می شد
پدر برای پسر دهه 70: در حکم یکی از اعضای خانواده بود باید به او حال داد.
پدر برای پسر دهه 80 :سر خره عوضی اسکل بی پدر مادر.
دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید
دختر دهه 70 : اول مدرک تحصیلی خود را به رخ می کشید
دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبیل و ریخت و قیافه خود را به رخ می کشد.
داماد دهه 60 :فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم
داماد دهه 70 :فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم
داماد دهه 80 :فقط عشق و حالم و کارم.
عروس دهه 60 :بایدمثل مادرم سوخت و ساخت این ذات زندگی ست بدبختی و خوشبختی با هم.طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله میزان بردباری صبر و توان مدیریت منه.باید سعی کنم مثل دو رود در کنار هم باشیم. باید مدیریت کنم این هنر زندگیه.
عروس دهه 70 :نباید سوخت وساخت اما باید زندگی کرد و همینطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پایان تلخیه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول می کنم میرم. این هنر زندگیه.
عروس دهه 80 :مثل دو کوه برابر هم.عوضی بره مهرمو می زارم اجرا یه راست می رم با یکی دیگه.خوش بگذرون و سختی نکش.این هنر زندگیه.
مرد دهه 60:خدا خانواده ثروت
مرد دهه 70 :خانواده ثروت خیانت به همسر
مرد دهه 80:ثروت، خیانت به همسر ،مصرف پروزاک و انواع دیگر قرص اعصاب .
عروس دهه 60:تقسیم وظایف رمز موفقیت و آسایشه. من طی یک سند قانونی همسر این مرد هستم نه دوست او .وظیفه من خانه داریه وظیفه مرد کار و تامین زندگی هر کس غیر از این به گوشم بخونه شیطانه.
عروس دهه 70 :تقسیم وظایف چیزیه که باید دوباره معنی و تعریف بشه.دلیل نداره من همیشه غذا درست کنم من کلاس گیتار دارم کلاس آواز دارم . فقط سه یا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوی غذا بیاد.اما خب می دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.
عروس دهه 80 :تقسیم وظایف یه حرف احمقانه و سنتیه هر کس به فراخور حالش هر کار که از دستش بر اومد انجام میده هر کاری که می کنم از لطف منه نه وظیفه من پس من هر کاری تو خونه می کنم لطف می کنم. تعهد و وظیفه اعصابمو بهم می ریزه.
پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون
پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه
دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5
پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت
دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها را شفیع می کرد دعا و نذر می کرد وبالاخره حاجت دل خود را می گرفت
دختر دهه 70 :پیش رمال و دعا نویس می رفت و حاجت خود را طلب می کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت های خصوصی به هر نحو که شده رفع حاجت می کند.
جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داری داداش
صبح ساعت ۵
قدیم: به آهستگی از خواب بیدار میشود. نماز میخواند و سپس به لانه مرغها میرود تا تخم مرغها را جمع کند
جدید: مثل خرچنگ به رختخواب چسبیده و خر و پف میکند..
صبح ساعت ۶
قدیم: شیر گاو را دوشیده است ، چای را دم کرده است ، سفره صبحانه را با عشق و علاقه انداخته و با مهربانی مشغول بوسیدن صورت آقای شوهر است تا از خواب بیدار شود.
جدید: باز هم خوابیده است
صبح ساعت ۷
قدیم: مشغول مشایعت آقای شوهر است که از در خانه بیرون میرود و هزار تا دعا و صلوات برای سلامتی شوهر کرده و پشت سرش به او فوت میکند.
جدید: هنوز کپیده است.
صبح ساعت ۱۱
قدیم: مشغول رسیدگی به بچه ها و پاک کردن لپه برای درست کردن ناهار است.
جدید: تازه چشمانش را با هزار تا ناز و عشوه باز کرده و با دست در حال بررسی جوش های روی کمرش است
ظهر ساعت ۱۲
قدیم: مشغول مزه کردن پلو به جهت تنظیم نمک آن است.
جدید: در حال آرایش کردن با همسایه طبقه بالا در مورد انواع پازیشن های جدید جهت چیز صحبت میکند
ظهر ساعت ۱۳
قدیم: در حال شستن جوراب و لباسهای آقای خانه درون طشت وسط حیاط خلوت میباشد.
جدید: در حال روشن کردن ماشین لباسشویی ، ماشین ظرفشویی و البته غرغر کردن است…
ظهر ساعت ۱۴
قدیم: در حال مالیدن پای آقای شوهر که برای خوردن ناهار به خانه آمده است میباشد. جهت حض جمیل بردن آقای شوهر ، دامن گل گلی خود را پوشیده است.
جدید: در حال انداختن یک غذای آماده درون میکروفر بوده و در همان حال در حال تماشای FashionTV میباشد.
ظهر ساعت ۱۵
قدیم: در حال جارو کردن حیاط خانه و تمیز کردن لانه مرغها و بردن علوفه برای گاوشان میباشد.
جدید: با یکی از دوستانش به پاساژ صدف برای خرید رفته است.
عصر ساعت ۱۶
قدیم: مشغول شستن پاهای کودکشان است که به دلیل دویدن در کوچه خونی شده است.
جدید: در حال پرو کردن لباسهای خریداری شده است. در همان حال هم نیم نگاهی هم به شکم خود دارد که جدیداً چاقی را فریاد میکشد.
عصر ساعت ۱۷
قدیم: دم در خانه ایستاده است تا آقای شوهر بیاید.
جدید: در لابی نشسته است تا با آقای شوهر به خرید برود.
عصر ساعت ۱۸
قدیم: برای شوهر خود چای آورده و مانند یک خانم کنار شوهرش در حال صحبت با او است.
جدید: از این مغازه به آن مغازه شوهر بیچاره خود را میبرد.
شب ساعت ۱۹
قدیم: سفره شام را انداخته و شوهر را برای خوردن شام دعوت میکند.
جدید: هنوز در حال خرید است.
شب ساعت ۲۰
قدیم: در حال شستن ظروف شام ، کنار حوض خانه است.
جدید: کماکان در حال خرید است.
شب ساعت ۲۱
قدیم: در حال چاق نمودن قلیان آقای همسر میباشد..
جدید: در رستوران ، پیتزا میل میفرمایند.
شب ساعت ۲۲
قدیم: رختخواب ها را پهن کرده است برای خوابیدن . در حال ریختن گل سرخ روی متکای آقای خانه است تا خوش بو شود.
جدید: در حال غرغر کردن بر سر وضعیت ترافیک است.
شب ساعت ۲۳ و ۲۴
قدیم: ….سانسور…
جدید: در حال مشاهده ماهواره هستند ایشون ، لطفاً مزاحم نشوید.
روزهای که با لب ِ یار افطار نشود ، باطل است ؛ یادم باشد تمام ِ روزههای بیتو را قضا کنم
فیلمای ایرانی با کلی طرفدار که هر شب دارن دنبال می کنند با کلی بد آموزی در مورد برخورد با پدر و مادر و نوع حرف زدن
اون موقع یه فیلم خارجی پخش می کنند با کلی سانسور که مثلاً چرا پیرزنه توش یه کم آستینش بالا بود
این بد آموزی داره یا اون
ملکته داریم
سلام به تمام اونایی که توی زندگی محلت را بر تمام کارهای روزمزشون مقدم می دونن
و سعی می کنند تا با محبت به دیگران بتونند آنهایی که دوستشون دارند به زندگی کردن ترغیب کنند.
توی زندگی هر کس می خواد که اونی باشه که می خواد اونی باشه که هست
فرزند دوست داره برای پدر و مادرش فرزند باشه
پدر می خواد برای همسرش همسر باشه و برای فرزندانش پدر
مادر می خواد که برای همسرش همسر باشه و برای فرزندانش فرزند
هر کسی می خواد اون چیزی که هست باشه
پس چرا ما نمی خوایم این کارارو انجام بدیم.
پدر می خواد که برای فرزندانش پدری کنه با محبت کردن و حمایت کردن
مادر می خواد برای فرزندانش مادری کنه با همراهی کردن با همفکری کردن و با حمایت کردن و محبت کردن
توی زندگی هر کس ممکنه که پیش بیاد که عزیزی رو از دست بده
ولی از دست دادن عزیز فقط به مردن شخص نیست
به عدم محبت فرد است به دور شدن عاطفی فرد است به عدم انجام دادن اونایی هست که فرد می خواد باشه هست
فرزند می خواد که پدر و مادرش حمایتش کنند و همراهش باشند
پدر و مادر می خواند که همراه باشند و حمایت کنند.
ولی وقتی کسی این کارها رو انجام نده
فرد برای اون شخصی که محبت نکرده مرده به حساب می آد
البته اینو که می گم شما فکر نکنید منظورم به یک بار عدم محبت است
به کل زندگی است
کسی که در کل طول زندگی محبت ندیده یتیمه
پس نذارید که بچه های یتیمی وارد زندگی و جامعه کنیم که هر کس می دونه این گونه افراد برای مردم و جامعه چقدر منفور هستند.
چون فردی که اینگونه یتیم شده باشه از تعادل عاطفی و روانی خوبی برخوردار نیست.
پس پدران و مادران حال و آینده سعی کنید که به تمام اونهایی که دوستشان دارید محبت کنید
با تشکر از تمام شما بابت خواندن این مطالب
دیگه مثل تو خشگل و قشگ و بی وفا نمی خوام
اگه یه روز برات ببمیرم و هم پیشت نمی آم
پیشت نمی آم
دوستان عزیز چرا زنان این دوره و زمونه به این گونه تبدیل شده اند.
چرا زنان فکر می کنند که با اندکی آرایش و مقدار کمی بیرون قرار دادن م می تونند دل هر پسری رو ببرند.
چرا فکر می کنند که با ناز و عشوه اومدن توی صحبتاشون می تونند که دل پسری رو ببرند.
اگه واقعاً دل پسری با این مسائل برده شود
پی به همین راحتی می تواند از تو هم دل بکند و با کس دیگری باشد.
دوستان من توی این زندگی باید به فکر خوشمزگی ها بود نه خوشگلی ها
دوستان من باید دانست که زیبایی شرطی برای زندگی کردن با اونی که دوستش داری نیست
باید با اخلاق دل کسی رو به دست اوردن نه با لوندی و خوشگلی
کسی که اومد جلو و به شما گفت که شما خوشگل شده اید و من عاشق خوشگلی شما شده ام
بدونید که اون برای زندگی کردن اصلاً مناسب نیست.
دوستان سعی کنید که با خشگلی نمی شه دل کسی رو بدست اوردید با لوندی نمی شه دل کسی رو به دست اورد.
وقتی توی زندگی خودتون می بینید که انسان های زیادی هستند که با زنهایی زندگی می کنند که اصلاً به نظر شما خشگل نیستند و یه به قولی داف نیستند
ولی اونها با هم خیلی خوشبختند.
ولی اونایی که با یک داف زندگی خودشونو شروع کردند و دختر با لودی و خوشگلی خودش تونسته دل پسری رو به دست بیاره و تونسته توی دل او خودشو جا کنه
نمی دونه که اون پسر به راحتی می تونه از تو هم دل بکنه و بره به سمت و سوی خودش
خشگلی می گن برای دو روز اول زندگی خوبه
درسته
چون توی زندگی مسائل پیچیده تری وجود داره
سختی داره و راحتی
دوران نامزدی داره و بعد از عروسی
دوران خود عروسی داره و سختی های عروسی
دعواهای خانواده های دو طرف
اگر دختری یا پسری فرق نمی کنه لای زرورق رشد کرده باشند طی اولین دعوا از هم جدا می شند
و شاید دوام بیارند و طی دومین دعوا بچشونو تو جوب ول می کنند و یا می ذارند سر راه
قدیما هر کسی پول نداشت با بچه اش این کارو می کرد
الان جدیداً مد شده هر کس که حال و حوصله بچه داری نداره اونو می ذاره سر راه
این خیلی بده که می بینیم توی خیابانوی شهر که مادری اصلاً حوصله فرزندشو نداره و وقتی که می بینم که بچه ای که اصلاً نمی دونه زندگی یعنی چی می زندش و دعواش می کنه و تهدید
بچه نمی فهمه این مسائل چیه
اون فقط محبت می خواد
اون بچه الان فقط از شما توجه می خواد همین نه ای کارهایی که شما انجام می دید.
دوستان و همراهان سعی کنید که توی زندگی خودتون یا به سمت ازدواج نرید یا اگه می رید با دل شیر برید و با عشق به اخلاق و با بصیرت و با حوصله زیاد
که زندگی این روزها بسیار سخت شده و باید زندگی را از دید عشق دید وگرنه اصلاً زندگی ادامه پیدا نمی کند
دوستان من شاد باشید و با محبت به زندگی خودتون ادامه بدید.
با سلام خدمت تمام خوانندگان این وبلاگ
می خواستم از خودم بگم ولی دیدم خیلی سخته
و می خواستم از زندگی بگم که خیلی خیلی سخته زندگی ولی باید زنده بود و زندگی کرد
نه زنده بود و کار مضاعف کرد
باید همتی مضاعف داشت و زندگی بیشتری
ما ایرانی ها زنده هستیم که کار کنیم که زنده بمانیم
کمتر کسی رو دور و بر خودم دیدم که زنده باشه که زندگی کنه حرص پول نداشته باشه
پول لازمه زندگی هست
ولی برای زندگی کردن لازمه نه برای زنده بودن
دوستان باید این را دانست که عاشق بودن خیلی بهتر از زنده بودن هست
و زندگی کردن در کنار آن که واقعاً دوستش داری واقعاً زیباست
و البته آنانی که دوستشان دارید
و اینو بدونید که توی این دنیای بی ارزش ما آمده ایم تا با هم دوست باشیم و با هم زندگی کنیم و به هم محبت کنیم و با هم عاشقانه رفتار کنیم و سعی کنیم که بتوانیم در کنار هم باشیم نه هر کس برای بالاتر رفتن و بالا ماندن از آنانی که دوستشان دارد فاصله بگیرد.
انسان ها باید بدانند که زندگی اینی نیست که ما در پی آن هستیم
زندگی شادی در هر لحظه هست
و باید دانست که زندگی بدون آنانی که دوستشان دارید بسیار بد هست که ما از آنانی که واقعاً دوستشان داریم فصله بگیریم و برای بدست آوردن پول با هم بجنگیم و آنانی که دوستشان داریم را برای پول و ثروت و شهرت از دست بدهیم.
دوستان دوست باشید همیندر این ویرانه ها کز یاد دوستان
چه داریم جز یادی اینترنتی
در این ویرانه ها که انسان نمی داند چه باید کرد
ولش کن شعرم نمی آد
توی زندگی ما هیچی شعر گونه وجود نداره نمی شه شعر عاشقونه خوند
یا باید شعر طنز گونه گویی یا غمنامه
زندگی خیلی از ما انسان ها به همین صورت ادامه خواهد داشت. انسان های زیادی وجود دارند که برای لحظه دیدن همدیگر به هزار آب و آتش می زنند تا یه لحظه بهترین دوستشون یا خانواده هاشونو ببینند ولی توی همین روزگاران هم هستند افرادی که برای لحظه ای ندیدن دوستان یا خانواده هاشون هزاران دعا و آرزو دارند
یا اونا خیلی احساسی هستند یا این یکی ها خیلی دلسنگند.
ولی به هر حال همه انسانیم و همه داریم روی این کره خاکی زندگی می کنیم و باید بدانیم که تمامی ما انسان ها به داشتن دوستامون و خانواده هامون شناخته می شیم.
پس باید سعی خودمونو بکنیم تا به همدیگر کمک کنیم
از قدیم الایام گفته اند که: چراغی که بر خانه رواست بر مسجد حرام است.
خیلی از آدمها هستند که می گن خانواده من چنان می کنند و چنین می کنند پس من نمی تونم با آنها زندگی کنم.
ولی خداوند گفته است که خانواده رکن اصلی است (حالا خداوند هیچی انسانیت و جامعه شناسی و خود جامعه) پس باید دانست که خانواده در درجه اول است و باید این را هم دانست که بی وجود خانواده هیچ کدام از ما شناخته نمی شویم و باید بدانیم که هر چقدر هم برای خودمون کسی باشیم حداقل در روز خواستگاری باید با خانواده بریم برای دوستی پیدا کردن باید به تائید خانواده برسه و غیره
پس یادمون باشه که اگر انسان می خواهد پیشرفتی انجام دهد یا باید خانواده خود را با خود پیشرفت دهد یا باید تا آخر عمر جور خانواده را هم بکشد. پس سعی خودتونو بکنید تا همیشه خانواده ای مستحکم و در خور خودتون داشته باشید واین کار نمی شود که بشود مگر اینکه با خانواده خود دوست باشید و با خانواده خود بهترین رفتار را داشته باشید.
پس سعی کنید که انسان های خوبی باشید و سعی بر این داشته باشید که انسان بودن و انسان ماندن چه دشوار است برای آنکس که از احساس سرشار است.
دوستان من و خوانندگان این مطلب اینجا زندگی است
پس کار کنید که زندگی با خانواده داشته باشید.
نه اینکه زنده باشید و کار کنید و خانواده را این وسط سربار خود بدانید.
شاد و سر حال و مهربون و با خانواده باشید.
مرتضی مردانی (زندگی برای همه) برای تمام آنهایی که زندگی را با محبت ادامه می دهند.
یادم می آد که چندی پیش یه مطلبی زدم که
خودش لذتیه که آدم دوستایی داشته باشه که بعد از چندین سال هنوز صداشون کنه آقای فلانی نه فقط فلانی
این دلیل بر این نیست که کسی فکر کنه منظورم اینه که با هم هنوز خودمونی نشده ایم
یعنی اینکه هنوز برای هم محترم هستیم
در مترو نشسته بودم. ایستگاه هفت تیر. ساعت ده و نیم شب. از خستگی حتی نمیتوانستم چشمانم را باز نگه دارم. بر عکس ساعتهای قبلی مترو بسیار خلوت بود. در رویای رسیدن به رختخواب بودم که پسری بیست و پنج شش ساله وارد شد. همزمان شروع کرد به صحبت با موبایل خود:

- سلام
- خوبی ؟
- ببین خانواده من موافقت نمیکنن
- میگن این مهریه زیاده
- نه باور کن نمیشه
- خوب آخه خیلی زیاده
- بیا یه کاری کنیم. خودمون با هم توافق کنیم
- میگم موافقی بریم سفر حج
- چطوره من مهریه ندم به جاش بریم سفر حج
لابد جواب منفی گرفته بود که گفت:
- خوب دهن من سرویس میشه. شوخی نیست که 1372 سکه.
- نمیشه 72 سکه باشه ؟
میخواست کمی لحنش را از حالت جدی خارج کند.
- چطوره 472 باشه با یه سفر حج. خوبه ؟
- خوب دو تا سفر حج
نگاهش میکنم. دلم برایش میسوزد. همزمان با دست چپش با ریشهای پروفسوریاش بازی میکند. مشخص است که استرس دارد. دلم برایش میسوزد.
- خوب من چطوری میخوام بدم
- میدونی که مهریه عندالمطالبهاس.
از این کلمه متنفرم. عندالمطالبه. نزدیکترین معادلی که برایش دارم اجاره به شرط تملیک است. نمیدانم چه ربطی دارد. با شنیدنش یاد بازار مولوی میافتم. انگار رفتهای زن بخری.
- آقا من این دختره رو میدم بهت. فعلاً ببر استفاده کن. ولی هر وقت پولش رو خواست باید بدیها.
پدر عروس پیش خود اینطور فکر میکند. حتماً این چیزی است که میخواهند بگویند ولی نمیگویند.
- حالا کی داده که گرفته.
این هم احتمالاً در ذهن داماد است.
یادم میآید که صبح از جلوی دادگاه خانواده رد میشدم. این گوشه از میدان ونک همیشه شلوغتر از قسمتهای دیگر است …
رسیدم ایستگاه توپخانه. باید پیاده میشدم. نگاهی به پسر انداختم. هنوز صحبت میکرد.
بر اساس نتایج حاصل از مطالعه جدید صورت گرفته در مرکز تحقیقاتی Retrevo، بیش از 38 درصد زوجهای جوانی که کمتر از 25 سال دارند تلفنهمراه همسر خود را به صورت مخفیانه بررسی میکنند.
به گزارش فارس به نقل از سینت، برخی از زن و شوهرها این اقدام را از روی بیاعتمادی انجام میدهند و برخی دیگر با داشتن اعتماد کامل به همسر خود، دست به چنین کاری میزنند.
اما به هر دلیلی، بیشتر آنها تمایل دارند که به صورت مخفیانه از فعالیتهای همسر خود در تلفنهمراه مطلع شوند. باید توجه داشت که هماکنون ابزارهای ویژهای برای گوشیهای هوشمند و لپتاپها ارایه شده است که به کمک آنها میتوان به صورت مخفیانه در گوشی دیگران تجسس کرد.
مرکز تحقیقاتی Retrevo که پیشتر نیز مطالعات مشابهی را انجام داده بود، برای به دست آوردن نتایج کنونی بیش از 1000 زن و مرد را در گروههای سنی با سطح درآمدهای مختلف در کشور آمریکا مورد بررسی قرار داد.
در پایان این بررسی مشخص شد که 38 درصد زن و شوهرهایی که سن آنها کمتر از 25 سال است، بیش از دیگران تمایل به تجسس مخفیانه در بخش پیامک تلفنهمراه همسر خود دارند. در این میان، 38 درصد این افراد به صورت مخفیانه به پست الکترونیکی و بخش مربوط به تماسهای حاصل شده در تلفنهمراه همسر خود نیز به صورت مخفیانه سر میزنند.
علاوه بر این گفته شده است که 25 درصد افراد متاهل در گروههای سنی مختلف این اقدام را بدون اطلاع طرف مقابل خود انجام میدهند.
این بررسی نشان داده است که مردان تمایل کمتری به تجسس در گوشی همسر خود دارند و خانمها بیشتر این اقدام را انجام میدهند. در حالی که 30 درصد مردم به صورت مخفیانه سراغ گوشی همسر خود میروند، 33 درصد زنها گوشی شوهر خود را بدون اطلاع وی مورد تجسس قرار میدهند.
این ولنتاین ایرانی است یا خارجی
من با این کاری ندارم
به این کار دارم که واقعاً در این روز ما به همدیگر عشق می دهیم یا کادو
ما در این روز که روز عشق است ما به همدیگر چه می دهیم.
آیا واقعاً ما در این روز خاص احساس می کنیم که با دادن یک هدیه حالا چه کوچک و چه بزرگ به یکدیگر عشقی تقدیم می کنیم.
می شود این کادو رو به دو صورت داد
یا با کلی کلمات محبت آمیز و کلی عشق
یا نه به صورت پرتابی سه امتیازی به دستان عشق خود و با کلی کلمات تنفر آمیز و زشت
آخه ما داریم این کادو رو از سر وظیفه می دهیم یا نه این که می خواهیم که به عشقمون عشق تقدیم کنیم نه صرفاً یک کادو که قیمت هر چقدر می خواهد باشد. خواه یک زمین یا ویلا باشه یا یک ماشین یا نه اصلاً یک شاخه گل رز که از توی باغچه خونه همسایه کنده اید و آورده اید. (حالا نگید ولنتاین زمستان است و گلی توی باغچه ها نیست، که این مطلب کلی هست کلاً در مورد کادو)
تو به من خندیدی و ندانستی
من با چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام ، آرم
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟ (حمید مصدق)
ولی باید دانست که چرا این هدیه از بهر چیست و باید به این مطلب پی برد که انسان هدیه را برای ابراز عشق می دهد نه از روی احساس مسئولیت یا خالی کردن بار تکلیف یا چشم و هم چشمی که فلانی همچین کادویی برای یارش گرفت و تو باید بهتر بگیری
زندگی انسان ارزش آن را ندارد که انسان بخواهد به خاطر این دو روز بی ارزش خودش را اسیر مادیات کند. خوشمزگی به زندگی تزریق کنیم نه خوشگلی
توی زندگی خودمون سعی کنیم که عشق تزریق کنیم نه هدیه های زیبا
زندگی خیلی که با کادو های زیبا به همدیگر دارد سپری می شود ولی هر دو هر روز قرص های اعصاب می خورند که بتونند به اعصاب خودشون تسلط پیدا کنند (البته نه تمام این افراد) ولی بعضی ها هستند که این گونه اند.
ولی بعضی از افراد هستند که با دادن یک شاخه گل به زندگی خوشمزگی تزریق می کنند و باعث می شوند که تا آخر عمر هر دو طرف احتیاج به یک قرص هم پیدا نکنند (این هم بخش پزشکی این مطلب)
آخه چرا ما انسان ها این گونه ایم
مــــــــــــــحــــــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــت
من برایم هنوز جا نیافتاده که چرا این دوره زمونه همه برای ارتباط با همدیگه از اس ام اس و یا مسنجر و چت استفاده می کنند و با بی هم بودن.
و کمتر به سمت زندگی در کنار هم می روند.
چرا دیگر پدر سالار وجود ندارد که همه در کنار هم و با پدر خود زندگی کنند.
همه می گن می خوایم مستقل باشیم
می خوایم طعم تنهایی زندگی کردن و مستقل زندگی کردن رو بچشیم
ولی وقتی به مشکلی بر می خورند همه می گن بابا
آخه چرا؟؟؟؟؟؟
وقتی می شه همه با هم خوشمزگی زندگی رو درک کنن و جدا از دلتنگی و سختی های زندگی همه با هم زندگی کنن و از لذت با هم بودن استفاده کنند
چرا همه می خواهند که به تنهایی زندگی کنند.
می گن دوری و دوستی
آخه چرا دوری؟؟؟؟؟؟ و دیگر آن چه دوستی است؟؟؟؟؟
وقتی می شه با پدر و مادر بود با خواهر و برادر بود و با اونها رشد کرد، (آخه همه می گن که اونا باعث عدم رشد ما می شن) وقتی که می تونن اونا را با خودشون به سمت جلو حرکت داد چرا دوری و دوستی.
آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
به نظر من با هم بودن خوشمزگی به زندگی می دهد ولی دوری و دوستی فقط قشنگی زندگی را افزایش می دهد ولی اون هم امکان داره واسه خوشمزه نبودن زندگی از بین برود و دیگر خوشگل نباشد.!!!!!
زندگی باید خوشمزه باشه نه خوشگل
خوشگلی زندگی پولداری و خوشمزگی این با هم بودنا است
خیلی ها در تلاشن که هر دو باشه و خیلی راحت می شه که هر دو را داشت ولی اگه بخوای به سمت یکی بری و اون یکی را رها کنی هم نمی شه و اگه مجبور شدید حتماً به سمت با هم بودن ها بروید و کمتر به سمت دوری از همدیگر بروید و نگذارید که خوشگلی های زندگی ما رو از همدیگر دور کند و سعی کنید اجازه بدید که زندگی روی خوشمزه بودنه خودشو به شما نشون بده و نه خوشگلیاشو
هر خوشگلی به درد نمی خوره این رو همیشه در یاد خودتون نگه دارید
ولی به نظر من باید با هم بود.
زندگی باید با هم باشند و در کنار آنهایی که دوستشون داری و نه دوری و دوستی
حتی اگه باعث بشه از پول در اووردن یا پیشرفت در هر مسئله عقب بیافتیم
دیگه مثل قدیم نیست که همه بچه زیاد بیارن
ولی حالا باید همه خواهر برادرا با هم باشن تا بچه ها حداقل با رسم و رسوم زندگی با هم و فرهنگ خانواده خودشونو آشنا بشن و بتونن یاد بگیرن از همون اول که با هم باشن و بتونن بفهمن که این فرهنگ این خانواده است که محبت حرف اول رو می زنه نه پول داری و سرمایه داری
شاید یکی توی زندگی پول دار و سرمایه دار بشه ولی وقتی مهربون نباشه به درد نمی خوره اون سرمایه، مهمترین سرمایه محبت و شادی فرد است نه پول و مدرک فرد
شاید یکی در بهترین محله های زندگی کنه ولی فردی در همون خانواده باشه که در بدترین وضع زندگی کنه باید انسان به این فکر کنه که توی دینمون توی فرهنگی ایرانی بودنمون اینه که وقتی مهمترین چیز توی زندگی انسان ها و انفاق ما انسانها بخشش به فامیل است نه به هر کسی که فقیر است
چراغی به خانه رواست به مسجد حرام است
وقتی فامیل و آشناهای انسان در وضع بدی زندگی می کنند باید به آنها رسید نه به فقیری که در راه می بینید یا به صندوق صدقاتی که در سر هر چهار راهی است.
البته انفاق زیبا ترین راهش محبت است نه پول
محبت خیلی بهتر از پول است.
مــــــــــــــــــحـــــــــــــــــــــــبــــــــــــــــــــــت
چند روزی بود که بچه های محله به تکاپو افتاده بودند. وقت زیادی به شروع ماه محرم نمانده بود و آنها هنوز مکانی برای برپا کردن هیئت کوچک شان پیدا نکرده بودند. سالهای قبل هیئت شان را در قطعه زمینی که داخل محله بود برپا می کردند. اما امسال شهرداری منطقه آنجا را برای ایجاد فضای سبز در اختیار گرفته بود و حالا بچه ها دنبال مکانی بودند که در روزهای سرد زمستان هیئت شان را در آنجا برپا کرده و برای امام حسین (ع) عزاداری کنند.
غروب یک روز تعطیل بچه های محله دور هم جمع شده بودند تا برای مشکلات شان راه حلی پیدا کنند. احمد با لبخندی گفت: «بچه ها اصلاً ناراحت نباشد من این مشکل را حل می کنند» همه بچه ها با تعجب پرسیدند: «راست می گویی احمد؟ ... آخه چطوری ؟!»
احمد گفت: بچه ها نگران نباشید! مادربزرگ من منزل بزرگی دارد من می توان با او صحبت کنم تا امسال هیئت مان را در خانه او برگزار کنیم. بچه ها گفتند: احمد مطمئنی که مادربزرگ ات راضی می شود خونش رو در اختیار ما بذاره.
احمد گفت: بچه ها اون با من، من مادربزرگم را راضی می کنم. بعد از حرفهای احمد همه بچه ها به طرف خانه هایشان راهی شدند. احمد دوان دوان به طرف خانه ی مادربزرگ رفت ، در را زد و مادر بزرگ یواش یواش به طرف در آمد و در را باز کرد وقتی احمد را پشت در دید خیلی خوشحال شد. احمد سلام کرد و مادربزرگ گفت: سلام احمد جان، بیا تو مادر چه عجب یاد مادربزرگ کردی بیا تو؛ و مادربزرگ صورت احمد را بوسید و گفت: با اومدنت خوشحالم کردی؛ احمد گفت: مادربزرگ، غرض از مزاحمت این بود که از شما خواهشی کنم مادربزرگ با تعجب گفت: خواهش! خواهش برای چی! احمد گفت:
مادربزرگ می خواستم ببینم که راضی می شوی که من و بچه های محل امسال هیئت مان را در منزل شما برگزار کنیم. آخه ما هر سال در محل خودمان یک قطعه زمین خالی بود که در آنجا هیئت مان را برگزار می کردیم ولی امسال آن زمین توسط شهرداری به فضای سبز تبدیل می شود. برای همین ما جایی نداریم تا در آنجا جمع شویم و برای امام حسین (ع) عزاداری کنیم.
مادربزرگ کمی به حرفهای احمد فکر کرد و بعد از مدتی گفت: عزیزم چه کاری بهتر از این که عزاداران امام حسین (ع) در منزل من جمع شوند و برای آن بزرگوار عزاداری کنند.
من هم خوشحالم می شوم که در این عزاداری سهمی داشته باشم و ثوابی ببرم و خونه ی خودم رو در اختیار عزاداران امام حسین (ع) قرار بدم.
اشکالی نداره احمد جان، به دوستانت بگو خانه من متعلق به امام حسین (ع) و یارانش می باشد. از هر وقت که می خواهید خانه ی من در اختیار شماست.
احمد از حرفهای مادربزرگ خوشحال شد و صورت مادربزرگ را بوسید و از او تشکر کرد.
احمد بعد از خداحافظی از مادربزرگ به سمت خانه رفت.
فردای آن روز همه بچه ها در پارک محل جمع شد بودند و منتظر احمد بودند، یکی از بچه ها، دوان دوان آمد و گفت: بچه ها احمد اومد بچه ها به دور احمد جمع شدند، یکی از بچه ها گفت: احمد ، شیری یا روباه، احمد با خوشحالی گفت: بچه ها، شیرم، شیر.
بچه ها خیلی خوشحال شدند. از این که می توانستند هیئتشان را در خانه مادربزرگ احمد برگزار کنند و در پوست خود نمی گنجیدند.
احمد گفت: خوب بچه ها خوشحالی بسته، باید کمی پول جمع کنیم و وسایلی که نیاز داریم تهیه کنیم و به خونه ببریم چون تا اول محرم دو روز بیشتر نمونده ، دست به دست هم بدیم و کارها را آماده کنیم.
دوتا از بچه ها برای جمع آوری نذورات بین مردم رفتند ، تا کمی پول جمع کنند و برای هیئت وسایلی بخرند.
و چندتا از بچه ها هم برای تهیه پارچه مشکی به خونه هاشون رفتند خلاصه همه دست به دست هم دادیم تا هیئت را بر پا کنیم. بعد از خرید وسایل مثل قند و چای و استکان و تهیه پارچه روز بعد همه بچه ها جمع شدند و وسایل را برداشته با احمد به طرف خونه مادربزرگ رفتند. در را زدند مادربزرگ در را باز کرد و با خوشرویی به بچه ها گفتا: سلام بچهها، سلام عزاداران امام حسین (ع) به منزل خودتون خوش اومدید. بیایید بیایید تو که فردا اول محرم است و کارهای زیادی داریم.
بچه ها با خوشحالی به داخل رفتند و وسایل را در حیاط گذاشتند. احمد گفت: بچه ها باید تمام خانه را با پارچه مشکی بپوشانیم.
و حیاط را آب و جارو کنیم تا برای فردا دیگر کاری نداشته باشیم.
بچه ها شروع به کار کردند خانه را با پارچه مشکی پوشاندند حیاط را آب و جارو کردند.
خانه را نظافت کردند و بعد یکی از بچه ها گفت: احمد ما که سماور و قوری نداریم.
مادربزرگ احمد گفت: نگران نباشید، سماور و قوری بزرگ من دارم الان می رم و از انباری براتون می یارم.
احمد به کمک مادربزرگ رفت، سماور و قوری را آورد و به کمک بچه ها آنها را شسته و با آب پر کردند و استکان ها را هم پیش سماور گذاشتند یکی از بچه ها قند را در کاسه بزرگی ریخت و گفت: این کاسه را هم پیش سماور بگذارید.
دیگه هوا تاریک شده بود همه بچه ها خسته شده بودند که ناگهان مادربزرگ گفت: عزاداران امام حسین (ع) غذا حاضره بیایید شام بخورید که باید استراحت کنید چون فردا باید برای امام حسین (ع) و یارانش عزاداری کنیدو
بچه ها از مادربزرگ تشکر کردند و از خانه بیرون اومدن یکی از بچه ها گفت: بچه ها فردا باید زودتر بیایید و کمک کنید تا علامت و زنجیرها را به خونه ی مادربزرگ بیاریم تا شب دیگه کاری نداشته باشیم بچه ها گفتند باشه همه چه ها خسته بودند و به خونه هاشون رفتند تا استراحت کنند.
فردای آنروز اول محرم بود. بچه ها دوباره در پارک محل جمع شدند و به مسجد محل رفته و زنجیرهای خودشان را تحویل گرفتند و با احمد به خونه ی مادربزرگ رفتند بچه ها خیلی خوشحال بودند که برای عزاداری امام حسین (ع) جا و مکان خوبی تهیه کرده بودند و همه چیز مرتب بود شب شد اولین شب محرم را بچه ها شروع کردند یکی از بچه ها که صدای خوبی داشت مداحی می کرد و بچه های دیگر زنجیر و سینه می زدند.
و مادربزرگ همه کنار سماور نشسته بود و چای را آماده می کرد و به عزاداران امام حسین (ع) چای می داد.
16 آبان/ 12ربیع الاول 1304 هـ.ق./ 1886 م. در شهر مشهد در حمله ی سرشور تولد یافت. در سن 10 سالگی سرودن شعر را آغاز کرد. البته در جایی در شرح احوال خود می نویسد «من از هفت سالگی به شعر گفتن مشغول شدم» در مشهد تحصیلات خود را در محضر ادیب نیشابوری (میرزا عبدالجواد) دنبال کرد. هنگامی که پدرش(ملک الشعرای صبوری) وفات یافت یعنی در سن 19 سالگی به مقام ملک الشعرائی رسید. در سن 20 سالگی وارد امور سیاسی شد و جزو مشروطه خواهان خراسان قرار گرفت. (در سال 1284هـ.ش) اشعار سیاسی او را در روزنامه ی مخفی خراسان، بدون امضا به چاپ رسید که مورد توجه بسیار قرار گرفت در سال (1285 هـ.ش) اشعار سیاسی او در روزنامه ی طوس (به مدیریت میرزا هاشم خان قزوینی) منتشر شد او را به شهرت رساند. برای اولین بار در راه تشکیل حزب دمکرات در مشهد با حیدخان عمواوغلی ملاقات کرد در (1288 هـ.ش) نخستین شماره ی روزنامه ی نوبهار را که ارگان حزب دمکرات مشهد بود در شهر مشهد منتشر کرد. در 1288 با نطقی که در اولین جلسه ی حزب دمکرات در مسجد گوهرشاد ایراد کرد، شهر مشهد را تکان داد و کینیاز (ابیژاد جنرال کنسول دولت تزاری) را به وحشت انداخت. در سال 1290 به دستور وثوق الدوله(وزیر خارجه وقت) روزنامه ی نوبهار پس از یک سال نشر در مشهد توقیف شد. در 4 آذرماه 1290 روزنامه ی «تازه بهار» را در مشهد منتشر کرد که بیش از 9 شماره انتشار نیافت، و بنا به دستور کینیاز دابیژا به دنبال نوبهار توقیف شد. در سال 1294 انجمن دانشکده را در تهران بنیان گذاشت در یک اردیبهشت 1297 نخستین شماره ی مجله دانشکده را در تهران منتشر کرد که یک سال دوام یافت. او رمان «نیرنگ سیاه یا کنیزان سفیر» را نوشت و در روزنامه ی ایران که در آن زمان مدیریت آن با برادرش(محمد ملک زاده) بود منتشر کرد. در سال 1301 قصیده ی معروف دماوند و سکوت شب را سرود. در سال 1302 مثنوی جمهوری نامه را سرود. این مثنوی اولین بار در روزنامه ی (قرن بیستم) به نام میرزاده عشقی به چاپ رسید. در سال 1303 هنگامی که بهار در مجلس نطق تندی ایراد کرد، و قصد داشت از مجلس خارج شود واعظ قزوینی مدیر روزنامه ی(رعد قزوینی) که شباهتی به بهار داشت در جلو مجلس به جای او مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از پا درآمد.
او قصیده ی معروف فتح دهلی را هم سرود. روز 29 اسفند 1311 به زندان افتاد که پنج ماه به طول انجامید و بعد به اصفهان تبعید شد. او قصیده «آمال شاعر» را پس از بازگشت از اصفهان سرود. شعر «درینگ واتر» شاعر انگلیسی را که در جشن هزاره ی فردوسی سروده بود به شعر فارسی درآورد. او همچنین رساله ی زندگی مانی را تألیف کرد و در سال 1313 قصیده ی (آفرین) و (کل الصیر فی جوف الفرا) را در هزاره ی فردوسی سرود. در هنگام سفر کوتاهش به طرف مازندران و گیلان رفت، که ره آورد سفرش قصیده معروف(سپیدرود) بود. درسال 1318 کتاب مجمل التواریخ و القصص با تصحیح وی از طبع خارج شد. او همچنین در این سال قصیده (دیروز و امروز) را سرود. در سوم اسفندماه (1321) روزنامه ی نوبهار را بار دیگر در تهران منتشر کرد، که پس از انتشار 102 شماره تعطیل شد. او همچنین مقاله معروف (از آن طرف راه نیست) را در چند شماره ی نوبهار به چاپ رسانید. در سال 1321 جلد اول و دوم سبک شناسی (یا تاریخ قطور نثر فارسی) را منتشر کرد. او در سال 1322 شرح زندگانی سیدحسن مدرس را نوشت و در روزنامه ی نوبهار منتشر کرد، در سال 1323 جلد اول تاریخ احزاب سیاسی یا انقراض قاجاریه را که در سال های 1322- 1321 تألیف کرده بود چاپ و منتشر کرد. شرح زندگی لنین را نوشت که در مجله ی پیام نو، سال 1324 به طبع رسیده است در سال 1325 با احمد قوام الساطنه همکاری کرد و حزب دموکرات ایران را تأسیس کرد. در سال 1326 برای معالجه ی سیل، از تهران رهسپار سوئیس شد. هنگامی که در سوئیس مشغول معالجه بود مکاتبه ای با ادیب السلطنه سمیعی دارد که معروف است. در سال 1329 قراردادی بست که سبک شناسی شعر فارسی را نیز بنویسد. و وزارت فرهنگ اقدام به چاپ آن نماید. بخشی از آن کتاب را نوشت و متأسفانه بیماری نگذاشت که به ادامه ی کار بپردازد و نیز مرگ مجال نداد که کار شروع کرد را به پایان برد. آن قسمت نوشته شده که خود به وزارت فرهنگ تحویل داده بود، در سال 1342 شمسی به کوشش آقای علیقلی محمودی بختیاری، به نام سبک شناسی یا قطور شعر فارسی، بخش یکم، دفتر چهارم، در 112 صفحه، از طرف مؤسسه مطبوعاتی علمی منتشر شد. در تابستان 1329، آخرین اثر خود، قصیده ی(جغد جنگ) را سرود و برای همیشه دفتر اشعار خود را در هم پیچید. در روز اول اردیبهشت 1330(هـ.ش) مطابق 15 ماه رجب 1370 هـ.ق 210 آوریل 1951م. ساعت 8 صبح، در خانه ی مسکونی خود واقع در خیابان ملک الشعرای بهار، خیابان تخت جمشید بدرود زندگی گفت.
در روز دوم اردیبهشت ماه، بعد از ظهر جنازه ی او را از مسجد سپهسالار تا چهارراه منجرالدوله بر سر دست آوردند و ساعت 4 بعد از ظهر همان روز، او را در شمیران، در باغ آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپردند. شادروان محمدتقی بهار(ملک الشعراء) علاوه بر استادی مسلم در کار شاعری، که بیشتر شهرت او را به دنبال دارد، روزنامه نگاری مقتدر، نویسنده ای توانا و محقق گرا نمایانه ای است که نوشته ها و کارهای ارزشمندی در زمینه های مختلف ادب و فرهنگ فارسی از او باقی است. تا جایی که اطلاع داریم، شادروان بهار یک بار به فکر افتاد که آثار منظوم خود را به چاپ برساند و قسمتی از آثار او نیز به چاپ رسید، ولی موفق به انتشار آن شد. دیگر گرفتاریهای چندجانبه ی بهار به او مجال نداد تا آثار منظوم و منثور خود را فراهم آورد و به طبع برساند. گردآورنده ی مقالات و سخنرانی و دیگر آثار بهار دکتر غلامحسین یوسفی است که آن را به نام یادگار بهار به چاپ رسانیده است. آثار ملک الشعرا بهار 1شعرشناسی: شعر خوب، الفاظ و معانی شعر قدیم و شعر جدید، اشعار منثور، شعر و صنعت، شعر، شعر و شاعری، فهلویات ، بازگشت ادبی، شعر به سبک خراسانی در هند سبک شعر فارسی، شعر در ایران، فهلویات یا ترانه های ملی، شعر فارسی.
2- درباره ی شاعران: سعدی کیست؟ خسروانی، صدرالدین ربیعی، خاقانی، امیرالدین مسعود مهندس نخجوانی، شهاب ترشیزی، آگاهی ما از مکتب فتحعلی خان صبا، دیوان شهریار، دیوان پروین اعتصامی، شمس الدین احمدبن منوچهر شصت کله، نغمه عشاق 30 تحقیقات ادبی: پاسخ به انتقادات، انتقاد بر انتقاد، ریشه ی زبان فارسی، شاعر گاو سوار، مراهله ی ابن یمین، نثر فارسی، لامیه ی فتحعلی خان صبا، ادبیات هندی- رامایانا، سوگند در ادبیات فارسی، قصیده ی لبیبی ادبیات ایران، شعرهای دخیل در دیوان حافظ 4 درباره ی چند کتاب: رساله ی حدایق الحقائق، التنبیه علی حروف التصحیف ترجمه ی تاریخ طبری، تاریخ سیستان، تاریخ ادبیات ایران، مجملل التواریخ و القصص، منتخب جوامع الحکایات، ترجمان البلاغه، یکی از کتب خواندنی، روسیه در آستانه ی انقلاب. در مطالعه ی کتاب های ملک الشعرای بهار چند نکته بیش از هر چیز جلب نظر می کند. نخستین آنها عشق و دلبستگی نویسنده است به زبان و ادبیات فارسی و آنچه به ایران و ایرانی تعلق دارد.
عشق سرشار و بی شائبه که در همه ی صفحات کتاب هایش موج می زند- همه ی فرهنگ ایران و مردم ایران و آداب و رسوم و احوال گوناگون آنان را در بر می گیرد. نهضت شعوبیه برای نویسنده ی این مقالات جاذبه ی خاصی دارد همچنان که سرگذشت مانی و طبری. دفاع و حمایت مستمر و مکرر او از زبان فارسی نموداری است دیگر از این علاقه ی دیرپای، سرتاسر تاریخ ایران روزگار بهروزی یا تیره روزی وی را به سوی خود می کشد، در همه ی زوایای آن کاوش و تحقیق می کند و به تأمل و اندیشه می پردازد. چنان که نوروز و مهرگان نیز در نظر او فقط آیینی شادی آفرین نیست بلکه پیوندی است دیرین با ملت ایران در طی قرون همین عشق شامل است که او را به نوشتن مقاله ای مفصّل در باب «تذهیب و نقاشی در ایران» برمی انگیزد. یا هر قصیده و بیتی را از لابه لای کتاب ها می جوید و مورد بحث قرار می دهد و آن ها را «بسیار بسیار عزیز و گرامی» می دارد مانند «زیباترین تحف عتیقه». شیفتگی او به زبان و ادبیات پهلوی و مطالعه در این زمینه، جلوه ای است دیگر از این طرز تفکر وی حتی در ایام گرفتاری به ترجمه ی متون پهلوی دست می زند. چنان که بسیاری از آثار قلمی او به ثمره ی روزگار انزوا است و خانه نشینی، یا در عین تنگدستی از وجه معاش خود می کاهد و نسخه ی خطی در سیستان و ترجمه ی تاریخ طبری را خریداری می کند و مدتی در تصحیح آن ها عمر می گذراند و حاصل کوشش خود را در دسترس همگان می گذارد. در این کتاب همان قلمی که در بحث از شاهنامه ی فردوسی و بوستان سعدی و معارف اسلامی با اعتقاد بر صفحه ی این سرزمین به عبارت دیگر ایران و ایرانی بمعنی وسیع کلمه الهام بخش اوست هر کس کتاب های او را بخواند نه تنها این خصیصه ی ایران دوستی را در آن خواهد یافت بلکه عشق نویسنده به فرهنگ و زبان و شعر و ادب و مردم این مرز و بوم در دل و روح او نیز تأثیر خواهد کرد. پس اگر یکی از نتایج این گونه آثار قلمی بهار را در محیط ادبی عصر او القاء این اندیشه تصوّر کنیم نابه جا نیست. نکته دیگر در این کتاب روح ابتکار و علاقه نویسنده است به تازگی وتجرد. بسیاری از مقالاتی که او بقلم آورده در روزگار خود طراوت خاص خود را داشته است. سلسله مقالات او در باب تأثیر محیط در ادبیات و بیان این که آثار ادبی پدیده ای است اجتماعی و با روحیه و طرز فکر مردم پیوند دارد. به سال 1297- از سخنانی بود که تازه در محافل ادبی ایران طرح می شد و اهل ادب از بهار می شنیدند که برای هر نوع تغییرات و جنبشهای قریحه ای و فکری باید محیط تغییر پذیرد. بهار با فکر روشن خود زود دریافت که در کارهای ادبی باید روش تازه و استوار اختیار کرد. وی نه تنها به لزوم این تجدد معتقد بود بلکه در هر زمینه آثاری نیز عرضه کرد که حاصل تجارب او و نمونه و سرمشقی برای دیگران بود. از آن جمله است برخی از مقالات او در زمینه ی تحقیقات ادبی و تاریخی، دستور و لغت و نقد و تصحیح متون و غیره اگر گفته شود بهار مبتکر و مروّج سبک شناسی در ایران بود سخنی گزاف نیست. چنان که خود او نخستین کتاب را در این زمینه نوشت، فنی که البته محتاج به توسعه و تکمیل است ولی ارزش قدم نخستین او که حاصل تتبعات سالیان درازست- فراموش شدنی نیست. به علاوه بهار از نخستین کسانی است که ادبیات را از حوزه ی ادب خواص گسترش داده به فرهنگ عامه و لهجه های محلّی و آثار ادبی آن ها و آداب و رسوم قومی و نکاتی از این قبیل پرداخته اند. این بحث در آن عصر، موضوعی تازه بود و بهار نه تنها از فوایدی که از این فن در زبان و لغت و دستور و مردم شناسی و غیره حاصل می شود مکرر سخن رانده و احتیاج زبان ادب را به برخورداری از زبان عامه یادآور شده بلکه دیگران را نیز به تحقیق و پژوهش در این زمینه تشویق کرده است از آن جمله در مقدمه ای بر (ترانه های ملی) کوهی کرمانی به سال 1310 در روزگاری که هنوز درسی به نام تاریخ زبان فارسی در برنامه های دانشکده ی ادبیات نبود چه برسد به آن که معلمی متخصص و کتابی خاص داشته باشد وی در این فن بحث می کرد و مقاله می نوشت. مقالات او در باب ادبیات هندی و شعر غنائی هندوان برای بسیاری از خوانندگان بدیع جلوه می نمود چنان که از نخستین معرفان محمد اقبال لاهوری بود به فارسی زبانان و نیز ستایندگان او این که امروز می گویند شاید مطمئن ترین راه تحقیق در وزن شعر ایران بیش از اسلام پژوهش در اشعار محلی و فهلویات باشد در مقالات متعدد بهار بشرح طرح شده است. یا در موضوع انتقاد کتاب که امروز کار رایج است و در آن زمان تازه می نمود- بهار مقالات مختلف نوشته از آن جمله است نقد او بر ترجمه ی تاریخ ادبی ایران، ترجمان البلاغه و امثال آن. ذوق ابداع و تجددست آن که به سال 1298 وی را برانگیخت در انجمن ادبی و مجله دانشکده (تجدد ادبیات ایران) را مردم انجمن قرار دهد و از شیوه ی تکاملی آن با درایت و واقع بینی بحث می کند. و لزوم اصلاح و دگرگونی در معنی و روح و نیز در قالب ادبیات و دیگر جلوه های حیات را برحسب مقتضیات عصر یادآور شود و در این زمینه «دستور ادبی» بنویسید.
همو در افتتاح نخستین کنگره ی نویسندگان ایران- به سال 1325 می گفت: ما بر سر دو راهی تاریخ قرار داریم: راهی به سوی کهنگی و توقّف، و راهی به طرف تازگی و حرکت. هر گوینده و نویسنده که مردم را به سوی آینده و جنبش و حیات هدایت نماید و صنعت او حقیقی تر و غمخوارانه تر باشد، کالای او در بازار آتیه رایج تر و مرغوب تر خواهد بود. هر متفکر و نویسنده که هوادار توقف و محافظت وضع حالیه باشد، به دلیل منطقی باید اذعان کند که رو به عقب می رود و هر کس در زندگی رو به عقب رفت به سوی مرگ شتافت، خاصه ادیب و گوینده که باید همواره به مسافات بعیده پیشاپیش قوم حرکت کند تا قوم را که خطره دیرباور و مایل به توقف است قدری بیشتر بکشد. نیز در ختام کنگره- پس از بحثهای فراوان که در باب اسلوب شعر شده بود می گفت «ما باید گویندگان را آزاد بگذاریم تا هنرنمایی کنند» مطالعه ی کتاب او این نکته را نیز به ما نشان خواهد داد که چگونه بهار در سراسر حیات خود خواهان اصلاح بود و تجدد، همچنان که در شعرش نیز می گفت: بی گمان جنبه های ابتکاری آثار و اندیشه های او و حمایت و طرفداریش از ابداع و نوجویی- با شهرت و حیثیتی که وی در مقام شاعری و فضل و ادب داشت تأثیری است دیگر از او در محیط ادبی عصر خویش. مطالعه کتاب های او وسعت تتبع و ذهن کنجکاو و پژوهشگر و نیز پشتکار فراوان بهار را به خواننده نشان می دهد و وی را به شکفتگی می افکند. به عبارت دیگر نویسنده ی این مقالات را مردی می بینیم که در شعر فارسی و تاریخ و دستور و لغت و رشته های مختلف فرهنگ ایران مطالعات بسیار کرده کتاب فراوان خوانده و هیچگاه از کوشش و تلاش در کسب معرفت باز نایستاده است. مقدمه های تاریخی نویسنده در هر بحث و تجزیه تحلیل او از سوابق آن موضوع، نموداری است از اطلاعات وافرش نیز پهلوی آموختنش در بزرگسالی در نزد هر تسفلد آلمانی و ترجمه هایی که از پهلوی کرد- جلوه ای دیگر از دانش طلبی و همت اوست. وی در هر باب که به مطالعه دست زده به حداکثر ممکن از منابع فارسی و عربی، ایرانی و غیرایرانی، تحقیقات خاورشناسان بهره برده و از کلیه ی وسائلی که در ایران آن روز در دسترس بوده یا با طلب و جستجوی بسیار از دیاری دور بدست می آمده سود جسته و تا توانسته از مطالعه و پی جویی فروگذار نکرده است. مقاله ی او در باب مانی نمونه ای است یا مقدمه ی او بر تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص و تتبع وی درباره ی شهاب تر شیزی، مکتبی،احمدبن منوچهر شصت کله، و برخی شعرای نامشهور مانند صدرالدین ربیعی، امیرالدین مسعود ذنحجوانی و امثال اینها، مثالی دیگر کاوش و تحقیق بهار در مقاله ی معروف «شعر در ایران» و جستجوی انواع اشعار کهن حتی شعرهایی به لهجه های محلی از جدیت و پشتکارش حکایت می کند. محفوظات فراوان وی خاصه از شعر فارسی موجب اعجاب است و اگر می نویسد بیست هزار بیت از شعر سبک خراسانی در خاطر دارد سخنی گزاف نیست. بعلاوه مقاله ی او بعنوان «نظری اجمالی در فلسفه ی الهی» گوشه ای است از مطالعات و معلومات عمومیش با آن که فلسفه رشته ی اصلی کار او نیست. نکته ی دیگری که از مطالعه ی مجموعه مقالات بهار درمی یابیم طرز دید و نظر انتقادی او در مسائل گوناگون است. نویسنده ی این مقالات اهل تقلید و تعبد نیست. فکری دارد زنده و دور پرواز و هوشی تیز و در برابر اندیشه های رایج عصری و آنچه بد و عرضه می شود با آسانی تسلیم نمی گردد بلکه از خود رأی و نظری دارد. این روح انتقادی را در شاعری، روزنامه نویسی، سیاست، معلمی حفظ کرده و از جمله در مقالات ادبی و تاریخیش. گویی این خصیصه نموداری است بارز از مجموع آنچه شخصیت فکری و ادبی او را می سازد عبث نیست که می نویسد «از تقلید بیش از لزوم می گریزم... به هیچ قاعده و در تحت هیچ حکم و در برابر هیچ چیزی جز تشخیص فکر خود خاضع نبوده ام و نخواهم بود». روح انتقادی یکی دیگر از خصائص نوشته های بهار است. ذوق نقد ادبی بهار در مقالات ادبی او منعکس است. اما بهترین مقالات بهار در زمینه ی ادبی، نوشته های اوست راجع به شعر فارسی. زیرا در این زمینه وی بیش از هر رشته ی دیگر مرد میدان است و صاحب نظر. تلقی او از شعر با آنچه قدما حتی بسیاری از معاصران او گفته و نوشته اند فرق دارد. توجه وی بیشتر به جوهر و لطیفه ی معنوی شعرست نه فقط به جنبه های صوری و لفظی که در محافل ادبی عصر رایج بود و هنوز هم عده ای را به خود مشغول می دارد. حتی گاه آثار نوعی نقد روان شناسی در آراء او دیده می شود در شعر خوب چیزی است که از احساسات، عواطف و انفعالات و از حالات روحیه ی صاحب خود، از فکر دقیق پرجوش و خون پرحرارتی حکایت کند. باید دانست اشخاصی که فقط از روی علم و ورزش و قدرت حافظه و تتبعات زیاد در اشعار متقدّمین و متأخرین طبع شعری یافته و شعر می گویند، شاعر نبوده و اشعار آن ها از روح حکایت نمی کند بی سبب نیست که می گوید: «هر شعری که شمار اتکان ندهد به آن گوش ندهید». این اهمیت اصالت شعر و صمیمیت شاعر در نظر او سبب می گردد شعر را به طبیعی و غیرطبیعی تقسیم کند. شعر طبیعی و حقیقی- یا به تعبیر یکی از منتقدان روزگار ما «شعر بی دروغ و بی نقاب» را بپسندد. بدیهی است با این میزان، مدیحه های سودجویانه و سخنانی از این دسته را در زمره ی شعر نمی شمرد. بهار شعر را نمودار روح و طرز فکر و آمال دلپسند شاعر می داند از این رو معتقد است هر قدر اندیشه ی شاعر بلندتر و سخنش از صداقت و صمیمیت بیشتر برخوردار باشد اثرش بیشترست و این را به «اخلاق شاعر» تعبیر می کند. بعلاوه به «شعر عمومی» ارج می نهد یعنی شعری با چنان اشتمال و کلیتی- از حیث فکر و عاطفه و در برداشتن غمها و شادیها و آرزوهای انسان که در هر وقت و هرجا درخشش خود را حفظ کند نه آن که در چارچوب احوال و منافع و مقاصد شخصی محصور بماند. «اساس شعر خوب عمومی، احساسات شدیده و اخلاق عالیه ی شاعرست. و برای این که ما بفهمیم که شعر کدام شاعر بهتر است می رویم شرح حال او و شرح اخلاق او را به دست می آوریم و مواقعی که شعری گفته، آن مواقع را نیز کشف می کنیم، آن وقت می بینیم که به همان نسبت هر چه درجات اخلاقیه و هیجان شاعر عمومیت داشته باشد، یعنی دارای اخلاق خوب عمومی و هیجان پسندیده، از قبیل بی طمعی، رحم و عدالت طلبی، نخوت و استغنای روحی، صحت مزاج و صحت دماغ و امثال اینها نباشد، بتواند شعری بگوید که همه کس آن را خوب بداند». این همه تأکید بهار در ترجیح جالب شعر عمومی و اجتماعی زاییده ی محیط مقارن نهضت مشروطیت است و هیجانی که در افکار عمومی پدید آمده بود و انتظاری که از ارباب قلم می رفت. همان اوضاع و احوالی که بهار و بسیاری دیگر از شاعران آن عصر را به حمایت از حقوق ملت برانگیخت و سبب شد وی را «ستایشگر آزادی» بنماند. در همین زمینه می نویسد «شاعر ملی باید اخلاقش از سایر هموطنانش بهتر باشد تا هرچه این صفات در آن شدیدتر و عمومی تر شود آن شعر عمومی تر و دیرپای تر گردد... کسی که اخلاق او از مردم عصرش عالی تر و بزرگوارتر نیست و بالاخره کسی که هیجان و حس رقیق و عاطفه ی تکان دهنده ندارد آن کس نمی تواند شاعر باشد.» این سخنان که به سال 1297 در مجله ی دانشکده بقلم بهار در ایران نشر می یافت و انتظاری که وی از شاعر و شعر خوب داشته است- بحث مسئولیت شاعر را در برابر مسائل عمومی و انسانی عصر خوش به یاد می آورد خاصّه وقتی می بینم غزل عاشقانه در نظر وی بیشتر جنبه ی فردی دارد می گوید فقط آن جا که سعدی احوال روانی عشق یا مسائل اخلاقی عمومی را در بوستان، و حافظ فلسفه ای عمیق را طرح می کند مطلوب ملل دیگر نیز واقع می شود. به قول او «غزل را باید برای خود گفت و برای معشوق خواند، ولی شعر حقیقی را باید برای دنیا گفت و برای دنیا به یادگار گذاشت». به همین سبب قطعات ادبی و رمانتیک را که اشعار منثور نامیده- نیز ردّ می کند و تصنّعاتی می شمرد خارج از طبیعت که «فقط در ساعات راحتی و آسودگی خیال از مغز صنعتگر بروز می کند» یا می گوید: «در خمسه ی نظامی احساسات و هیجانها و اخلاق عمومی کمتر و بی قدرت تر دیده می شود» بهار در محیط اجتماعی خود مردم را بسته به این که در مسائل حیات کدام راه را برمی گزینند- به دسته هایی تقسیم می کند که هر یک به طرفی گرایش دارند: مثبت و منفی، یا ساکت و بی طرف. در ضمن می گوید: از همه بدبخت تر کسانی هستند که «همه ی وقت خود را به دم تیز و برنده ی چرخ مبارزه های مثبت یا منفی نزدیک کرده و طبعاً دشنامها شنیده و مأیوس نشده و باز هم به همان لبه ی برنده ی چرخ انگشت زده و باز هم انگشتانشان بریده و باز سه باره و چهار باره داخل همان ماشین شده و در تمام این دفعات لاابالیانه خیال بکنند» که می توان از این محیط یک صنعت و یک محصول عمومی بیرون کشید. در نظر بهار، شعر بمعنی حقیقی- در عین حال که از مغز و طبع یک تن تراوش می کند- پدیده ای است اجتماعی، به همین سبب معتقد بود بواسطه ی مصائبی که در طی قرون بر ملت ایران گذشت «همان قسم که اشعار ما خفّت شعار و عاجزانه شده، همان طور هم الحان، ما نازک و حزیف و حنجره های ما باریک و گریه آمیز و قیافه های ما نیز عبوس و متفکّر و اندوهگین شده است» و به این نتیجه می رسید که «تنها مؤثر و عامل روحی ادبیات همان محیط است و بس و برای اصلاح ادبیات باید به اصلاح محیط پرداخت» با توجه به این اصول است که می بینیم در نظر بهار اندیشه و روح و معنی سخن رکن اصلی است نه «صور و الفاظ میان پس باید شاعر و نویسنده چیزی در فکر و ضمیر داشته باشد که به گفتن نپرد و آن را هنرمندانه بیان کند و دیگران را با جهان اندیشه...» آثار هنری در نظر بهار ترکیبی است از طبیعت با تصرف قریحه ی هنرمند. این تعبیر عقیده ی مشهور ارسطو را در برابر نظر افلاطون بیاد می آورد و نیز فلیپ سیدنی را در دفاع از شعر، و نظیر سخن فرانسیس جیکن است که گفته است هنر یعنی انسان باضافه ی طبیعت. بهار در عین حال که از تأثیر اعجاب انگیز بیان شاعرانه غافل نیست، در شعر بیشتر طرفدار سادگی و زیبایی فطری است نه تصنّع و تکلّف. چنان که گل سفید را بر دیگر انواع گل ترجیح می دهد «نه برای خوشگلیش بلکه برای سادگیش». آراء سخن سنجانه ی بهار در مقالات او فراوان است. بی سبب نیست که قسمت خاصی از این کتاب به «شعر شناسی» اختصاص داده شده در عین حال که دیگر قسمتها با شعر بی ارتباط نیست. مطالعه ی مقالات او توجه خواننده را به موضوعی دیگر نیز جلب می کند و آن نثر بهارست، بخصوص صمیمیت و صداقت او در انشای مطالب. بهار خیلی خودمانی بحث می کند. مقالاتش از حاشیه نویسیهای زائد دور و دراز و فضل فروشی معمود معاصران خالی است. جملات غالباً ساده و کوتاه است و معنی خود را زود به ذهن خواننده منتقل می کند. استفاده از برخی کلمات و تعبیرات زبان گفتار، نثر او را زنده و گرم می دارد، همان کاری که در شعر هم کرده است و بعضی از کلمات و ترکیبات عامیانه را در کنار واژه های فصیح و ادیبانه با نهایت استادی کاربرده بی آن که غرابتی چشم گیر را سبب شده باشد، شیفتگی او به گنجینه ی بارور زبان عامه و دلبستگیش به توده ی مردم سبب می شود که حتی در باب مثل «بزک نمیر بهار میاد» مثنوی زیبایی به زبانی ساده و عوامانه بسراید. انشای شیرین بهار برخی از مقالات محققانه اش مانند سرگذشت طبری یا «دورنمای تصوف در ایران» را به صورت داستانی خواندنی در آورده است. شیوه ی ساده ی او در نویسندگی در قطعات «چهار دختر» «تودولید» «قلب شاعر» و امثال آن قابل ملاحظه است و مثل این است که دوستی شفیق با خواننده در سخن است یا با او در دو دل می کند. وقتی اسلوب جمله بندی و کلمات و ترکیبات و طرز بیان بهار با بسیاری از معاصران و نویسندگان نسل او. خلاصه در اوائل دوران نویسندگیش، سنجیده شود، آنگاه تحولی که بواسطه ی نهضت مشروطیت در نثر فارسی و گرایش آن ها به سادگی پدید آمده بطرز برجسته ای نمودار می گردد و در می یابیم که بهار را در روزنامه نویسی دیگر زمینه ها باید از کسانی شمرد که این مکتب را پشتیبانی و تقویت کرده اند. علاوه بر اینها آنچه نثر بهار را دلنشین می کند و بین او و خواننده نزدیکی و تفاهم پدید می آورد، از یک طرف صراحت لهجه ی اوست و از جانبی دیگر لحن دوستانه و پرانصاف و تواضع آمیز وی در این مقالات بهار عقاید حتی انتقادات خود را بر آراء دیگران بر روشنی و بدون پرده پوشی بیان می کند. اما توجهی به تاریخ نشر مقالات ادبی بهار، در طی عمر او، و کیفیت تکامل آن ها و نیز در نظر گرفتن سخت کوشی و کثرت آثار نویسنده با همه ی مشکلاتی که در سراسر حیات با آن ها دست به گریبان بوده، نکته ای را آشکار می کند و مردی را به ما می شناساند که در همه ی عمر بارور خویش به ایران و ایرانی زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ قومی اعتقادی راسخ داشته است موقع و حیثیت بهار شهرت فراوان او، نفوذ کلام و قدرت قلمش و مدت نسبت طولانی تلاش ادبی وی، وقتی با این اعتقاد راستین و اثربخش در نظر گرفته شود، آنگاه نفوذی که بهار در ادبیات فارسی و مجامع ادبی زمان خویش داشته بهتر آشکار خواهد شد.
سهراب سپهری در 15 مهر 1307 در شهر کاشان به دنیا آند. سهراب: مادرم می داند من روز 14 مهر ماه به دنیا آمدم درست سر ساعت 12 مادرم صدای اذان را می شنید. پدر سهراب اسد الله سپهری کامند اداری پست و تلگراف بود و هنر و ادب علاقه ای وافر داشت (نقاشی می کرد و تار می زد) خط هم می نوش. پدر سهراب: کوچک بودن پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافی بود در طراحی دست داشت.
خوش خط بود تار می نواخت او مرا به نقاشی عادت داد. مادر سهراب «ماه جبین سپهری» او را بسیار دوست می داتش. او نیز اهل شعر و ادب بود و در خرداد 1372 درگذشت. مادری دارم بهتر از برگ درخت.
مادر بزرگ سپهری حمیده سپهری شعر می گفت و اشعار بو در کتاب «زنان سخنور» آمده است.
پدر بزرگ سپهری ملک المورحنین مورخ بود و کتاب مشهور ناسخ التورایخ را در چند جلد نوشته است.
دوره زندگی سهراب سپهری را می تون به چند دوره تقسیم کرد: 1319-1307
دوره ی کودکی شاعر و در کاشان می گذرد. دوره ی 6 ساله ی ابتدایی در دبستان خیام کاشان می گذراند. دانش اموزی منضبط بود بسیار خوش خط بود و به خوش نویسی علاقه داشت. حتی در کودکی هم شعر می گفت. یک روز که به خاطر بیماری به مدرسه نرفته بود نوشت:
ز جمعه تا سه شنبه خفته دلان نکردم هیچ یادی از دوستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار ندارم یک دمی از درد آرام
از سال 24-1319
در مهر ماه 1319 سهراب به دبیرستان قدم گذاشت در این دوره علاقه سهراب به نقاشی همچنان حفظ می شود بلکه شدت هم می گیرد. شعر را گاهی به لحجه کاشانی هم م یگفت.
1332-1324
در آذر ماه 1324 دانشسرای مقدماتی را به پایان می رساند بعد از دو سال به استخدام اداره ی فرهنگ و هنر کاشان در آمد تا شهریور 1327 در این اداره ماند در همان زمان در امتحانات ششم ادبی شرکتمی کند و دیپلم کال دبیرستان را نیز می گیرد در همین سال ها با مشفق کاشانی آشنا می شود و در 20 سالگی به دانشکده ی هنر های زیبای دانشگاه تهران راه پیدا می کند و چند ماهی در شرکت نفت مشغول به کار می شود. در سال 1330 اولین مجموعه شعر نیمایی خود را با نام «مرگ رنگ» منتشر کرد در سال 1332 از دانشکده ی هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد. و به دریافت نشان رجه ی اول علمی نایل آمد . در همین سال در چند نمایگاه نقاشی در تهران شرکت کرد و دومین مجموعه اشعار خود را با نام «رنگ خواب ها» منتشر کرد، آنگاه به تاسیس کارگاه نقاشی همت گمشات.
از سال 1340-1332
در این سال ها سپهری مدتی کوتاه در ادارات دولتی مشغول به کار می شود بخش موزه در اداره کل هنرهای زیبا ـ سرپرست سمعی و بصری در اداره ی کل اطلاعات وزارت کشاورزی ـ تدریس در هنرستان هنرهای زیبا ـ هنرکده ی هنر های تزئینی ـ می پردازد.
در تهران میان شاعرات و نویسندگان جوان دوستانی پیدا می کند ، نصرت رحمانی ، منوچهر شیبانی ـ غلامحسین غریب . همچنین سهراب در این سالها رودفتر از شعرهایش را نیز چاپ می کند. (آوار آفتاب) (شرق اندوه) در مهر ماه 1334 ترجمه اشعار ژاپنی از وی در مجله سخن چاپ رسید. در سال 1336 از راه زمینی به کشور های اروپایی به پاریس و لندن رفت.
از سال 1359-1340
این سال ها اوج تکاپوی ادبی و هنری سهراب است. آثار هنری و ادبی به ویژه اشعارش وسیع مورد توجه قرار می گیرد. در پنج سال نخست این دوره زیباترین منظومه ها و شعرهایش را می نویسد. صدای پای اب ، مسافر و دفتر ـ حجم سبز ، درباره آنها نقدهای فراوانی نوشته می شود ، برخی او را به نادیه گرفتن دردها و دور بودن از جامعه متهم می کند. اما حتی اینان نیز نمی ت.اند توفیق عظیم سپهری را در نوشتن اشعاری شفاف انکار کنند. او در جواب نه مقاله ای نوشتانه نقد و نه تحلیل نه پاسخی داد و نه به کسی اعتراض کرد.
سهراب سپهری سفرهای زیادی رفت. از جمله به افغانستان ـ فرانسه ـ هند ـ آلمان ـ انگلیس ـ اسپانیا ـ هلند ـ ایتالیا ـ اتریش ـ امریکا ـ یونان ـ مصر همچنین در نمایشگاه های فراوانی نیز شرکت کرد. تالار فرهنگ تهران ـ نیالای تهران ـ صبای تهران سهراب به خواندن همواره اندیشیدن همیهش وفادار بود. ساعت ها به مطالعه و اندیشیدن می پرداخت. به فلسفه و عرفان عشق وافری داشت او با آشنایی عمیق با زبان خای فرانسوی و انگلیسی و تا حدی ژاپنی این امکان را داشت که حوزه ی آگاهی هایش را گسترش دهد. او همیشه منتظر کتاب هایی بود که سفارش داده بود. ساعتها در اتاق خود به مطالعه نقاشی و سرودن اشعار و ساد داشتهای دیگر مشغول بود همیشه شتاب داشت.
سهراب در سال 1355 تمام هشت دفتر و منطومه ی خود را در هشت کتاب گرد می آورد. که سال بعد انتشارات طهوری انتشار می یابد. این کتاب مورد تحلیل و نقد بسیاری قرار می گیرد. تورج رهنما «بیژن جلالی» «منوچهر آتشی» در برنامه ی «کتاب ها و دیدگاه ه به بررسی آن می پردازند.
اما شاعر هشت کتاب به سرعت به سمت مرگ پیش می رود. بیماری سرطان خون او را هر روز نحیف تر می کند. در سال 1358 به بیماراش پی می برد. در اوایل سال 59 در بیمارستان پارس تهران بستری می شود
اول اردیبهشت 59 سپهری به ابدیت می پیوندد. طبق خواست خودش او را در روستای گلستانه به خاک می سپارند. اما به پیشنهاد از بیم آنکه طغیان رود قبرش را از بین نبرد او را در صحن «امام زاده سلطان علی» دهستان شهر اردهال به خاک می سپارند.
سهراب سپهری یکی از چهره های ماندگار و تاثیر گذار در شعر معاصر فارسی است و در کنار شاعر بودن و حتی بیش از شاعر بودن نقاشی توانگر نیز به شمار می اید. در این تحقیق شعر سهراب از 3 جنبه مورد بررسی قرار می گیرد.
زبان به بیان و اندیشه ، زبان سپهری زبانی نرم و لطیف و ساده است و در بسیاری از موارد به محاوره نزدیک می شود. و تکرار چه تکراری واژه چه تکرار ترکیب یا جمله، نقش عمده ای در آثار سپهری دارد.
قافیه در کارهای نخستین سپهری نقش عمده ای دارد ولی در نیمه ی دوم هشت کتاب آن را به طور کامل کنار می گذارد. از نظر بیان سهراب به استعاره ، تشبیه و حس آمیزی توجه دارد و آثارش پر از ترکیبات مجازی و تشبیهات تازه غیر منتظر است.
در سطح فکری سهراب سپهری شاعر یاست که در شعرش با طبیعت گره می خورد و تعالیم اخلاقی اش گاهی او را به عرفان نزدیک می گرداند. سپهری در دنباله ی پر آشوب کنونی ما انسان را به صلح و صفا و صمیمیت و صداقت فرا می خواند و به همین علت متهم شده است که نسبت به درد ها مصیبت های پیرامونی خود بی اعتنا است.
حافظ شیرازی وقرآن
دستگیر نایل
طوریکه می دانیم، همه مردم، با نام خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی، آشنا استند.کلیات اشعار آسما نی خواجهء شیراز در رواق خا نهء هر مسلمان وفارسی زبانان جهان در کنار کتاب آسمانی ( قرآن) گذاشته میشود.این افتخار را،کتابهای گلستان وبوستان شیخ اجل سعدی،ومثنوی معنوی نیز دارند.
رسم است که،گوش های فرزند هر مسلمان ،پس از زمان تولد در هر کجای دنیاکه باشد،با واژه های توحید واذان عشق،آشنا میشوند.وهرفرد مسلمان، یک یاچند آیه ای ازقرآن را برای اجرای عبادات،پیش ازانکه انرا درک معنی نمایند ،در ذهن خود حفظ دارند.اما جا لب اینست که کتاب خدا،( قرآن) را مردم باهفت پوش در تا قهای بلند بعنوان تبرک، میگذارند اما کمتر کسان دیده شده است که شبی یا سحر گاهی آن را باز نموده،آیتی ویا سوره ای رابخوانند.جز اهل تقوا و پرهیز گاران و شب زنده داران که پیوسته کار شان با خواندن قران و دعا ها و اوراد است.دلیل آن شاید این با شد که مردم عام ، با خطوط قرآن و درک معانی آن آشنا نیستند.و جامعهء روحانیت وعلمای دینی هم کمتر توجه و یا هیچ توجه به این امر، نکرده اند که عا مه ء مردم، قرآن و معانی آنرا درک و فهم کنند.تا عده ای محدودی بنام روحا نی، مورد احترام بما نند و اکثریت عظیم جا معه را صغیران مذهبی تشکیل بدهند.لکن هیچ جوان مدرسه رفته و شا گرد مکتب خوا نده وآدم با سوادی وجود ندارد که با نام حا فظ و اشعار دلکش او آشنا نبا شد و بیتی یا غزلی از حا فظ را، از یاد ندا شته با شد.حا فظ ،هما نگونه که سخنا نش الهامی است،رنگ وبوی وحی نیز ازآن استشمام میشود.وسرا پا حکمت، عشق ،جذ به، شوق،عرفان و زیبایی بینظیر کلا می و شاعرانه است.
افزود برآنچه گفته آمد،حا فظ، قرآن را نیکو میدانسته ،صدایی دلنشین داشته و بقول خودش، قرآن را با چهارده روایت،می خوانده است:
_ « عشقت رسد به فریاد،ار خود بسان حافظ قرآن، ز بر بخوانی، با چهارده ، روا یت»
_« ندیدم خوشتر از شعر تو حا فظ به قرآنی که اندر سینه، داری »
« قرآن»، درلغت از ریشهء قرء گرفته شده و قرء به زبان عربی، بمعنی جمع کردن، وفراهم آوردن است.و بمعنی خواندن هم آمده است.که بایست در خواندن آن،همه نشانه ها ی حروف ومفاهیم و واژه ها را در ذهن خود، فراهم آوریم.تا درک معنی کنیم.خواندن،نه بمعنای از روی خواندن،بلکه خواندن رمز وفهمیدن سر آیات و امثال قرآن از روی نشا نه های حرفی وکلامی است. در اشعار حافظ هم،خواندن بمعنای کشف وفهمیدن سر حقیقت آمده است»:(1 )
_ « عاشق شو، ارنه روزی، کار جهان سر آید نا خوانده نقش مقصود، از کار گاه هستی»
این معنی،در نخستین سوره ای که به پیامبر اسلام نازل شده هم امده است. (اقراء باسم ربک الکذی خلق) آن بیت بالای حافظ نیزهمین معنی را می رساند. خواندن(نقش مقصود ازکار گاه هستی) ،همان پدیده ها ونشانه هایی اند که خدا وند در کار گاه خلقت آفریده است و از آن طریق، میتوان او را بدرستی شناخت.
درک معانی اشعار حا فظ ،آنقدرساده وبی تکلف هم نیست.زیرا خود او برای درک معانی سخنان خود رمزی،وکلیدی قایل شده است.که تا انرا بد ست نیاریم، ازفهم آن عاجز میمانیم.آن رمز وکلید،« کرامت نفس» انسان است.حافظ، سخن خود را از اغیار و بیگا نگان، پنهان می کند.این اغیار و بیگا نگان،زاهدان ریا کار،شیخ گمراه، نا محرم راز، خود نا شناس و خدا نا شنا سان اند،همان شحنه و محتسب اند:
_« من این حروف نوشتم، چنا نکه « غیر» نداند تو هم زروی « کرامت» چنان بخوان،که توانی»
***************************
_ « رازی که بر « غیر» نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او، محرم راز است»
خواجهء شیراز برغم اندیشه های غرض ورزان،به قرآن، الفت وعشق فراوان داشته است.همه کرا مت نفس، تقوا سلا متی روح و بدن خود، و سحر خیزی و عبادات خود را حاصل عشق واز دولت قرآن، دانسته است.:
_ قدر مجموعهء گل ، مرغ سحر داند وبس که نه هرکو ورقی خواند، معا نی دانست »
مرغ سحر،همان عابد سحر خیز،همان عارف روشندل وهمان عاشق جان باخته است.:
_ « صبح خیزی وسلامت طلبی چون حافظ هرچه کردم، همه از دولت قرآن کردم»
چون حا فظ، عارف است« واهل معرفت ، قرآن را تنها به نشانه های حرفی و قرار دادی ان محدود نمی کند.، بلکه آنرا لوح وجود آدمی میداند که خدا وند، نشانه هایش را در آن ثبت کرده تا مگر آدمی، انرا به عشق وکرامت،بخواند؛ و بلکه خدا را بشناسد وآن، کتاب خود شنا سی است.در آیه چهاردهم سورهء بنی اسراییل آمده است:(اقراءکتا بک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا)یعنی« بخوان کتاب خودت راکه بنفس تو کفایت میکند.انروز بر توهمان حساب میشود» (2 )
راز و رمز سخن حا فظ را زاهدان ریا کار فهم نمیکنند.آنها، دیو صفت اند که با پاکان، سر دشمنی دارند.لذا مردمی که قرآن می خوانند آنها ییکه رند وخراباتی اند، زاهدان را با انها کاری نیست.:
_« زاهد،ار رندی حا فظ نکند فهم ،چه شد؟ د یو بگر یزد از آن قوم، که قرآن خوانند»
حافظ خودش تاکید میکند که حافظ قرآن هم بوده است وهیچکس مانند او،نکات لطیف وحکمت های قران را جمع نکرده است:
_« زحا فظان جهان، کس چو بنده، جمع نکرد لطایف حکمی، با نکا ت قرآ نی»
قرآن خواندن برای حا فظ، وتظاهر به عبادات ،دام تذویر،وسیله ای فریب کاری ودربند کشیدن مردم عامه نیست که از قران چیزی نمیدانند"
« حا فظا می خورو رندی کن وخوش باش ولی دام تذ ویر مکن، چون دگران ، قرآن را »
( دگران)، پرنده ایست خوش الحان که با صدای د لفریب خود، دیگر پرنده گان را برای شکار کردن ،فریب می دهد.این زاهدان ریا کار، این
شحنه و شیخ، این حا فظان دین فروش نیز مانند همان دگران اند.که قرآن را وسیله ای برای کسب منفعت وروزی خود میسازند.
دو صفحه نوشته ساده به کتاب "خلقیات ما ایرانیان" به قلم روانشاد محمد علی جمال زاده اضافه کنید!!!
مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دین و مذهب! و عربها و غیره! اما تا یه مشکلی پیش میاد میگیم یا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بیشتر سفره حضرت عباس باز میکنیم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که میشیم پنج نظر متفاوت داریم و هممون خیال میکنیم حق داریم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!
به آذری ها متلک میگیم، اونارو مسخره میکنیم و براشون جوک میسازیم ولی بهترین و مفیدترین دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون باید مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با یک شرط:
ما همون "آدم" هایی که در بالا گفتیم بمونیم!!!
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است
مردی دیروقت ‚ خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً.چه سئوالی؟
- بابا ! شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میکنی؟
- فقط میخواهم بدانم.
- اگر باید بدانی ‚ بسیار خوب می گویم : 20 دلار
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت : میشود10 دلار به من قرض بدهید ؟
مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کارمی کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای
گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیازداشته است.
به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم ؟
- نه پدر ، بیدارم.
- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش بردو از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این که خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود‚ ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا
می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟
روزی در آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی ، سوالی مطرح کرد: استاد،شما که از جهان سوم می آیید،جهان سوم کجاست ؟؟ فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد. پروفسور محمود حسابی
در این دنیایی که آدمی در پی در آمدی بالاتر است چرا در پی آن نیست که در پی دوست داشتنی تر شدن برای همه پیش نمی رود چرا کاری نمی کند که واقعاً دوست داشتنی باشد و مردم او را به خاطر مهربان بودنش و به خاطر پاک بودنش بخواهندش
چرا در این دنیا کسانی دیگر پیدا نمی شوند که خود را وقف مردم کنند چرا دیگر حاتم هایی در این دنیای وانفسا پیدا نمی شود چرا دیگر پاکی و مهربانی برای کودکان زیر 2 سال است و بعد از آن همه به هم یاد می دهند که باید گرگ باشی وگنه میش باشی خورده می شوی
چرا میش ها دیگر برای ما مهم نیستند
و نخواهیم که کرم از شاخه درخت بپرد
و هیچ کس زاغچه ای را سر مزرعه جدی نگرفت
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
باید ساده بود چه در باجه بانک در زیر درخت
زندگی ما انسانها شده مثل بازی تراوین
هر کسی هر چقدر بتونه از دیگران بیشتر دزدی کنه و بیشتر بتونه نذاره دیگران پیشرفت کنند و فقط اطرافیان خودشون پیشرفت کنند.
تراوین یه بازی است که بر اساس قرون وسطی ساخته شده و یک بازی آن لاینه
توی این بازی باید دیگران را غارت کنی و باید نذاری کسی در کنار تو پیشرفت کنه تا بتونی خیلی راحت پیشرفت کنی
ولی الان دیگر در قرون وسطی نیستیم و باید بدونیم که ما انسانیم در قرن 21 در عصر تکنولوژی ولی این چیزی که من در این دنیای وانفسا می بینیم اونی نیست که انتظار می رود از یک دنیای پیشرفته قرن 21 بلکه یک زندگی در قرون وسطی است
اکثر شما ها باید تراوین را دیده باشید یا بازی کرده باشید
پس می دونید چی میگیم
زندگی ما انسان ها دقیقاً شبیه یک بازی تراوین است
انسانها می خواهند که سر همدیگر کلاه بگذارند و می خواهند دزدی های بیشتری انجام داهند تا بتونند یک شبه راه صد ساله بروند
انسانهایی زیادی را دیدم که در این دنیا می خواهند یک شبه با راه های مدرن دزدی و کلاه گذاری ره صد ساله را یک شبه روند
انسانها چرا این گونه اند چرا ما انسانها نمی خواهیم باور کنیم که باید با هم بود و با هم بودن را دوست داشت و باید به فکر پیدا کردن دوست بود نه به فکر پیشرفت فردی بلکه به فکر پیشرفت جمعی و باید دانست که اینجا در ایران مهد تمدن اهورا مزداست و اسلام در این مکان دوباره بازسازی می شود
پس باید خود ما از این ها درس بگیریم و بدانیم که هدف از زندگی اینی نیست که ما با لگدمال کردن دیگران به سمت بالا جهش کنیم بلکه این است که در بالا رفتن از کوه زندگی مانند تمام صخره نوردها با طنابی به هم وصل شویم و همه با هم با قدرت دسته جمعی از کوه بالا برویم و اگر کسی افتاد طنابش را پاره نکنیم بلکه طنابش را بکشیم و او را هم با خود به بالا بریم
این است معنای زندگی ای که خداوند از انسان خواسته است
نه این زندگی سرتاسر دروغ
شتاب روز افزون جامعه ایران در دهه های اخیر موجب تغییرات فرهنگی، اعتقادی، بینشی و نگرشی، طرز تفک، برداشت و طرز رفتار و همچنین تحت تاثیر قرار گرفتن تعامل ها و ارتباطات اجتماعی مطلوب و نامطلوب شده و علاوه بر آن که تمام نهادهای اجتماعی را تحت تاثیر قرار داده، موجب شده تا زنان و دختران در سازمان ها و نهادهای مختلف اداری، کارخانه ها، شرکت های خصوصی و فروشگاه ها و از همه مهمتر دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی (حدود 64% دانشجویان دختر هستند) حضوری پر رنگ داشته و دوشادوش مردان به کارهای مختلف اشتغال ورزند.
این دگرگونی در عین حال که آثار و نتایج بسیار مثبت و مفیدی به همراه داشته ، عوارض و آسیب های نامناسب و زیان بخشی نیز به دنبال دارد که یکی از آنها شک گیری دوستی های نامطلوب یا دوستی های خیابانی بین دختران و پسران است که به صورت یک مد اجتماعی در آمده و نه تنها در برخی موارد موجب شرمندگی نمی گردد بلکه نوعی وجهه خاص، فخر فروشیو چشم و همچشمی در پی داشته و قبح مساله فرو ریخته و این عقیده نادرست پیدا شده که دختر قبل از ازدواج بهتر است با جنس مخالف رابطه و دوستی داشته باشد.
به منظور بررسی این مساله و پیامدهای خانوادگی و اجتماعی محقق بر آن قرار شد تا با استفاده از 50 پرسشنامه که دارای 10 سوال بسته بود آسیب های رابطه بین دختر و پسر را قبل از ازدواج در کرج ( مترو، پارکها و ایستگاه های اتوبوس واحد) به وسیله 5 نفر از دانشجویان در طول 3 ماه مورد بررسی قررا گیرد. به این امید که نتایج این بررسی میدانی و واقعی برای دختران و پسران و خانواده ها موثر و مفید باشد.
برقرای اولین ارتباط با جنس مخالف یا داشتن دوست پسر و دوست دختر، سن و سال مشخصی ندارد و در هر سنی بعد از بلوغ جنسی ممکن است اتفاق بیفتد، اما همین که به وجود آمد بویژه اگر اولین تجربه و در سن کم باشد، به یک ارتباط عاطفی و احساسی شدید تبدیل می گردد و از آنجا که روح حاکم بر این گونه دوستی ها، عشق ورزی کور بویژه از جانب پسران و به قصد فربیکاری و التذاذ جنسی و تماس با دختران صورت می گیرد و احساسی است بنا به فرمایش امام علی (ع) «حب الثنیی یعمی و یصم» (یعنی دوست داشتن چیزی انسان را کور می کند) واقع بینانه نیست و معمولاً با شناخت و آگاهی درست صورت نمی گیرد، ضمن آن که آسیب هایی را به وجود می آورد که بویژه برای دختران و بعد هم پسران و زندگی آینده آنان بسیار مضر است به دلیل آن که: دختر و پسر شناخت درستی از یکدیگر ندارند و بیشتر بر اساس هوس تصمیم می گرند. به همین لحاظ زندگی بعدی و ازدواج آنها دوام و بقا ندارد و به سرعت به سردی و به طلاق منجر می شود.
جو و فضای زندگی این گونه دختران و پسران پس از ازدوج پر از سوء ظن و بدبینی و بدگمانی و بی اعتمادی است، بویژه در جامعه ما که نجابت و پاکدامنی دختر بسیار مهم است.
یافته های یک پژوهش در آمریکا و همچنین نتایج بررسی حاضر و تحقیق نگارنده در مورد عوامل موثر در طلاق نشان می دهد زندگی زناشویی زوج هایی که پیش از ازدواج با یکدیگر دوست بوده و زندگی کرده اند، با مشکلات عدیده ای رو به رو شده و منجر به طلاق و جدایی می شود.
به عنوان تحقیق «دکتر کاترین کوهان» (استاد دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا) نشان می دهد ، افرادی که پیش از ازدواج با یکدیگر رابطه داشته اند، بعد از ازدواج در حل مشکلات خود عاجزند، چرا که به یکدیگر بدبین هستند.
دکتر «کوهان» می گوید، طبیعت ارتباطات آزاد این است که زوجین چندان انگیزه ای برای حل درگیری ها و حمایت از مهارت خود ندارند و به نظر می رسد که ارتباطات این افراد زوتر از افرادی که با یکدیگر دوست نبوده اند، سرد و منجر به طلاق می شود.
چون بنای این گونه دوستی ها، از ابتدا معمولاً بر اساس انگیزه تفنن و سرگرمی است و در بسیاری از موارد، بین عشق واقعی و هوی و هوس تمییز داده نمی شود و در برخی موارد مبتنی بر هوسرانی است و با عشق حقیقی و پاک تفاوت دارد به همین سبب دیری نمی پاید و سرانجام تلخی به همراه دارد. علاوه بر آن حس تنوع طلبی این گونه پسران موجب می شود که به سراغ دیگری و دیگری بروند و هم زندگی خود و هم زندیگ دختران دیگر را در معرض خطر قرار دهند.
فضای زندگی این گونه دختران و پسران با توجه به ارزش ها و هنجارهای سنتی و دینی ما همواره آلوده و ناپاک و همراه با اضطراب، تشویش و احساس نگرانی و هراس درونی همراه است و ترس از آن دارند که مبادا رابطه نامشروع آنها با پسران دیگر برملا شود و به قولی «تشت آنها از سر بام بیفتد».
یافته های پژوهش صورت گرفته فوق نشان می دهد که:
بیشتر پسرانی که با دختران رابطه دارند بین 20 تا 35 سال سن دارند و حدود 90% پاسخ دهندگان را در بر می گیرد.
علاوه بر آن 76% افرادی که با دختر یا زنی رابطه دارند مجرد و 24% متاهل می باشند.
همچنین در این بررسی معلوم شد کسانی که دارای دوست دختر هستند: 16% کمتر از دیپلم، 33% دیپلم، 12% فوق دیپلم، 38% لیسانس و 2% فوق لیسانس و بالاتر می باشند.
به عبارتی حدود 40 درصد پاسخ دهندگان دارای مدرک لیسانس و بالاتر هستند و معلوم می شود که مدرک تحصیلی بالا هم به لحاظ وجهه اجتماعی و هم به لحاظ اطمینان از به دست آوردن شغل در آینده، برای دختران جذاب تر است.
بررسی ها نشان می دهد 26% پاسخ دهندگان با یک دختر، 15% با 2 دختر ، 59% با 3 دختر و بیشتر رابطه دوستی داشته اند.
در سوال بعدی از آنها پرسیده شد، به نظر شما در ایجاد رابطه جنسی با جنس مخالف، کدام یک از عوامل بیشتر اهمیت داشته است که پاسخ ها چنین بوده است: 42% ارضای نیاز جنسی ، 10% کسب تجربه، 6% تفریح و 42% رابطه عاشقانه و صمیمانه.
در سوال بعدی از پسران پرسیده شد اگر قرار باشد ازدواج کنید تا چه اندازه مایل به ازدواج با دوست دختر قبلی یا کنونی خود هستید؟ 84% پاسخ دادند به هیچ وجه با این گونه دختران نخواهیم ازدواج کرد و 16% اظهار داشتند، نمی دانم باید فکر کنم.
در نتیجه، به جرأت می توان گفت اگر دختران به امید ازدواج با پسران ، رابطه دوستی برقرار می کنند بویژه اگر مورد سوء استفاده قرار گیرند مطمئن باشند که این گونه پسران، جز قصد فریب آنها ، خیالی ندارند و به هیچ وجه آنها را مناسب ازدواج و زندگی نمی دانند چون به نجابت و پاکدامنی آنها که جزو ارزش های اساسی در هر ازدواج است اعتماد ندارند. سرانجام در آخر به منظور اطمینان از دقت پاسخگویی به سوالات، از آنها پرسیده شد تا چه حد مطمئن هستید که به همه سوالات پساخ درست و واقعی داده اید؟ که پاسخ ها به قرار زیر بوده است:
6% اندکی، 16% تا حدودی، 16% زیاد، 62% کاملاً مطمئن بودند که به همه سوالات به درستی و واقعی پاسخ داده اند.
در نتیجه می توان گفت که حدود 78% پاسخ دهندگان به درستی پاسخ داده اند.
این بررسی نشان می دهد:
1- افراد مجرد نسبت به افراد متاهل دارای بیشترین رابطه با جنس مخالف هستند، به طوری که 76% افراد مجرد و 24% افراد متاهل بودند.
2- از لحاظ سنی ، بیشترین رابطه با جنس مخالف، بین 30-25 سال سن است.
3- بیشترین افرادی که دارای دوست دختر هستند، دارای مدرک لیسانس و بالاتر هستند. به عبارت دیگر با افزایش مدرک تحصیلی ، رابطه با جنس مخالف افزایش می یابد.
4- افراد مجرد به لحاظ برقراری روابط عاشقانه و ارضای نیاز جنسی، دست به ایجاد رابطه با جنس مخالف می زنند.
5- بیش از 84% پسران با قاطعیت اظهار داشته اند که با این گونه دختران هرگز ازدواج نخواهند کرد، زیرا به نجابت و پاکدامنی آنها به هیچ وجه اعتماد ندارند و معتقدند که این گونه دختران که به آسانی با آنها دوست شده اند، می توانند با هر کس دیگری دوست شوند.
نتیجه گیری
با توجه به نتایج به عمل آمده به جرات می توان گفت ، رابطه بین دختر و پسر یا داشتن «دوست دختر» و «دوست پسر» قبل از دوران نامزدی، بدترین و شدیدترین صدمه و آسیب را به زندگی و آینده دختران می زند. اگرچه پسران نیز از این آسیب بی بهره نیستند. بنابراین بهترین و مفیدترین رابطه دختر و پسر به طور قطع سپری کردن دوران نامزدی با آگاهی و موافقت خانواده طرفین است. زیرا بر اساس تحقیقی که نگارنده در طول 32 سال به طور مستمر درباره طلاق انجام داده و بارها در مجلات و مطبوعات مختلف به چاپ رسیده هر چه دوران نامزدی بیشتر باشد (حدود یک سال) ازدواج دختر و پسر موفق تر است زیرا ازدواج با آگاهی و درک متقابل از یکدیگر و با تصمیم عقلانی تری صورت می گیرد. (دوان نامزدی بیش از یک سال مشکلاتی را به وجود می آورد).
با توجه به نتایج بررسی، تنها می توان یک پیشنهاد مهم و اساسی، نخست به دختران و سپس به پسران داد.
دختران ما باید ضمن پیروی از دستورات دین و رعایت ارزش ها و هنجارهای گرانبهای جامعه و متابعت از راهنمایی های پدر و مادر که بهترین دوست، یاور و دلسوز آنها هستند، از ارتباطات نادرست و غیرمشروع با این گونه پسران که اکثر موارد قصد فریب آنها را دارند، به شدت پرهیز و دوری کنند. زیرا همان طور که بررسی صورت گرفته نشان داد مطمئن باشید که این گونه پسران هرگز حاضر به ازدواج با چنین دخترانی نیستند و تنها قصد فریب و سوء استفاده جنسی دارند و براساس بررسی، حدود 84 درصد آنها با اطمینان اظهار داشته اند، چنانچه بخواهند ازدواج کنند هرگز با «دوست دختر» خود ازدواج نخواهند کرد. چون از لحاظ نجابت و پاکدامنی و عفت و طهارت، به هیچ وجه به آنها اعتماد ندارند
پسران نیز باید بدانند، علاوه بر آن که صدمه روحی و روانی جبران ناپذیری به دختران ساده دل و بی آلایش وارد می کنند و آنها را آزرده خاطر و بدبین می کنند، خود نیز در زندگی و ازدواج با هر دختر دیگری به دلیل سوءظن و بدبینی به سبب تجربه ای که نسبت به دختران پیدا کرده اند، موفق و خوشبخت نخواهند شد.
در نتیجه بهترین پیشنهاد برای همسرگزینی و ازدواج، علاوه بر دخالت والدین که بهترین دوست و یاور آنها هستند، گذراندن دوران نامزدی رسمی و آشنایی با خصوصیات شخصیتی همدیگر و درک متقابل از هم است.
|
قصه ی تنهایی شاید این قسمت من بود که در ظلم خزان ، پی شادابی چشمان تو شیدا گردم و هوا باران بود و کمی هم برفی شاید آن ابر سپید ، که نمی زود تر از نوبت خویش ، به زمین آرامید ، از غم قلب قشنگم به شگفت آ مده بود ، که در آذر بارید
دی و تنهایی من تو جدا گشتی ز من |
|
در میان باران های شیدای پاییز بود ، که صدای غریبه ای لاله های گوشم را مرتعش کرد و حسی عجیب روحم را به شعله در آورد . و من تب کردم . سخت بیمار شدم. و بر زمین افتادم . جایی میان بهت و بی کسی ، قلمی را به نزدیکی خود احساس کردم که در میان سکوت ، صدایم می زد . آن را برداشتم و صفحه های خالی قلبم را نقاشی کردم . حالا قلبم تب داشت و به سرخی می زد . کمی گذشت و من به دنبال چیزی می گشتم ، که قلبم را ز تاریکی پاک کنم . افسوس ، که من ندانسته تیغی بر قلبم گذاشته بودم و با آن تکه هایش را پاره کرده بودم . تنها می توانستم قلب خو را نابود کنم تا نقش هایش را از بین ببرم . پس بدان که ناچارم ، نقش هایت را تا گورستان همراهی کنم و بدان آن را قلبم برای تو بر جای خواهد گذاشت . و خواهد رفت . |
هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی
باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت
اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی آخر عشق رو هم ببینی .
میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم
به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن
فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن
فرشته ی تو
فرشته ی او
فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......
من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم
عاشق همه ی مردم دنیا .........
مقدمه:
باشگاه ههای استقلال و پرسپولیس دو قطب اصلی فوتبال کشورمان با داشتن تماشاگران میلیونی سرمایه ملی فوتبال ما هستند. متاسفانه در چند سال اخیر با اتخاذ تصمیم های نادرست از سوی مسئولین و روی کار آمدن مدیران نا متخصص افت محسوسی نه تنها در این دو باشگاه بلکه در فوتبال ما دیده می شود. پرسپولیس پرطرفدارین تیم آسیا و استقلال پر افتخارترین تیم آسیا در یک دهه اخیر در مسابقات آسیایی یا حضور نداشته و یا حضور کمرنگی داشته اند. از این رو در این پژوهش به مقایسه این دو باشگاه با باشگاه منچستر یونایتد قهرمان اروپا و جهان پرداخته تا کمی ها و کاستی ها مورد بحث قرار گیرد.
معرفی:
باشگاه استقلال در مهر ماه سال 1324 توسط 4 جوان دوچرخه سوار با نام دوچرخه سواران تاسیس شد. این باشگاه در سال 1328 به تاج تغییر نام یافت با پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 این باشگاه با نام استقلال به هواداران معرفی شد.
استقلال با لقب اس اس تحت مالکیت سازمان تربیت بدنی با 5 قهرمانی داخلی و دو بار قهرمانی در آسیا به سال های 1349 و 1370 به همراه الهلال عربستان پرافتخارترین تیم آسیا محسوب می شود.
باشگاه پرسپولیس در دی ماه 1342 تأسیس شد. این باشگاه حاصل باشگاه قدیمی شاهین می باشد. پرسپولیس با لقب ارتش سرخ تحت مالکیت سازمان تربیت بدنی با 8 قهرمانی پرافتخارترین تیم ایران محسوب می شود. اما در آسیا قهرمانی ندارد.
طبق آمار فدراسیون بین المللی تاریخ و آمار فوتبال تیم پرسپولیس بعد از الهلال عربستان، یوکوهوما مارینوس ژاپن و استقلال تهران برترین تیم در قرن بیستم انتخاب شد.
باشگاه منچستر یونایتد در سال 1878 با نام نیوتن هیث توسط کارگران راه آهن تأسیس شد. این باشگاه با 330 میلیون هوادار، پرطرفدارترین تیم جهان است. این باشگاه با لقب شیاطین سرخ تحت مالکیت مالکان انگلیسی –آمریکایی (ژول و اورام گلیزر) دارای 15 قهرمانی در انگلیس و 3 قهرمانی در اروپا می باشد.
سه فاکتور مهم و تأثیر گذار در موفقیت یک باشگاه حرفه ای 1- نیروی انسانی 2- امکانات 3- دارایی و درآمدزایی می باشد. از این رو با طرح سؤالاتی در هر مورد به مقایسه این 3 باشگاه پرداختیم.
1- نیروی انسانی:
مدیریت
الف) آیا باشگاه دارای مدیر تمام وقت است؟
ب) آیا در باشگاه دارای ثبات مدیریتی وجود دارد؟
پ) آیا بین مدیر امل و دگیران رابطی وجود دارد؟
کادر فنی
الف) آیا سرمربی تیم دارای مربیگری A می باشد؟
ب) آیا مربیان تیم دارای حداقل مدرک B می باشند؟
پ) آیا در نیمکت ثبات وجود دارد؟
ت) آیا از افرادی به عنوان پزشک تغذیه و روان شناس در باشگاه به صورت دایم استفاده می شود؟
ث) آیا سرمربی مسئول انتخاب بازیکنان است؟
بازیکنان
الف) آیا بازیکنان حرفه ای به تیم ملحق شده اند؟
ب) آیا جذب بازیکنان با برنامه بوده است؟
پ) آیا فاکتورهایی مانند تعصب، تعهد و... در بازیکنان وجود دارد؟
ت) آیا برنامه هایی جهت تقویت فاکتورهایی فوق انجام شده است؟
ث) آیا هدف بازیکن از پیوستن به باشگاه علاقه و پیشرفت بوده یا فقط برای کسب درآمد و شهرت؟
تماشاگران
الف) آیا باشگاه دارای تماشاگران حرفه ای می باشد؟
ب) آیا بین باشگاه (مدیریت) و تماشاگران رابطی وجود دارد؟
پ) آیا تماشاگرانی که به ورزشگاه می آیند صرفاً برای موفقیت تیم تلاش می کنند یا نه؟
ت) آیا تماشاگر به درک بالای فرهنگی رسیده است؟
ث) آیا برنامه ای از سوی باشگاه جهت تقویت حرفه ای گری تماشاگران انجام می شود؟
تیم های پایه و بانوان
الف) آیا تیم های امید، جوانان، نوجوانان و نونهالان در حال فعالیتند؟
ب) آیامربیان تیم های پایه دارای مدرک مربیگری C یا B هستند؟
پ) آیا تیم بانوان باشگاه در حال فعالیت است؟
ت) آیا تیم های پایه در مسابقات داخلی و خارجی شرکت می کنند؟
ث) آیا بین تیم بزرگسالان و تیم های پایه رابطه و تعادل وجود دارد؟
2- امکانات
الف) آیا باشگاه دارای ورزشگاه اختصاصی می باشد؟
ب) آیا باشگاه دارای زمین تمرین اختصاصی می باشد؟
پ) آیا باشگاه به تعهدات مالی خود پایبند است؟
ت) آیا باشگاه برای سفرهای داخلی و خارجی از نظر حمل و نقل مشکلی ندارد؟
زندگی مانند راهی است که در آن هر چه پیشتر می روی بیشتر می توانی با مشکلات دسته و پنجه نرم کنی
چون هر چه که در این جاده پیشتر می روی مشکلات با سرعت و قدرت بیشتر به سمت تو هجوم می آورند و تو باید بتوانی هر چه بیشتر با آنها روبرو شوی و بتوانی در زندگی خود با آنها بیشتر رو برو شوی و بتوانی با آنها مقابله کنی و پیروز از آن بیرون بیایی و باید بدانی که هر چه مشکلت بزرگ باشد زمانی می رسد که باید از آن مشکل درسهای بزرگی گرفته باشی و بتوانی خود را در مقابل مشکلی بزرگتر از آن به مقابله بپردازی و تنها سلاحت باید آن تجربه باشد که از آن مشکل به دستت رسیده است و باید بدانی که زندگی همیشه مرکز مشکلات است البته در زندگی لذاتی وجود دارد و لذت یعنی فاصله این مشکل تا مشکل دیگر و تنها زمان لذت بردن از زندگی همین زمان اندک است و باید بدانی که زندگی هر چه که بر تو سخت بگیرد خدا در تو توان مقابله با آن را در تو دیده است و باید بدانی که تمامی مشکلات راهی برای توست تا بتوانی قدرت خود را بیشتر کنی به واسطه تجربیات قدیم و باید بدانی که زندگی هر چه که باشد مشکل است و باید هر چه بیشتر به تجربیات خود تکیه کنی و باید بدانی که در چراگاه نصیحت گاوی پیدا نمی کنی از که از نصیحت سیر باشد و تمام کسانی هم که خود را بر این می دارند که دیگران را نصیحت کنند و تجربیات خود را به آنها بگویند به این خاطر است که می خواهند دیگران در این مخمصه ای که آنها گیر کرده بودند گیر نکنند وگرنه هر کس باید بداند که در زندگی هر کس مشکلات به روز وجود دارد که باید از پس آنها بر بیایید وگرنه نمی تواند یک قدم دیگر در زندگی پیش برود و آنها که از درس های زندگی نتوانسته اند نمره قبولی را دریافت کنند یا نتوانسته اند که از آن درس تجربه ای کسب کنند و آن مشکل را حل شده پنداشته اند و چیزی از آن مشکل یاد نگرفته اند محکوم به درجا زدن در زندگی هستند و باید بدانند که در زندگی بر این استوار است که در مشکلات چه پیروز و چه شکست خوردید باید بدانید که خداوند فقط می خواسته به شما درسی بدهد شاید اصلاً می خواسته که به شما بگوید که مغرور به حل مشکلات نشوید که مشکلی هم هست که شما نتوانسته اید آن را حل کنید و باید بدانید که هر چه در زندگی شما خبره باشید باز هم دست بالا دست زیاد است و شما هم نمی توانید بر تمام مشکلات زندگی پیروز باشید ولی باید بدانید که زندگی تنها جای آموزش است و استفاده از آن آموزش ها و در جهان دیگر است که به هر کس نمره می دهند نه پیروزی او در امتحانات و نه شکست او در امتحانات بلکه به تلاش او برای حل مشکلات خود و دیگران نمره می دهند و باید دانست که زندگی می تواند مرکز امتحان ما باشد. امتحانات زیاد است و اگر کسی می بیند که مشکلات او کم است باید بداند که در مشکلی نتوانسته در حد نیاز تلاش کند و خداوند در او قدرت مبارزه با مشکلات را ندیده است و او را محکوم به درجا زنی در زندگی کرده و باید بداند که زندگی هر چه باشد برای رشد است و نه برای درجا زندی و زندگی بی مشکل زندگی مشکل دار نشانه تلاش است و زندگی بی مشکل نشانه عدم فعالیت است و زندگی منظور از شادی در زندگی نیست شاید کسانی باشند که با وجود مشکلات زیاد در زندگی باز هم خوشحال و سرحال و زندگی شادابی دارند و هیچ کس و هیچ مشکلی نمی تواند با آنها کاری کند که شادابی و نشاط خود را از دست دهند و شاید خدا مشکلات آنها را زیاد تر می کند و شاید با آنها کاری می کند که همیشه با مشلات دست و پنجه نرم کنند تا هر چه بیشتر رو به بالا بروند و باید بداند که زندگی یعنی رشد و معنی این ندارد که انسان به این فکر کند که اگر در این مشکل پیروز نشد باید زانو غم بغل کند و درجا بزند و انسان باید همیشه به این نکته توجه کند که انسان همیشه در زندگی مشکل دارد ولی نباید غمگین باشد و دست از تلاش برای مشکلات دیگر بردارد و باید بداند که همیشه انسان با مشکلات ریز و درشت روبرو می شود و باید بداند که همیشه باید توان و وقت خود را برای مشکلات بزرگی که به حال خودش مفید است صرف کند و باید دانست که انسان شاید مشکلی در زندگی دارد که می بیند اگر این مشکل را حل کند همه به او ببالند ولی اصلاً حل آن مشکل برای او اهمیتی در زندگی اش نداشته باشد و باید بداند که انسان هر چه بیشتر باید مشکلات خود را برای پیشرفت خود و دیگران حل کند و نه فقط برای تشویق دیگران و تشکر دیگران، شاید مشکل انسان انجام یک کار خارق العاده باشد که خودش برای خودش مشکل تراشیده باشد و بتواند آن کار را انجام دهد ولی شاید برای انجام این کار دل بعضی از افراد را که او را خیلی دوست دارند را برای تلاش بیش از اندازه خود شکسته باشد این مشکل بزرگتر و مهمتر از آن است که دیگران او را تشویق کنند زیرا در زندگی انسان برای این تلاش می کند که دل آنهایی که دوستشان دارند و دوستش دارند را به دست آورد و نه اینکه بشکند و باید دانست که انسان یک موجود اجتماعی است و نمی تواند بدون محبت دیگران زنده باشد و باید انسان بتواند برای خود دوستانی پیدا کند که او را واقعاً دوست داشته باشند و باید دانست که انسان نمی تواند به هر کس در زندگی امید داشته باشد و یا اعتماد کند و باید دانست که هر کس برای خود مشکلات و دوستانی دارد که شاید برای او آنها مهم تر از ما باشد و نباید به خاطر بعضی مسایل از بعضی افراد دلگیر بود پس باید دانست که انسان انسان است نه یک موجود برای حل مشکلات و کسب درآمد انسان برای ایجاد محبت آمده و تنها مشکل انسان که برای او واقعاً مشکلی بزرگ است باید بداند حل این مشکل برای او سخت ترین کار است و دل آنهایی که دوستشان داریم و دوستمان دارند بسیار سخت و طاقت فرسا است باید دانست که باید برای کار باید تلاش کرد و نه برای کسب درآمدهای دیگر.
انسان هایی زیادی هستند که حل مشکلات دیگر را بر این مشکل ترجیح می دهند مانند کسب درآمد یا انجام کارهای بیش از توان خود و باید دانست که محبت کار بسیار ساده ایست اگر انسان بداند که چگونه آن را ابراز کند و باید بداند که انسان برای انجام محبت باید تلاش بسیار برد و باید بداند که انسان هایی هستند که برای یک لحظه محبت کردن و محبت دیدن وقت و سرمایه ها خرج می کنند ولی به این مهم دست پیدا نمی کنند و باید دانست که ارگ ما این موهبت بزرگ را اگر داشته باشیم دیگر نباید چیز دیگری از خداوند بخواهیم و باید دانست انسان های زیادی هم هستند که از ازدیاد این محبت به فغان آمده اند و یا به ...
انسان باید بداند که هر چه در زندگی حد تعادل دارد که باید در این حد تعادل زندگی کرد و نباید در هر کاری انسان افراط و تفریط داشته باشد و انسان های زیادی هستند که برای یک لحظه امید دادن به دیگران وقت خود را صرف می کنند. انسان باید بداند که راه خود را در چه زمینه ای و در چه راهی صرف می کند و باید دانست که آیا این راه درست و مورد تایید خلق است که مورد تایید خلق بودن یعنی مورد تأیید خداوند بودن و اگر کسی مورد تأیید خداوند باشد هر چه بخواهد خدا به او می دهد و باید انسان بداند که خدا با ماست.
هر که او دارد چه ندارد و هر که او ندارد چه دارد.
تمدن روم باستان
اظهار نظر صریح درباره ی تمدن رومی در دوره ی سلطنتی دشوار است، مردم به دو دسته تقسیم می شوند: پاتریسین و پلبین.
پاتریسین ها ظاهراً نخستین سکنه ی لاتینی به شمار می آمدند در صورتی که پلبین ها از اقوام مهاجر ومهاجم بودند که بعدها در این ناحیه استقرار یافته و یا آنکه در سرزمین های خارج از منطقه به سر می بردند. پاتریسین ها به 3 قبیله و هر قبیله به 10 کوری تقسیم می شد. این کوری ها معرف یک سازمان انتخاباتی ونظامی بودند وگذشته از این سازمان وتشکیلات ملی وپادشاهی، قدرت سومی هم در کشور وجود داشت وآن سنا بود که ظاهراً ابتدا از 100 عضو ودر پایان عهد سلطنتی از 300 عضو تشکیل می شد. فقط پاتریسین ها می توانستند عضو سنا را داشته باشند و در مراسم عمومی مذهبی شرکت کنند. پلبین ها از جمیع حقوق مدنی، سیاسی ومذهبی محروم بودند وبدین ترتیب اهالی به دو دسته ی جدا ومتمایز از یکدیگر تقسیم می شدند.
خانواده سازمانی منظم واستوار داشت. پدر خانواده قادر مطلق ومالک مختار همسر وفرزندان خویش بود و می توانست آنها را بفروشد یا به قتل برساند( تاریخ جهانی دولاندن، صص 6- 185 ).
حکایت ماشین دودی
در حالی که غرش لوکوموتیو قل از پایان یافتن نیمه ی اول قرن نوزدهم سرزمین های اروپایی را به لرزه در آورده بود، در کشور ما هنوز جز معدودی سیاست مدار، صاحبان سرمایه وبازرگانان، هیچ کس به ضرورت احداث خط آهن ونقش آن در تجارت وگسترش صنعت به درستی واقف نبود. این عدم آگاهی تا اواخر قرون نوزدهم به طول انجامید و در سال های دهه ی 1880 به دنبال تلاش های زیاد نهایتاً اولین خط آهن در ایران احداث شد. البته این خط آهن نقشی در صنعت وتجارت نداشت و از آن تنها برای حمل ونقل مسافر استفاده می شد. هر چند موضوع احداث خط آهنی که بتواند در صنعت حمل ونقل کالا فعال و همگام با پیشرفت صنعت باشد عملاً تا سال 1308 ه ش. در کشور محقق نشد اما ورود ماشین دودی را در واقع باید اولین جرقه های صنعت در ایران دانست. نخستین خط آهن ایران، خط آهن تهران به شهر ری بود که در سال 1886 میلادی امتیاز آن را یک مهندس فرانسوی به نام مرسیوبواتال از ناصرالدین شاه قاجار گرفت. آمار آن سال ها نشان می دهد که هر سال حدود سیصد هزار نفر به زیارت حضرت عبدالعظیم می روندو این امر بواتال را به فکر احداث راه آهن تهران – شاه عبدالعظیم انداخت. نقطه ی ابتدای این خط نزدیک دروازه ی خراسان (خیام فعلی) ونقطه ی انتها نزدیک بقعه حضرت عبدالعظیم بود. ماشین هایی که در این خط به کار افتادند، نام ترن نداشتند بلکه در دارالخلافه آن ها را ماشین دودی می گفتند؛ چرا که آن ها در عین حرکت دود فراوانی تولید می کردند. بواتال براساس این امتیاز با کمک چند نفر مهندس بلژیکی شرکت راه آهن وتراموای ایران را تأسیس کرد. این شرکت طبق یک قرارداد نود ونه ساله با دولت ایران، وظیفه داشت برنامه ی وسیعی را در زمینه ی تأسیس خط آهن وتراموا در ایران پیاده کند. در کتاب سرگذشت تهران نوشته ی امیر حسین ذاکر زاده درباره ی این وسیله نقلیه آمده است: «در آغاز ورود ماشین های دودی مردم دسته دسته برای تماشای این موجود نو ظهور به ایستگاه آن می آمدند ولی هیچ کس جرأت سوار شدن به آن را به خود نمی داد. صاحبان شرکت وضع را چنین دیدند، به سراغ ناصرالدین شاه رفته و وضع را به اطلاع وی رساندند. ناصرالدین شاه نیز برای از بین بردن ترس و وحشت مردم، دستور داد تا عده ای از مشهورترین رجال اعم از سرداران وسپه سالاران سپاه و برخی سیاسیون در معیت وی با ماشین دودی به حرم عبدالعظیم بروند تا بدین طریق ترس مردم زایل شود.» جالب آنکه عده ای از ملتزمین شاه در هنگام مسافرت با اولین لوکوموتیو پایتخت، زیر لب ذکر می گفتند و عده ای نیز کفن به – انداخته بودند. پس از مدتی علما نیز از ماشین دودی جهت تردد استفاده کردند و بدین ترتیب وحشت عمومی از این وسیله نقلیه از بین رفت ومسافران به طرف ماشین دودی سرازیر شدند. پس از مدتی کار به آنجا رسید که دیگر جایی برای سوار شدن در ماشین دودی باقی نمی ماند ومردم ایستاده با آن طی طریق می کردند. اما سرانجام در سال 1341 تیر خلاص به پیکره ی از نفس افتاده ی این وسیله شلیک شد؛ چنان که ماشین دودی به زودی از کار افتاد وبه تلی از آهن تبدیل شد. این تیر خلاص را یک بانوی قاجار به نام فخرالدوله به آن شلیک کرد و آن وقتی بود که تصمیم گرفت خطوط تاکسی رانی را در تهران دایر کند، تعداد ی اتومبیل به کشور وارد کرد. بع تدریج تعداد اتومبیل ها به حدی رسید که جای ماشین دودی را تنگ کرد و سرانجام در یکی از روزهای سال 1341 چرخ های سنگین وفولادی آن از حرکت افتاد. امروز پس از صد و بیست و سه سال، از ماشین دودی تنها نام وخاطره ای بر جای مانده وکمتر کسی می داند که هنوز هم تعدادی از واگن های آن را در تهران می توان پیدا کرد. در حال حاضر سه لوکوموتیو از این وسیله در ایران موجود است که یکی از آن ها در ایستگاه مترو شهر ری، دیگری در میدان قیام وسومی در پارک ملت نگهداری می شود. با این همه متأسفانه از این لوکوموتیو ها به نحو صحیح واصولی نگهداری نمی شود؛ حال آن که این نوع قطار ها در بسیاری از کشورهای جهان مورد توجه ویژه قرار دارند چنان که به عنوان آثار تاریخی به معرض نمایش گذاشته می شوند.به نظر می رسد اگر زمینه ی راه اندازی مجدد این قطارها در کشور ما نیز فراهم آید، می تواند از لحاظ توریستی حائز اهمیت وتأثیر باشد.
دلم می خواد روی سنگ قبرم فقط این شعر باشه که اگرچه نمی دونم از کیه ولی آشناترین شرح حاله:
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و انوده شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم
میمیرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم
تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم
یکی را دوست می دارم ولی افسوس، او من را نمی خواهد
بر او از عشق می خوانم ولی حاشا، که او از عشق هم چیزی نمی داند
بر او آمیختم من هوس با عشق نابم را، مگر او درهمش خواهد
ولی او گفت، هوس ناخالصی دارد، ان را هم نمی خواهد
بباریدم چو ابری بر کویر آن دل سنگش
ولی افسوس که جز خاشاک هم در آن نمی روید
بیفکندم غرورم را چو برگی زیر پای مهر ناچیزش
ولی او سر به تو دارد، برگم را نمی بیند
بر او گفتم تن خود را حریم ناز او سازم
وجودم را عطش بر کام او سازم
دو چشمم را تمنای وصال یک شبش سازم
تمام عمر خود را وقف یک خال لبش سازم
به او گفتم که ساقی بر شبان تیره اش گردم
چو ماهی در میان آسمان خلوتش گردم
بخندید و برفت آرام
دلش این را هم نمی خواهد
یکی را دوست می دارم ولی افسوس، او من را نمی خواهد
این اشعار اول عاشقی است
یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوسم که او نگاهم را با نگاهی نمی خواند
به برگ گل نوشتم که من او را دوست می دارم ولی افسوس که او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخوانداند
به ماه گفتم که به یار من بگو که او را دوست می دارم ولی افسوس که از ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید
این اول عشقه
عشق آدمو کور می کنه به هر چی مجبور می کنه آدم بد خاطر خواهو از راه راست دور می کنه هر جوری هست راست دروغ از این به این رو می کنه از شدت عشق زیاد چشمارو پر رو می کنه
ولی در آخر عشق انسان این را می خواند
تو ناز می کنی ، من ناز می کشم
این منطق کیه انگار پیش تو فرقی نمی کنه کی عاشق کیه
به تو می اندیشم
به تو کز حسرت تو می سوزم
به تو کز عشق به تو می بالم
به تو کز مهر به من می ترسی
و از نگاه آتشینم، چه هراسان می گریزی
به تو که بر دردو دلم می غری
در جواب دل دردمند من می خندی
آری، به تو
به تو ای مهربان با ناکسان
به تو ای سنگدل با بی کسان
به تو گفتم بارها
مرو مگذار مرا در حسرتی بی پایان
مساز از یاد خود بر من سراب
مساز از نام خود بر من شراب
تو خندیدی و رفتی آرام
مست بودی که ندیدی هق هقم را پشت سر
مست بودی که نلرزیدی از آن زجه ها
التماسها، شکوه ها
نهراسیدی از آن خشم من
به تو من می گویم
که امروز دگر تمام دل جای تو نیست
جای جولان بازی ناز تو نیست
آن کویر دل من تشنه به لبهای تو نیست
آن تن نازک من جای به دستان تو نیست
آری امروز دگر دل داده ام
دل بدادم بهر جایی که در آن آرامم
بی نگاهی بر راه
بی نیاز از اشک چشم
بهر خواباندن آن سوز جگر
آری امروز دگر، نام او می جویم
و در اندیشه گرمی آغوش او
روز و شب می پویم
نام او ورد زبان می سازم
بسترش مامن خود می سازم
و تو از حسرت من می میری
نه کنون که بر قله آمال به من می خندی
نه
در آن روز که مرا در حجله اش می بینی
با ردایی روشن، فارغ از آن حسرت بی پایان
تو می فهمی آرامش آن روز مرا
پس در روز وصال من و مرگ
بوسه ات بدرقة راهم کن
چه بی وفا به رفتی ای، رفیق نیمه راه من
چه با جفا به رفتی ای، شعله بی فروغ من
چه خسته بودی تو از آن، غمکده حقیر من
چه بی صدا شکستی آن، غرور آخرین من
امید من، برو، نمان
که طاقته بهانه ات، ندارد آخر دل من
امید من، برو، بخند
که تاب اخم چهره ات، نیاورد این دل من
تو ای سراب عمر من
تو ای نگار جان من
بخند که خندة لبت مرا اسیر خود کند
شوق دورن دیده ات، مرا ز غم جدا کند
یادمه خیلی سال پیش که هنوز اونو دوست نداشتم، هیچ چیزی برام مهم نبود.
هیچ راهی نبود که برام جذانتر از راه های دیگه باشه. هیچ چیزی خوشحالم نمی کرد و هیچ چیزی نبود که برام اینقدر مهم باشه که وقتی شبها چشمهامو می بستم، بخوام به خاطر اون منتظر صبح باشم. وقتی برای اولین بار اونو دیدم یه حسه آشنایی به هم دست داد. اولش باور نکردم یعنی راستش جرات باور کردن نداشتم. ولی رفته رفته خودم باورم شد. من اونو دوست داشتم و این دوست داشتن داشت رفته رفته به زندگیم رنگ می داد. دیگه شنها به امید صبح چشمهامو می بستم. بی اینکه اون بدونه همه زندگیم شده بود. و خودم از این قضیه لذت می بردم. چون باعث می شد که حداقل یه انگیزه تو زندگیم داشته باشم. یه چیزی که می تونه باعث شادیم بشه. یه چیزی به اسم امید.
حس قشنگی بود. این حسو دوست داشتم. اون می گه دوست داشتن تو از رو احساسه. بچه بازیه. ولی من می گم دوست داشتنم عینه منطقه. وقتی دیدم یه چیزی هست که می تونه یه تعلق خاطر تو زندگیم باشه دودستی بهش پناه بردم.یادمه قبلش خیلی آدمه مغروری بودم. از غرورم یه نقاب قشنگ برای خودم ساخته بودم. حتی صمیمی ترین دوستام که باهاشون چند سال زیر یه سقف زندگی کردم از مشکلاتم با خبر نبودند. عادت نداشتم برای کسی دردو دل کنم چون با حسی به اسم اعتماد اصلا آشنا نبودم.
به حرفهای بقیه گوش می دادم و سعی می کردم کمکشون کنم. ولی خودم به کسی اعتماد نمی کردم. اما حالا دیگه عاشق بودم و دوست داشتن اون انگیزه ای برای ادامه زندگی. خیلی راحت همه مشکلاتمو بهش می گفتم.نمی دونم چرا اینقدر باهاش احساس نزدیکی می کردم. احساس می کردم اون باید همه چیز رو بدونه. وقتی باهاش حرف می زدم همه غم ها و غصه هامو بهش می گفتم و با این کار احساس راحتی می کردم.
این حسه عشق با خودش امید می اورد و امید یعنی انگیزه برای دیدن فردا. و همین باعث می شد لحظه های عمرم راحت تر بگذره.
حالا یواش یواش داشتم مثل بقیه می شدم. دلم می خواست فردا زودتر برسه. دلم می خواست هر روز قشنگتر بشم تا بیشتر دوستم داشته باشه. دیگه از چیزهایی که بقیه لذت می بردنند منم داشتم لذت می بردم. دلم می خواست خوش تیپتر بشم. مسافرت برم. بگردم و ....مثل یه آدمه عادی باشم.
این دنیای جدید خیلی بهتر از دنیای قبلیم بود.حالا دیکه یکی بود که باهاش حرف بزنم. دعوام کنه. دوستم داشته باشه و ...
تا اینکه خواست بره. یادمه همش بهم می گفت به من اعتماد کن. وقتی شک رو تو چشمهام می دید می گفت تو تقصیری نداری. چون تا حالا به کسی اعتماد نکردی اعتماد کردن رو بلد نیستی.و من همه سعیمو می کردم تا به اون اعتماد کنم. اعتماد کردمو و اون رفت. و
قتی رفت حتی دیگه نخواست صدامو بشنوه. هیچ وقت زنگ نزد. فقط با هم چت می کردیم. اون هم هر روز سرد تر و سردتر
گفت نباید منو اینقدر دوست داشته باشی و باید مثل آدمهای عادی بشی.هر چی فریاد زدم به خدا تازه داشتم مثل آدمهای عادی می شدم صدامو نشنید.هر چی گفتم اینقدر دلمو نشکن و دوست داشتنت دوای این درد تنهایی منه گوشش بدهکار نبود.
و من اینجا بود که معنی اعتماد رو کامل فهمیدم. با همه وجودم. حالا دارم بر می گردم تو پیله تنهایی خودم. تنها تر از قبل. همراه با یه حس زجر دهنده به اسم حسرت
حسرت نه برای اون که برای امید و انگیزه ای که تازه پیدا کرده بودم و به زور از دستم گرفت. عزیزم می دونم به من که می رسی بی حوصله تر از اونی هستی که بشینی و اینها رو بخونی اما بدون که خیلی دوستت داشتم. نمی دونم واقعا اینقدر سنگدل بودی یا ترسو .ولی هر چی هستی کاش این جوری نبودی کاش ...
اون رفته و حالا چندین ماه از رفتنش می گذره. اینهایی که می نویسم می دونم خیلی ها با خواندنشون حالشون شاید به هم بخوره و خیلی ها فکر کنن یه آدم چرا باید اینقدر ذلیل بشه. راستش جوابی براشون ندارم فقط آرزو می کنم که اونها به این روز نیفتن.ا
گه الان خدا یه فرشته بفرسته پایین و بهم بگه یه آرزو می تونی بکنی و اون یه آرزوت حتما براورده می شه، اون آرزوم فقط مرگه.
حتی اگه بگه سه تا آرزو کن با از ترس اینگه نکنه اولی رو از دست بدم هر سه تا رو می گم : مرگ، مرگ، مرگ
راستش دیگه حتی نمی خوام به عشقم هم برسم. اون اینقدر از من خسته است که حتی احساس می کنم از سر ترحم باهام حرف می زنه. قبلش بگم که اون آدم نرمال و منطقی ایه. البته عیبهای خودشم داره. اما اینها رو می گم که بدونید می دونم تفصیر رفتار خودمه.
دلم میخواد چند ساله دیگه برگرده و متن chat ها مونو بخونه. نمی دونم اون موقع چه فکری می کنه.
از دلتنگی نباید بگم چون غر زدنه، از مشکلاتم نباید زیاد بگم چون غر زدنه، نباید چیزی بخوام چون Push کردنه، هر چی می گم می گه تو داری Push می کنی. از خودش هیچ حرفی نمی زنه. هیچی. از غصه ها و مشکلاتش نمی گه. از چیزهایی که دوست داره. بعد من می مونم و اینهمه دلتنگی که از هیچ کدوم نباید حرفی بزنم. فقط باید عادی باشم و عادی حرف بزنم. آخه از چی بگم. منی که حتی نصفه شب هم از خواب می پرم دارم با اون حرف می زنم.
دیگه چند وقته وقتی شبها خیلی بی تابش می شم خودمو گول می زنم و از قول اون هر چی دوست دارم به خودم می گم. راستش فکر کنم یه مریضه روانیم. گاهی وقتها از خودم می ترسم.
دلم می خواد برم به یه خواب عمیق. اینقدر عمیق که دیگه نخوام صبح دوباره برای دیدن 4-5 تا PM مخفف مثل n(no), y(yes), b(bale), base, khasteh shodam, ghor nazan, mikham beram, kari nadari, bye اینقدر تند تند بیام. به خدا خودم هم از کار خودم خندم می گیره. خودم به خودم می گم حالا خوبه می دونی چی می خواهی بشنوی و اینقدر باز ذوق داری
ای خدا چقدر روزهات طولانیه و شبهات دراز. چقدر ثانیه هات سخت می گذره. وقتی بقیه از دوستهاشون می گن، از قهرها و آشتی ها، از فحشها و قربون صدقه ها، چقدر دلم هواشو می کنه.
ولی چه فایده. تاریخ مصرف من هم برای اون تموم شده
تعریف:
نقص توجه- بیش فعالی، یک نشانگان یا یک دسته از نشانه هایی است که شامل کوتاهی فراخنای توجه، مشکل در تمرکز، کنترل تکانه ای ضعیف، حواس پرتی، خلقیاتی که به سرعت تغییر می کند و در برخی موارد بیش فعالی است. از دید ریچارد پی هالچین و همکاران ADHD اختلالی است که شامل بی توجهی و بیش فعالی تکانشگر می شود. از دید چارلز تامسون در کتاب مشاوره کودکان ADHD ناتوانی کودک در تمرکز حواس برای مدتی طولانی است و در نهایت با توجه به تعریفی که DSM-IV-IR از ADHD ارائه داده است، مشخصه اصلی اختلال کاستی توجه – بیش فعالی الگوی پایه ای فقدان توجه یا بیش فعالی تکانشگری است. که در مقایسه با افرادی که در همان سطح از رشد قرار دارند فراوانتر و شدیدتر است.
نشانگان ثانوی:
زندگی کودک مبتلا به ADHD آسان نیست و تا سن 5 سالگی و شروع رفتن به مدرسه، او احتمالاً بیشتر از همسن و سالانش مورد انتقاد، تنبیه و حتی طرد قرار گرفته است. هنگامی که او مدرسه را شروع می کنمد، مشکلات نیز بروز می کنند. معلمان ممکن است از عدم ناتوانی او در آرام نشستن سر کلاس و یادگیری درس انتقاد کنند. در اکثر موارد که کودک کم سن و سال مبتلا به ADHD در می یابد که پیشرفتش به اندازه همکلاسی هایش نیست، اعتماد به نفسش آسیب می بیند. درک این واقعیت که تاکنون بیش از دیگر بچه ها مورد انتقاد قرار گرفته است، دانستن این که حوادث در تعقیب او هستند، باعث می شود زمانی که او در اتاق است لامپ های بیشتری را بشکند، وقتی سر میز است شیر زیادی را بریزد، وقتی روی صحنه است اسباب و اثاثیه زیادتری را با سرعت بیشتری خراب کند، وقتی که در گروه است کودکان زیادی را بزند یا صورتشان را دچار خراشیدگی کند. لذا ناکامی ها و شکست های مدرسه چندان عجیب به نظر نمی رسد.
اثرات ADHD بر والدین و خانواده ها
کودکان مبتلا به ADHD تاثیر ویرانگری روی خانواده هایشان دارند. علاوه بر مشکل بودن پرورش کودکی که پر جنب و جوش است و نیاز به نظارت بیشتری دارد، کودکان مبتلا به ADHD روش زیرکانه ی دیگری هم دارند که باعث مختل شدن زندگی می شود. مادران معمولاً مسئولیت مراقبت روزانه را بر عهده دارند. به ویژه زمانی که کودکان کم سن و سال تر هستند در نتیجه هنگامی که مشکلاتی وجود داشته باشد مادر بیشترین ناراحتی و ناکامی را احساس می کند. در سال های آغازین پیش از این که کودکان کم سن و سال مبتلا به ADHD به خوبی تشخیص داده شوند، این ناکامی اغلب منجر به تعارض بین زن و شوهرها می شود. اکثر پدرها به خاطر این که تحملشان در برابر انواع خاصی از رفتار پرخاشگرانه بیشتر است و به خاطر این که همانند مادر رفتار کودک را به صورت مداوم نمی بینند، فکر می کنند که فعالیت های فرزندشان عادی و بهنجار است.
اختلال بیش فعالی – نقص توجه چگونه تشخیص داده می شود؟
یکی از مهم ترین مسائل در تشخیص ADHD این است که والدین و به ویژه معلمینی که در بهترین وضعیت برای مشاهده نشانه های بیماری یک کودک هستند، تفکر درستی درباره ADHD ندارند. بایستی بدانیم که به دنبال چه هستیم، اگر ما امیدوار به تشخیص هر چه زودتر ADHD هستیم باید رفتارهای روزانه معمولی که نشانه های اختلال ADHD هستند، توجه کنیم تا امیدوار باشیم زودتر ADHD را تشخیص دهیم. به این منظور ما ناگزیر به داشتن حساسیت و بدگمانی برای یافتن یک مشکل یا تشخیص خاص هستیم، به ویژه زمانی که الگوهای خاص رفتاری را مشاهده می کنیم و باید اجازه دهیم که این شاخص در مغزمان به کار بیفتد.
اضطراب اختلالات رفتاری و تأخیر در رشد نشانه هایی شبیه به نشانه های مربوط به ADHD دارند. ولی هر کودکی که در انجام تکلیفی قصور می کند یا خارج از نوبت حرف می زند، به این معنا نیست که مبتلا به ADHD است. نگرانی ما از این حقیقت ناشی می شود که قصور در توجه به ADHD به عنوان یکی از علت های احتمالی این رفتارها منجر به عدم تشخیص ADHD می شود. فقط یک پزشک یا روان شناس کودکان است که ممکن است از علل این رفتارها آگاه باشد و بتواند ADHD را تشخیص بدهد.
به عنوان مثال، ما می توانیم بی قراری کودک را همان طور که پشت میز غذا یا در کلاس درس می نشیند، درجه بندی کنیم. بسیاری از کودکان کم سن و سال بیش فعال، کاملاً بی قرار هستند. بنابراین کودکان مشکلات متفاوتی دارند. اضطراب، یک علت شایع بیش فعالی است. کودکان عصبی هم ممکن است همان نشانه های کودک مبتلا به ADHD را بروز دهند. آنها ممکن است به وسیله برخی موضوعات ناراحت کننده که در خانه یا در رابطه با دوستان با آن مواجهند تحریک شده باشند و در مدرسه به درس توجه نکنند. به هر حال امکان ندارد که حتی بر مبنای یک توصیف خیلی دقیق، رفتارِ کودک مبتلا به ADHD را تشخیص داد.
همین طور آزمایش های پزشکی نظیر تست های خون یا الکترو آنسفالوگرام که امکان تشخیص مطمئنی را برای ما فراهم کنند، نیز وجود ندارد. پزشکان و روان شناسان، برای تصمیم گیری راجع به تشخیص ADHD در کودک، باید از چندین منبع اطلاعاتی استفاده کرده، آنها را با تجربه حرفه ایشان تلفیق کنند.
درمان پزشکی کودکان مبتلا به ADHD
سه نوع دارو برای درمان کودکان مبتلا به ADHD مورد استفاده قرار می گیرد. محرک ها ، ارام بخش ها و ضد افسردگی ها . بسیاری از مردم از این که داروهای محرک در کمک به بیماران مبتلا به ADHD، از آرام بخش ها یا داروهای دیگری که برای افراد آرام به کار برده می شوند، مؤثرتر هستند، تعجب می کنند. همانند هر پزشکی، پزشک کودک شما نیز بایستی در استفاده از دارو برای درمان ADHD تنها راهنمای شما باشد. جدول زیر به منظور آشنا کردن شما با برخی از داروهایی است که مورد استفاده قرار می گیرند. همین طور برخی موضوعات مربوط برای تصمیم گیری درباره این که چه داروهایی استفاده شود، چه مقدار دارو تجویز شود، و چرا داروها با این شیوه تجویز، نتیجه بخش هستند، مطرح می شوند. این بحث برای استفاده مطلوب به عنوان یک راهنما برای کنترل یک کودک خاص کافی نیست. لازم است شما بدنید که در صورت تغییر نوع دارو یا زمان استفاده از آن بعد از مطالعه این مطالب و بدون مشورت دقیق با پزشک کودکان، در واقع ممکن است سلامتی فرزندتان را به خطر بیاندازید.
محرک ها
رایج ترین داروهای محرک مورد استفاده، عبارتند از: متیل فنی دیت (ریتالین)، دکسترو آمفتامین (دکسدرین) و پمولین مگنزیوم (سیلرت). سرآغاز استفاده از محرک ها را در استفاده بنزدرین در دهه 1930 می یابیم. بنابراین پزشکان سال ها تجربه استفاده از این نوع دارو را دارند. در حال حاضر تقریباً 800,000 نفر در امریکای شمالی با داروی محرک مورد درمان قرار می گیرند.
داروهای ضد افسردگی
داروهای ضد افسردگی با موفقیتی نسبی برای درمان ADHD مورد استفاده قراره گرفته اند. این داروها معمولاً وقتی که محرک ها مورد استفاده قرار گرفته اند ولی مؤثر نبوده و یا تأثیرات جانبی داشته اند، مورد استفاده واقع می شوند. «ایمی پرامین (تنفرانیل) » رایج ترین داروی ضد افسردگی مورد استفاده است. داروی ضد افسردگی دیگر «دسی پرامین (نورپرامین) » است.
چگونه به کودک می فهمانید که چرا باید دارو مصرف کند
کودکان باید بدانند که چرا دارو مصرف می کنند. بدبختانه، وقتی از کودک سؤال می شود که چرا ریتالین، سیلرت یا دکسدرین مصرف می کنند، اغلب جواب می دهند: «به خاطر این که بد هستم.» یا «دارو کمک می کند که خوب بشوم.» ما می توانیم بدون درگیر کردن احساسات کودک نسبت به عدم شایستگی اش یا این احساس در او که داروها روشی برای کنترل رفتار او هستند، علت مصرف انها را برایش توضیح دهیم. کافی است به او بگوییم که مصرف دارو برای اکثر کودکانی که برای تمرکز و کسب نتیجه حاصل از آن، به زحمت می افتند، مفید است زیر دارو به انجام این عمل کمک می کند. این توضیح حتی برای کودکی که مشکل رفتاری متوسطی همراه با کنترل ضعیف تکانه هایش دارد، مناسب است. ما تحت هیچ شرایطی نباید به کودک دروغ بگوییم یا حتی از بی گناهی او نسبت به چیزی که ظریفانه او را تحت تأثیر قرار داده استفاده نکنیم.
وقتی که کودکان از مصرف دارو امتناع می کنند
بی میلی نسبت به مصرف دارو به طور مکرر در میان جوانان اتفاق می افتد. اما این بی میلی در مواردی برای کودکان 9 تا 12 ساله یک معضل است. سه دلیل مهم برای امتناع کودک وجود دارد. امتناع ممکن است ادامه یک مبارزه برای کنترل رفتار، بین والدین و کودک باشد. کودکان کم سن و سال را اغلب می توان وادار به مصرف دارو نمود. اما در مورد یک جوان که رابطه رو به وخامتش با والدین، درگیر مبارزه ای مستمر برای وادار کردن او به مصرف دارو، با مقاومت بیشتری روبرو می شود.
ارتباط مؤثر بین خانواده، مدرسه و پزشک
ارتباط خوب بین کسانی که از کودکان مبتلا به اختلال نقص توجه همراه با بیش فعالی مراقبت می کنند ضروری است، اما بر سر راه این همکاری موانع زیادی وجود دارد. یکی از مهم ترین این موانع ناشی از این حقیقت است که اغلب فقط یک نفر به عنوان همیار اصلی برای همه اشکال درمان انتخاب نمی شود. به نظر می رسد معلمین، پزشک، والدین و سایر افراد علاقه مند، تقریباً به طور مستقل کار می کنند. اگر چه آنها ممکن است با یکدیگر ارتباط نیز برقرار کنند. و از اطلاعات یا گزارش های به دست امده، مشترکاً استفاده نمایند. اما به گونه ای که امکان برنامه ریزی برای همکاری را فراهم می کند، دور هم جمع نمی شوند.
ساختار تیمی، که وظایف مراقبت از کودک را به عهده دارند بستگی به نیازهای کودک دارد. برای کودکی که از دارو درمانی استفاده می کند، پزشک او نیز باید از اعضای تیم باشد. اگر کودک، درمان روان شناختی دارد، درمانگر نیز باید عضو تیم باشد. معلمین و والدین همیشه عضو تیم هستند.
تمایز بین تنبیه و خاموشی
تنبیه مانع رفتار نامطلوب می شود، اما تحت اکثر شرایط، ان را محو نمی کند. خاموشی یک وسیله منظم تر از بین رفتن رفتار نامطلوب است. همچنین تنبیه معمولاً وسیله برقراری ارتباط بین ذهن کودک و تنبیه کننده است. بنابراین تا هنگامی که تنبیه کننده در ان اطراف باشد کودک ممکن است رفتار نامطلوب را متوقف کند.
تنبیه موجب ایجاد ترس نیز می شود. وقتی که یک کودک تنبیه می شود ممکن است انسجام خواسته خوب شما را متوقف کند. اما ممکن است از شما هم که خواهان چنین چیزی نیستید، بترسد. یک کودک ممکن است یاد بگیرد که از مدرسه یا موضوعاتی خاص، وقتی که تنبیه با آنها مرتبط شده باشد بترسد. چیزی به عنوان ترس سالم وجود ندارد. ممکن است معقولانه باشد و به کودک خردسالتان بیاموزید از آتش یا چیزی دیگری بترسد، اما تا آن جا که ممکن است او تلاش می کند از منشأ ترس اجتناب کند.
استفاده از تنبیه، عیوب دیگری هم دارد. تنبیه متضمن عمل پرخاشگری نسبت به کودک است. کودکان به والدین و معملمینشان به عنوان الگو می نگرند و رفتارشان را تقلید می کنند. کودکانی که به اجبار تنبیه می شوند، پرخاشگری بیشتری نسبت به دوستان و همچنین نسبت به والدینشان ابراز می کنند. یک ضربه اتفاقی بر پشت کودک ممکن است بخشی از تربیت عادی او باشد. اما تنبیه بدنی مؤثر نیست و اغلب سبب ایجاد مشکلات بیشتر می شود.
پدری می گوید به این علت به پشت فرزندش ضربه می زند که او خواهرش را اذیت می کند. به نظر شما یک کودک از پدر خود که در حال کتک زدن او، به او می گوید: «زدن، مشکلی را حل نمی کند» چه می آموزد؟ این یک کار گیج کننده ریاکارانه است و موجب خشم و تنفر می شود. کودک پرخاشگری که به علت رفتارش تنبیه بدنی شده و یا این رفتار از او پذیرفته شده، شدت کار خود را افزایش می دهد. این کار باید با یک شیوه منظم خاموش شود.
ناکامی در پرورش یک کودک مبتلا به ADHD والدین را نسبت به استفاده از تنبیه بدنی آسیب پذیر می کند. اکثر والدین این فرصت را پیدا می کنند که کودکانشان را از لحاظ جسمانی تنبیه کنند، نه به این علت که تنبیه، بیشتر برای کودک خوب است، بلکه به این علت که والدین سردرگم و عصبانی می شوند. چنین اعمالی ممکن است ناکامی والدین را کاهش دهد، اما کمکی به کودک نمی کند. در حقیقت این رفتارها که در این کتاب بحث شد، کنار بیاید، با پزشک خانواده خود مشورت کنید؛ شاید مشاوره روان شناختی به شما کمک بکند که با کودکتان هماهنگ تر زندگی کنید.
ناتوانی های یادگیری و کودک مبتلا به ADHD
بحث کامل پیرامون ناتوانی های یادگیری در این مقال نمی گنجد. اما مروری اجمالی درباره این موضوع مفید خواهد بود.
مهم نیست که در کلاس چه کاری انجام می شود، تقریباً 10% کودکان به اندازه توانایی های ذهنی مورد انتظار، یادگیری ندارند. در بین کودکان خردسال تر مبتلا به ADHD، مشکلات یادگیری شایع تر است. همه کودکان مبتلا به ناتوانی های یادگیری مثل هم نیستند. ناتوانی در یادگیری یک تشخیص پزشکی یا روان شناختی نیست؛ تنها توصیف یک مشکل است. به نظر می رسد بسیاری از معلولیت های مختلف سبب نوعی ناتوانی های یادگیری می شوند.
یک تشخیص روان شناختی درباره ناتوانی یادگیری، ممکن است با تعریفی از ان که در مدرسه کودکتان مورد استفاده قرار می گیرد متفاوت باشد. این موضوع به این علت است که دپارتمان آموزش و پرورش در ایالت، معیاری برای طبقه بندی یک کودک به عنوان معلول یادگیری در آن ایالت خاص دارد. با این حال، توافق و همسانی قابل توجهی وجود دارد و اغلب تعاریف ارائه شده دپارتمان های آموزشی ایالات از یادگیری، از استانداردهای ملی برخوردار هستند.
مدیریت کودک در مدرسه
درمان مشکلات یادگیری بایستی بر یک ارزیابی صحیح از ماهیت مشکل استوار باشد. متأسفانه، بعضی از برنامه های آموزشی زمانی مشکوک به نظر می رسند. بسیاری از آنها، «برنامه های اموزشی ادراکی –حرکتی » نامیده می شوند. این برنامه ها عرصه را از تمرین های آموزشی چشم، از طریق عمل ترسیم و کپی گسترده شکل های هندسه خالی کرده، به عرصه محرک لامسه ای، جنبشی، شنیداری و دیداری تبدیل می کنند. به نظر نمی رسد تمرین های شبیه این به کودکان کمک کند که یاد بگیرند بخوانند. این تمرینات تنها وقت کودکان مبتلا به ADHD را که دچار مشکلات یادگیری هستند، به هدر می دهد.
یک جمله مشترک، از سال ها پیش از طرف آکادمی آمریکایی متخصصین کودک و آکادمی آمریکایی مطالعه علمی چشم و بیماری های آن، گفته است «هیچ مدرک علمی شناخته شده ای از ادعاهای اصلاح توانایی های اکادمیکی معلولین یادگیری یا کودکان نارساخوان و یا درمانی که تنها مبتنی بر اموزش دیداری یا اموزش سازمانی عصبی باشد (صفحه توازن، اموزش ادراکی)، حمایت نمی کند.»
می توان به کودکان مبتلا به ADHD که دچار مشکلات یادگیری هستند کمک کرد. برخی از برنامه های اصلاحی چون برحسب زمان پیشرفته هستند، مؤثر می باشند. اجتناب از وسوسه یافتن راه های میان بر بسیار مهم است. توجه ما باید به سطح خواندن کودک معطوف شود. اگر یک کودک ده ساله مهارت های خواندن یک دانش اموز سال اول را داشته باشد. معلمین و والدین اغلب ناشکیبا شده میل ندارند درمان را از سال اول شروع کنند. با این وجود، این موضوع ضرورت دارد. ناشکیبایی و تکیه بر راه های میان بر، بسیاری از اشتباهات برنامه های اصلاحی خواندن را توجیه می کند.
بسیاری از کودکان مبتلا به ADHD دفترچه های تمرین و اوراق تکلیف خانه را با خشونت، انتقاد و توصیه های مؤکد از معلمین به خانه می آورند. یک کودک مبتلا به ADHD از کمک معلمی که روی ورقه ریاضی او که به خوبی انجام نشده است خط خطی کرده است، محروم می شود. «ژان مجبور است نگرش و عادات کاری اش را اصلاح کند، یا این که خودش را در کلاس، تابستان خواهد یافت». برچسب زدن به کودکان، تحت عناوین «کودک»، «تنبل» یا «تشنه توجه» بدون عنایت به آنچه که شالوده رفتار را تشکیل می دهد. علت اصلی باور ضعیف بسیاری از کودکان کم سن و سال مبتلا به ADHD و نظرشان در مورد ناتوانی های یادگیری که در خود می بینند، است.
برای مواجهه با این نوع انتقاد و احساس عجز در مورد کار بهتر، یک کودک مبتلا به ADHD شانس کمی برای موفقیت دارد. دو راه به روی او باز هستند. اول تقویت انچه که اعتماد به نفس او را آسیب پذیر می کند. ممکن است او تلاش کند خودش را متقاعد کند که مدرسه چندان مهم نیست و انتظارات زیاد مردم نسبت به او یا بی ربط است یا انها دشمن او هستند؛ ممکن است در مجموع ارزش های مدرسه را رد بکند.
ADHD و سطح هوش
رابطه ای بین هوش و ADHD وجود ندارد، تجربه ما پیشنهاد می کند که تعداد کودکان مبتلا به ADHD در میان عقب مانده های ذهنی و تیزهوشان یکسان است.
مشکلاتی که در تشخیص ADHD در کود کان، به ویژه با توانایی زیاد و کم وجود دارد، اما اصول تشخیص و مدیریت به همان صورت باقی می ماند. همان گونه که کودکان بزرگ می شوند، همچنان می توانند برای مدت بیشتری آرام بنشینند، بهتر توجه کنند و رفتار خودشان را کنترل کنند. چون کودکان کند ذهن کندتر از دیگر کودکان هم سن و سال خود داشته باشند. بایستی توجه دقیقی به افتراق بین نشانه های پیشنهاد کننده ADHD و رفتارهای ناشی از هوش محدود و رشد آهسته تر کودک، معطوف شود.
اموزش روابط اجتماعی و مهارت های اجتماعی
بسیاری از کودکان مبتلا به اختلال نقص توجه همراه با بیش فعالی در مورد کنار امدن با دیگران مشکل دارند. یک کودک تکانشی که در مدرسه مورد محبت همه است شاید به عنوان الگوی رفتاری برای بقیه کلاس به حساب بیاید و در این زمینه هم به بالاترین مراتب برسد، اما این وضعیت بسیار نادر است. کودکان مبتلا به ADHD معمولاً با همسالانشان مشکل دارند و از سوی انها طرد می شوند.
کودکان مبتلا به ADHD به همان دلایلی که با بزرگسالان مشکل دارند ممکن است در کنار امدن با کودکان دیگر نیز مشکل داشته باشند. اگر کودکی فضول و مصر و سمج یا غیر قابل پیش بینی باشد، کودکان دیگر اندوهگین یا عصبانی خواهند شد. همچنان که کودکان مبتلا به ADHD بزرگ می شوند، ممکن است همسالانشان به آنها به عنوان افراد غیر قابل اعتماد و غیر مسئول بنگرند، درست همان گونه که معلمین و والدین این کار را انجام می دهند.
اگر بخواهیم پرخاشگری را کاهش بدهیم یا عادات بدی نظیر صحبت خارج از نوبت یا هل دادن به جلو صف را تغییر دهیم، اغلب باید از اصلاح رفتار استفاده کنیم. دارو نیز در کنترل صحبت بیش از حد یا دعوا کردن مؤثر است. با این همه، در حالی که دارودرمانی ممکن است به کنترل کودکی که اهل دعوا و هل دادن است کمک کند، ولی مهارت های اجتماعی را که قبلاً نداشته است به او یاد نمی دهد. این مهارت ها بایستی آموزش داده شوند.
پرخاشگری
بچه های مبتلا به ADHD، اغلب پرخاشگر هستند یا ممکن است این طور به نظر برسند. انها فاقد توانایی توقف و تشخیص معانی ضمن اعمالشان هستند. بنابراین انها چیزهایی می گویند و اعمالی را انجام می دهند که به نظر می رسد پرخاشگرانه باشد، اما واقعاً تنها حاکی از تکانشگریشان می باشند. آنها معمولاً تشخیص می دهند که بد عمل کرده اند، اما نمی دانند که چگونه خودشان را کنترل کنند. فکر کنید قبل از این که چیزی بگویید به این علت که ممکن است سوء تعبیر شود یا ناخوشایند باشد، چه مقدار مکث می کنید، یا قبل از این که روی صندلی بروید که دستتان به طاقچه بلند برسد، به این علت که تشخیص می دهید صندلی ممکن است نامتعادل باشد و بیفتید چه مقدار درنگ می کنید.
همان طور که قبلاً خاطرنشان کرده ایم، تنبیه بدنی اثرات جانبی نامطلوب زیادی دارد؛ یکی از مهم ترین اثرات آن این است که به بچه می قبولاند که زمانی خوشحال نیست می تواند مردم را زند. نبایستی مایه تعجب شود که بچه هایی که بیشتر تمایل به تکانشی و تهاجمی بودن دارند اغلب همان طور که بزرگ می شوند شروع به اذیت خواهر و برادران، همسالان و حتی والدین خود می کنند. یکی از مهم ترین قواعد در کاهش رفتار پرخاشگرانه در فرزندتان، مطمئن شدن از این موضوع است که شما آن را سرمشق نمی دهید.
دیگر عامل مهم تأثیر گذار بر پرخاشگری این است که پرخاشگر چه قدر برای رفتارش پاداش دریافت می کند. نتیجه تحقیق نشان می دهد، یک بچه هر زمان که به طور موفقیت آمیزی پرخاشگر است و پیامد آن را هم تجربه نمی کند، احتمال این که او حتی پرخاشگرتر بشود، افزایش می یابد. بنابراین مهم است که وقتی بچه مبتلا به ADHD شما پرخاشگر است، قدری پیامدهای بدون پرخاشگری نظیر انزوا را تجربه کند برای این که یاد بگیرد که پرخاشگری اش نه قابل تحمل است و نه موفقیت امیز بوده است.
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده*ها با چشم*تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه*های التهاب
عشق یعنی بحظه های ناب ناب
عشق یعنی سوز نی، آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی اتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم یک نیاز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی عالمی آب بر اذر زدن
عشق یعنی چون محمد(ص) پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درو
هر کسی این حقیقت را تجربه کرده است که عشق مانند جویباری روان است که به آن بی توجهی و بی اعتنایی شده ولی هنگامی که این جویبار یخ می زند تازه مردم به یاد می آورند زمانی که رودخانه یخ نزده بود و جویبار جاری بود چگونه بود و تازه همه می خواهند که جویبار دوباره جاری شود
پس باید به فکر جویبار جاری بود.
شادی واقعی بیشتر با عاشق بودن به وجود می آید تا معشوق بودن. اغلب هنگامی که به نظر می رسد احساسات و عواطف ما جریحه دار شده این غرور و خود بینی ماست که از بین می رود. عاشق بودن و مرتب صدمه دیدن در راه عشق و دوباره عاشق شدن، روش انسنهای شاد و با شهامت است.
و این با هوسی که در جوانان ما دیده می شود یکی نیست.
و واقعاً زمانی که ما ناراحت می شوم از عشق بریده شده نه به خاطر خودمان بلکه به خاطر آن است که دیگر کسی نیست که عشق و محبت خود را نثارآن کنیم.
از این ناراحتیم نه از این بابت که دیگری ما را رها کرده است بلکه به خاطر این است که ما در دایره محبت خود کسی را نداریم و عشق واقعی را احساس نمی کنیم.
عشق واقعی یعنی 1=1+1
با درودی به خانه می آیی و با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده!
لحظه عمر من به جز فاصله میان این درود و بدرود نیست:
ابن آن لحظه ی واقعی است
جکه احظه ی دیگر را انتظار می کشد و نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گانی دیگر که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر مرا سرشار می کند.
لبت (نه) گوید و پیداست می گوید دلت (آری)
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت
بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری
با درودی به خانه می آیی و با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده!
لحظه عمر من به جز فاصله میان این درود و بدرود نیست:
ابن آن لحظه ی واقعی است
جکه احظه ی دیگر را انتظار می کشد و نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گانی دیگر که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر مرا سرشار می کند.
لبت (نه) گوید و پیداست می گوید دلت (آری)
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت
بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری
به نام خدا
برای بسیاری از ما پیش آمده که زمانی در حال تدارک یک میهمانی بوده و هرکدام از اعضای خانواده یک مسئولیت را بعهده می گیرند. و یا در زمانی که برای عید مهیا می شویم و به اصطلاح مشغول خانه تکانی هستیم نیز تقسیم وظایفی انجام می شود. من اوضاع مناسبی برای کسی که وظیفه تمیز کردن حمام و توالت بر عهده دارد نمی توانم متصور شوم. در زمان استحمام، لایه ای از چربی بدن به همراه سلولهای مرده پوست جدا می شود و این چربی با مولکولهای صابون ترکیب شده و ماده ای سخت را بر روی سطوح تشکیل می دهد. با نگاهی به درون حمام متوجه می شوید، در تمامی قسمتهای آن امکان تشکیل این ماده است.
صرف زمان و انرژی بسیار زیاد برای از بین بردن این لکه ها غیر منطقی بوده و در اینجا راههایی به شما آموزش داده می شود تا به راحتی بتوانید این مشکل را حل نمایید.
راه حل اول: دستورالعمل آمونیاک
آمونیاک ماده ای است که به عنوان از بین برنده این لکه ها شناخته می شود. زیرا این ماده قابلیت انحلال چربی را در خود دارد و همانطور که گفته شد ماده اصلی تشکیل دهنده این جرمهای صابونی، چربی می باشد. تنها نکته ای که باید مد نظر داشت آن است که هنگام استفاده از این ماده حتما از دستکش استفاده شود زیرا آمونیاک می تواند به پوست شما آسیب برساند. این ماده حلالی بسیار قوی می باشد که در غلظتهای بالا می تواند باعث سوزش چشمهای شما شود. بنابراین برای مصارف خانگی بایستی از نوع با غلظت پایین آن استفاده نمود.
مواد مورد نیاز شما عبارتند از: یک پیمانه با حجم مشخص، یک حوله تمیز، یک بطری اسپری و محلول آمونیاک برای مصارف خانگی.
ابتدا محلول مورد استفاده را با مخلوط نمودن یک پیمانه آمونیاک با دو پیمانه آب تهیه نمایید. (یعنی هر مقدار که خواستید تهیه کنید به ازای هر پیمانه آمونیاک دو پیمانه آب استفاده نمایید.)
سپس محلول تهیه شده را در بطری اسپری ریخته و بر روی محلهای مورد نظر بپاشید. پس از اندکی بایستی شاهد نرم شدن لکه ها باشید.
زمانی که متوجه از هم گسیختگی لکه شدید، می توانید با استفاده از یک تکه حوله یا پارچه، لکه را پاک نمایید.
پس از پاک نمودن حوله، محل مورد نظر را به خوبی آبکشی نمایید تا از بقایای آمونیاک پاک گردد.
راه حل دوم: استفاده از سرکه
اگر نتوانستید آمونیاک تهیه نماید می توانید از محلول سرکه استفاده کنید.
وسایل و مواد مورد نیاز شما عبارتند از: پیمانه،بطری اسپری،حوله تمیز، سرکه و یک دستگاه میکرو ویو.
ابتدا دو پیمانه از سرکه را در دستگاه مایکر ویو قرار دهید تا گرم شود. توجه داشته باشید که نیازی به گرم نمودن خیلی زیاد سرکه نمی باشد.
سپس سرکه گرم شده را در بطری اسپری ریخته و بر روی محلهای مورد نظر بپاشید.
دو دقیقه جهت اثر نمودن سرکه بر روی لکه صبر کنید.
پس از آن با یک حوله محل مورد نظر را پاک نمایید.
راه حل سوم: استفاده از بوراکس
استفاده از این ماده شاید اندکی غیر معمول باشد. اما این پودر برای پاک نمودن این لکه ها نیز مورد استفاده قرار می گیرد. تنها تفاوت آن این است که برای پاک نمودن لکه های کوچک از آن استفاده می شود.
راه حل چهارم:استفاده از محلول دست ساز
شما می توانید با مخلوط نمودن یک سری از مواد محلولی را تهیه کنید که می تواند لکه های دردسر ساز را از روی سردوش،جا صابونی و حتی کاشی پاک نماید.
مواد زیر را در ظرفی مخلوط نمایید:
2/1 پیمانه نمک آشپزخانه، 3/1 پیمانه آمونیاک، 4/1 پیمانه سرکه و 6 پیمانه آب.
هرگز ماده سفید کننده(Bleach) را به مخلوط فوق اضافه ننمایید زیرا با آمونیاک واکنش می دهد.
محلول مورد نظر را بر روی محلهای درگیر ریخته و با استفاده از یک اسفنج و یا تکه ای حوله شروع به سابیدن نمایید. پس از پاک شدن لکه ها بدون آنکه محل مورد نظر را آب پاشی نمایید، اجازه دهید تا خشک شود.
راه حل پنجم: کنترل تشکیل لکه های صابونی
از آنجایی که این لکه ها از چربی بدن تشکیل شده اند بنابراین اگر مدت زمان زیادی در حمام باقی بمانند، باعث ایجاد انواع انگل و قارچ شده و می توانند شما را به بیماریهای پوستی مبتلا نمایند و یا محیط حمام شما را لغزنده نمایند. می توانید با بکار بردن این دو نکته ساده، از ایجاد آن جلوگیری نمایید.
پس از هر بار حمام، سعی کنید تا زمانی را به شستشو و پاک نمودن لکه ها و ذرات صابون پخش شده اختصاص دهید.
پس از استفاده از یکی از روشهای بالا بهتر است تا از واکس مبلمان (مانند روغن لیمو) برای سطوح استفاده نمایید به دو دلیل:
1-این ماده لایه محافظی را بر روی سطوح تشکیل می دهد که از تشکیل مجدد لکه های صابون جلوگیری می نماید.
2-این ماده به وسایل و محیط درون حمام شما یک درخشندگی و جلوه زیبا می دهد.
برخی ترجیح می دهند که از محلولهای تجاری استفاده نمایند. قبل از استفاده از این مواد بهتر است که دستورالعمل نوشته شده بر روی آن به دقت خوانده شود.
چگونه از دست آدامس چسبیده به فرش خود خلاص شوید؟
به نام خدا
تا بحال همگی ما این تجربه را داشته ایم هنگامی که در حال راه رفتن بر روی فرش منزل هستیم ناگهان در زیر پای خود احساس نا خوشایند چسبندگی را احساس می کنیم. یا بعد از آنکه میهمانی که دست بر قضا بچه شیطانی دارد، از خانه ما می رود، متوجه می شویم که در گوشه ای از فرش آدامسی چسبیده است! خوب اکنون راه حل خلاصی از دست این مشکل را برای شما بازگو می کنم تا بعد از این اگر خدای ناکرده با چنین مشکلی مواجه شدید،ناراحت نشوید!
در ابتدا بهتر است که وخامت اوضاع را بررسی نمایید! آیا آدامس از نوع رنگی می باشد؟ آیا به تازگی بر روی فرش افتاده؟ و یا اینکه آیا کاملا در فرش پخش شده است یا نه؟
راه حل اول:
وسایل مورد نیاز :یخ،یک قاشق،یک کیسه پلاستیکی و جاروبرقی می باشد.
در ابتدا چند تکه یخ را در کیسه ای پلاستیکی قرار دهید.(اگر بتوانید از یک ک ا ن د و م نازک بدون مواد لیز کننده استفاده کنید نتیجه بهتری می گیرید) و کیسه را بر روی لکه آدامس قرار دهید. مدتی اجازه دهید تا یخ با آدامس در تماس باشد. پس از آنکه احساس نمودید که آدامس سخت شده است با استفاده از قاشقی آن را بتراشید و از جارو برقی برای جمع کردن خورده آدامسها استفاده نمایید.
راه حل دوم:
وسایل مورد نیاز: یک سشوار و یک عدد کیسه پلاستیکی می باشد.
سشوار را بر روی لکه آدامس قرار دهید تا حرارت به صورت مستقیم به آن بخورد. اگر فرش و یا پوششی که آدامس به آن چسبیده است از الیاف پلاستیکی باشد، مراقب میزان حرارتی که اعمال می نمایید باشید.
زمانی که آدامس به اندازه کافی گرم شد، با استفاده از کیسه پلاستیکی، آنرا از فرش بکنید. اجازه دهید تا آدامس به کیسه پلاستیکی بچسبد و سپس آن لکه آدامس را بکنید.
این تکنیک ممکن است نتواند تمامی لکه را بطور کامل از بین ببرد خصوصا اگر اندازه لکه بزرگ باشد. اما حداقل می تواند مقداری از آن را کنده و مشکل شما یک لکه کوچکتر باشد.
راه حل سوم:
استفاده از لکه بر های تجاری می باشد.پس از پیاده نمودن رشهای فوق می توان جهت حصول نتیجه بهتر از این مواد استفاده نمود. تنها موضوع مهم آن است که قبل از استفاده برچسب آن قرائت شود تا اگر بر روی آن ذکر شده که به فرش شما آسیب می رساند از آن استفاده نکنید. مطلب دیگر آن است که بلافاصله پس از استفاده از این محصولات سعی کنید محل لکه را خشک نمایید تا مواد لکه که به اعماق فرش نفوذ کرده اند،فرصت پیدا نکنند تا به سطح فرش بیایند.
راه حل چهارم:
در این راه حل بایستی سر کیسه را شل نموده و از یک تمیز کننده فرش که با بخار کار می کند استفاده نمایید. این دستگاهها دارای قابلیتی برای همین منظور می باشند که می توان به راحتی و با راندمان بالا این کار را انجام داد.
به نام خدا
نیمه شعبان امسال هم رسید. فردا تولد پدر خانمم است و برای خرید هدیه تولدش مجبور بودم بروم بیرون. خیابانها بینهایت شلوغ بود و خصوصا در موقع برگشت خیلی برای ماشین معطل شدم. وقتی که از خانه بیرون رفتم چون تازه از خواب بیدار شده بودم کمی منگ بودم. بعد از 2 یا 3 دقیقه بود که یک تاکسی به مقصد میدان آزادی گرفتم. بعد از اینکه به میدان آزادی رسیدم، باید یک کورس دیگر تا خیابان دبیراعظم می رفتم. خوشبختانه خیلی زود توانستم در آن غلغله ماشینی گیر بیاورم. در راه تاکسی که من در آن بودم نزدیک بود با یک پراید که راننده آن خانم بود تصادف کند. وقتی که کنار پراید رسیدیم، ناخودآگاه به درون آن نگاهی انداختیم. یک خانم پشت فرمان بود که از حجاب برتر استفاده می نمود و جالب آنکه یک بیست یا بیست و پنج سانتی متری از چادر را در دهان فرو برده و با دندان گرفته بود. من و راننده با دیدن این منظره بی اختیار برگشته و با چشمانی که از تعجب دریده شده بود به هم خیره شده و یکمرتبه زدیم زیر خنده! فکر کنم اون خانم روزی حداقل یک چادر را با دندان تکه پاره کند. اغلب خانمها همینطوری در رانندگی مشکل دارند، چه برسد به حالتی که چادر را به آن صورت بگیرند و رانندگی کنند. در آن حالت آن خانم اصلا نمی توانست اطراف خود را ببیند و به همین دلیل بود که همینطور بی هوا به چپ و راست می رفت. هر چند صد متری ترافیک به صورت ایستا در می آمد و زمانی که به کانون ترافیک می رسیدیم متوجه می شدیم که این همه ترافیک و معطلی به خاطر ایستگاه شربتی بود که راه انداخته بودند. من واقعا نمی دانم مردمی که از صبح تا شب به همدیگر دروغ می گویند،از همدیگر متنفرند، غیبت می کنند،دزدی و کم کاری می کنند چگونه می توانند از تولد منجی عالم بشریت خوشحال باشند؟ تمام کف خیابان از لیوانهای یکبارمصرف له شده پوشیده شده بود و آن ازدحام که با صدای نابهنجار نوحه خوانی همراه شده بود یک حالتی از استرس و دلشوره را در من ایجاد می کرد.
در این کشور عجیبی که ما زندگی می کنیم، اگر ماشینی صدای دلنشین معین و یا مهستی و یا حمیرا را با صدای بلند پخش نماید مستحق بازداشت و بازخواست و توهین است اما اگر با چندین برابر بلندی صدا، نوحه خوانی یک گردن کلفت انکر الاصوات را پخش نماید مطلقا آلودگی صوتی محسوب نشده و خلاف نمی باشد.
دیدن یک منظره دیگر هم برایم خیلی جالب بود. جوانی در حالی که آهنگ مولودی خوانی را با صدای بلند پخش می کرد، به دو خانم جوان گیر داده و تلاش می کرد تا آنها را راضی نموده و بعد هم احتمالا آنها را به افتخار صیغه نائل کرده و در ثوابی بس عظیم شریک گرداند! تا از آب غسل آنها فرشتگان بالهای خود را بشویند و طاهر شوند.
چرا زنان بهتر است که همیشه از اتوبوس استفاده نمایند؟
امروز چند تا کلیپ دیدم در مورد اینکه چرا زنها هیچ وقت نمی تونن راننده بشوند. واقعا جالب بودند.
این کلیپهارو براتون گذاشتم تا اگه دوست داشتید ببینید و خودتون قضاوت کنید.
چگونه از دست موهای چرب خلاص شوید؟
برخی تصور می کنند که چاره رهایی از دست موهای چرب استفاده منظم از شامپوها می باشد. در حالیکه این تصور به شدت اشتباه بوده و استفاده از این روش خسارات فروانی را به سلامتی موهای شما وارد می نماید.
در حقیقت پس از استفاده از شامپو، چربی طبیعی مو و پوست سر شما از بین رفته و مقداری از شامپو بر روی سر شما باقی می ماند. بدن در پاسخ به وضعیت موجود شروع به ترشح مقدار بسیار بیشتر چربی از مقدار مورد نیاز بدن شما می نماید که این امر باعث ایجاد نارحتی برای شما می شود. به همین دلیل می باشد که بر روی برخی از شامپوها برچسبی مشاهده می شود که بر روی آن نوشته شده :"برای موهای چرب". در این نوع از شامپوها از موادی استفاده شده است که مناسب با نوع مو می باشد. برای اینکه از این خاصیت این نوع از شامپوها استفاده کنید بایستی شامپوهای مرغوب و در کلاس سالن های زیبایی را خریداری نمایید. بر روی شامپوهای ارزان قیمت نیز ممکن است شما اینگونه برچسبها را ببینید اما مطمئن باشید که مواد بکار رفته در شامپوهای مخصوص موهای چرب و خشک یکی می باشد.
نرم کننده ها و حالت دهنده ها
حتی الامکان سعی شود تا از این محصولات استفاده ننمایید بهتر است. در صورت استفاده سعی شود تا از انواع ملایم آن بهره بگیرید. هرگز نرم کننده را به پوست سر نمالید و آن را به انتهای موی خود بزنید.
آبکشی خوب
سعی کنید تا موهای خود را کاملا آبکشی نمایید و در حین استفاده از آب از ماساژ سر نیز غافل نشوید.
رژیم خود را تغییر دهید
در دنیای امروزه مگر می شود کسی را پیدا کرد که از غذاهای چرب و فست فود استفاده نکند و در رژیم غذاییش چربی نقشی اساسی را بازی نکند. نکته در اینجا است که شما با کاهش ورود چربی به بدن از طریق صرف غذاهای چرب تا حد زیادی می توانید بر این مشکل فائق آیید. در رژیم غذایی خود سعی کنید جهت ایجاد تعادل از موادی مانند میوه جات و سبزیجات و ... استفاده نمایید.
استرس
استرس در خانمها بیشتر می باشد و تغییرات هورمونی بدن آنها به علت عادات ماهیانه دارای تاثیر مستقیم بر روی پوست سر و موی آنها می باشد. اگر دارای مشکلی عاطفی بوده و یا مسئله ای در زندگیتان وجود دارد که باعث می شود احساسات شما درگیر شود بایستی با استفاده از مهارتهایی مانند یوگا به مبارزه با آن برخیزید. یکی از موثرترین روشهای غلبه بر این مشکل ورزش کردن می باشد. از آنجایی که با ورزش ماده ای به نام endorphin ترشح می شود و باعث خوشحال شدن انسان می گردد، بنابراین ورزش را بعنوان بهترین راه به شما پیشنهاد می نمایم.
استفاده از محصولات مناسب
همانطور که قبلا نیز گفته شد، سعی کنید تا از محصولات مناسب استفاده نمایید. یک قانون کلی برای کسانی که دارای موهای چرب می باشند، آن است که از شامپوها و نرم کننده های ملایم استفاده نمایند. این محصولات از آنجایی که حاوی مواد شوینده مضری که شامپوهای ارزان دارند، نیستند بنابراین بهترین گزینه می باشند. این شامپوها بر روی برچسب خود دارای عبارت "clarifying" می باشند.
همچنین می توان از نصف یک قاشق غذاخوری ژل آلو ورا و یک قاشق غذاخوری آب لیموی تازه به عنوان مکمل در طی استفاده از شامپو استفاده نمایید.
از برسهایی استفاده نمایید که از فیبرهای طبیعی ساخته شده باشند. برسهایی برای موهای چرب وجود دارند که از موی حیوانات ساخته شده اند. با استفاده از آنها می توانید درد و سوزش کمتری در پوست سر خود در زمان شانه کردن احساس کنید.
بسیاری از مواردی که باعث می شود تا فردی دارای موی چرب باشد ریشه در عدم تعادلی در بدن شما دارد که می تواند ناشی از روشهای غلط تغذیه، زندگی و .. باشد. در صورتی که نکات فوق را رعایت نمودید و نتیجه ای حاصل نشد، حتما با پزشک خود در این زمینه مشورت نمایید.
به نام خدا
جونم براتون بگه که من دیگه در مقابل این همه ملاحظه و شعور بعضی از همسایه ها کم آوردم. طرف کلیدش افتاده توی چاه آسانسور اومده در خونه ما رو گرفته، حالا نزن کی بزن که ببخشید من کلیدم افتاده توی چاه و بیایید درش بیارید. یکی نیست بگه خانم مگه من سوپر من و یا بت منم که از این کارها بکنم. یکبار خواستم به این میکروسویچ آسانسور رو دست بزنم تا بین دو طبقه وایسه که اونطور برق گرفتم که الان از هرچی میکرو سوییچه می ترسم.
یا اینکه زبون ما مو در آورد و به هر لطایف الحیلی دست یازیدیم که اینها یاد بگیرند بعد از پارک ماشینشون لامپهای پارکینگ رو خاموش کنند نتونستیم که نتونستیم. کاش می شد آدم یه تفنگ خودکاری یا یه بمب ساعتی کار می گذاشت که با احتساب زمان پارک خودرو اگر بیشتر طول می کشید یا خودرو رو مورد تیراندازی قرار می داد و یا خودرو رو منفجر می کرد.
به نام خدا
دیشب رفتیم سراب نیلوفر! وای خدای من چقدر آبش کم شده! برادرم چند روز پیش برای شنا رفته بود اونجا. می گفت تا کمر رفته توی لجن و خیلی چندش بوده.
اما دیشب جدای از کم آبی سراب، هوا واقعا خنک و دلپذیر بود و همگی آرزو می کردند می تونستند شب رو اونجا بخوابند. غذا هم جاتون خالی یه جوجه کباب مشت و خوشمزه زدیم که سورمون رو تکمیل کرد.
عکسش رو پایین می ذارم اما اگه دلتون خواست، تو رو خدا حلال کنیدا!
خدمات افتضاح باغچه مینو در کرمانشاه و کمبود باغ مناسب!
امروزه روز برگزاری مراسم جشن و عروسی در باغها به صورت عرف درآمده است و یپدا کردن یک باغ مناسب خصوصا در شهرستانهای کوچکی مثل کرمانشاه واقعا سخت و گاه اگر انسان دیر بجنبد، غیر ممکن می باشد. و در کنار انتخاب باغ یک مسئله مهم دیگر، شرکت خدماتی است که برای پذیرایی بایستی انتخاب نمود تا از میهمانها پذیرایی نماید.
در چند پست قبل تر در مورد عروسی یکی از دوست های صمیمیم مطلبی رو نوشتم و از هزینه ای که کرده بود هم نوشتم. اما متاسفانه خود باغ که چه عرض کنم سوله ای رو که گرفته بود واقعا بدنما و کوچیک بود. اسم باغ هم باغ اهورا بود. این باغ در انتهای کوچه ای خاکی قرار گرفته که من وقتی برای اولین بار (به مناسبت همین عروسی دوستم) اونجا رفتیم، واقعا از این همه باغی که در این کوچه قرار گرفته تعجب کردم! همین کثرت تعداد باغها باعث ایجاد ترافیکی شده بود و به تبع اون خاکی در هوا بلند شده بود که چشم چشم رو نمی دید. خلاصه مجبور بودیم شیشه های ماشین رو بالا ببریم و اگر ماشین کولر نمی داشت در این گرمای تابستان حتما آرایش خانمها خراب می شد. جالب اونکه راه برگشتی هم نبود و اونقدر ماشین جلو و عقب ماشین ما به صف ایستاده بود که نگو و نپرس!
من در دلم هی دعا می کردم که نکنه کوچه رو اشتباهی اومده باشیم! اونوقت فکر کنم تا ساعت 11 شب بایستی در انتهای کوچه صبر می کردیم تا راه باز شه و برگردیم. یکی از ایراداتی هم که به باغ وارد بود، نداشتن یخچال بود. در این گرمای تابستان تمام کیک داغ شده بود و اصلا بریده نمی شد! و خیلی داغی نامطبوعی داشت! این از باغ و اما از خدمات عروسی!
در این شهر کوچکی که ما در آن زندگی که چه عرض کنم سر می کنیم فقط دو -سه شرکت وجود دارند که خدمات مربوط به مجالس رو انجام می دهند. یکی باغچه مینو و دیگری پرکوک، فانوس طلایی. بعضی از باغها هم هستند که خدمات مربوط به پذیرایی رو خودشون انجام میدن و از روی قیافه صاحب باغ می شه به راحتی فهمید که سطح کلاس ارائه خدماتشون در چه حدیه!
این باغچه مینو اون شب سنگ تموم گذاشت. بعد از اینکه آقایون غذا کشیدند، و نوبت به خانمها رسید، ظرفها رو خیلی خیلی دیر پر کردند. حتی در اول کار که نوبت آقایون بود، نکرده بودند شمع زیر ظرفهای غذا رو روشن کنن که غذا یخ نزنه و این امر مراتب اعتراض آقا دوماد رو هم بهمراه داشت!
کیک رو کنار غذا گذاشته بودند و نه اون رو تکه کرده بودند و نه حتی چاقویی رو کنار ظرف کیک گذاشته بودند. اهالی شریف و عشایر میهمان هم در اقدامی متهورانه کیک را با قاشق برای خود کشیده و به این صورت بلایی سر کیک آوردند که آدم دلش نمیومد نیگاش کنه چه برسه به اینکه بخواد غذا بکشه!
نکته جالب اونکه در پرکردن ظروف غذا هم به شدت خساست می کردند و بعدا که این موضوع رو با بعضی که توی این کارها سررشته دارند در میون گذاشتیم فهمیدیم که این باغچه مینو اشتهاری بس عظیم در نگهداری غذا برای خودش داره!
امروز صبح در حالی که اصلا حوصله بیرون رفتن از محل کارم را نداشتم، برای انجام ماموریتی بیرون رفتم. راننده که تکلیفش با خودش اصلا معلوم نبود و یک دقیقه پخش ماشین رو روشن می کرد و یک دقیقه رادیو!
خلاصه به رادیو رضایت داد و دست بر قضا رادیو هم مشغول پخش اخبار بود. ابتدا خبر از سقوط دو جوان از روی بشقاب پرنده داد که علی رغم بازرسی کارشناسان و تاکید بر عدم استفاده از وسیله، متصدی آن به حرف آنها گوش نداده و این اتفاق افتاده است. بعد از آن هم از غرق شدن دو دختر بچه در دریاچه ارومیه خبر داد و خلاصه کلی مرگ و میر و بدبختی.
راننده در حالی که از شنیدن این همه خبر با حال داغ کرده بود، ضبط رو روشن کرد و یه کم ازاین موسیقی رپ شنیدیم و من باز هم از شنیدن این خزعبلات کلی اعصابم خورد شد. یکی از جاهایی که باید می رفتیم، خوابگاه دانشجویی بوستان در کرمانشاه، مقابل بیمارستان 400 تختخوابی امام رضا بود. وقتی که از ماشین پیاده شدم، صدای ناله و مویه زنی به صورت بسیار ضعیف به گوش می رسید. در حالیکه به ساختمان داخل می شدم از نگهبان جریان را پرسیدم و گفت که این زن از ساعت 6 صبح (اکنون که من آنجا بودم، ساعت 09:30 بود) شروع کرده به گریه و الان تازه ساکت شده!
بچه اش را از دست داده بودو واقعا از شنیدن این خبر خیلی دلم گرفت و ناراحت شدم. دوست داشتم برم و کنارش بشینم و کلی گریه کنم. راننده هم از این موضوع خیلی ناراحت شد!
بهاریه: نوشتههایی از پرویز دوایی، احمدرضا احمدی، جواد طوسی، فرهاد توحیدی، سروش صحت، مینو فرشچی، مصطفی جلالیفخر و پرویز نوری
در رثای محمود اسدی (1386-1326): نوشتههایی از کیومرث پوراحمد، محمد صالحعلا، علیرضا زریندست، محمد ابراهیمیان و امید روحانی
ایستگاه نوروز: مروری بر فعالیتهای دویست سینماگر ایرانی در سال گذشته و برنامههایشان برای آینده، همراه با نکتههایی از فریدون جیرانی
رویدادها: فیلمهای تازه: دعوت (ابراهیم حاتمیکیا)/ تاکسی نارنجی (ابراهیم وحیدزاده)/ عیار 14 (پرویز شهبازی)/ حیران (شالیزه عارفپور)/ پوسته (مصطفی آلاحمد)/ چشمک (جهانگیر جهانگیری) / آییننامهی اکران 1387/ فیلمهای نوروزی سینماهای تهران/ اهدای جوایز نقدی برندگان جشنوارهی فجر/ موریکونه، آری یا نه؟/ رضا ناجی و خرس نقرهای جشنوارهی برلین/ سینما آزادی، خانهای برای همهی ایرانیان/ پروانههای ساخت چند ماه اخیر/ برگزیدگان جشنوارهی صد/ اعضای جدید اتحادیهی فیلمسازان فیلمهای کوتاه کشورهای مسلمان/ خبرهای کوتاه
همراه اول...: درگذشت عباس علیرضاییفر یکی از همراهان صمیمی مجله
پایان پدیدهی بیبدیل در سکوت: به مناسبت درگذشت حسین واثقی (6831-4131)، آهنگساز قدیمی سینمای ایران
سفر به شهر عمودی: دیدار با امیر نادری در نیویورک برای دیدن رؤیای لاسوگاس
سرخی آتش: گفتوگو با حمید فرخنژاد
اشاره به دور: بزرگداشت بنیاعتماد در لندن/ پخش جهانی «آواز گنجشکها»/ جشن فرهنگی ایرانیان در کانادا/ کن، سینمای ایران و دیگران/ ایران و ایرانیها در تیبورون/ جایزهها، داوریها و بزرگداشتها در عرصهی جهانی/ فیلمهای ایرانی در جشنوارهها و مراکز فرهنگی جهان
صدای آشنا: گفتوگو با منوچهر اسماعیلی و ناصر طهماسب دربارهی دوبله در فیلمهای علی حاتمی
در تلویزیون: مروری بر سریالهای ایرانی سال گذشته/ گفتوگو با بهرام بهرامیان، کارگردان سریال ساعت شنی و آسیبشناسی پخش این سریال
سینمای جهان: - نمای دور: پشیمانی اسپیلبرگ/ یک فیلم مارکزی دیگر/ باز هم جنجال در هندوستان/ خسارت اعتصاب صدروزهی فیلمنامهنویسان/ باز هم شکایت از نیولاین/ پوتین، قهرمان فیلمی عاشقانه!/ کپنهاگ و جامعهی عرب/ بازگشت موفق آستریکس و اوبلیکس/ نفس راحت وودی آلن/ حسرت جرج کلونی/ سینمای آلمان جان میگیرد/ اسباببازیهای سهبعدی/ دردسر رمبویی/ مأموریت مایکل مور/ لالیوود پاکستان زیر سایهی بالیوود/ تام کروز و رؤیای کارگردانی/ عذرخواهی چاک نوریس و ...
- نمای درشت: فیلم سینمایی خانوادهی سیمپسن و بررسی مجموعهی کارتونی خانوادهی سیمپسن از طریق فیلم سینمایی آن/ نقدها و مطالبی از جنبههای مختلف دربارهی مجموعه و فیلم/ صداها و نقشها/ گفتوگو با سازندگان فیلم سینمایی خانوادهی سیمپسن و گپی با سازندهی موسیقی آن
هشتادمین مراسم اسکار: برگزیدگان اسکار 80/ سرزمینی برای اسکار و تمشک هست: نکتههایی دربارهی جایزههای اسکار و تمشک طلایی یک سبد از باغ نقرهای: نگاهی به فیلمهای بهتر سالی که گذشت: الکساندرا (الکساندر سوکوروف)/ آپوکالیپتو (مل گیبسن)/ بابل (آلخاندرو گونزالس ایناریتو)/ پیرمردها سرزمینی ندارند (جوئل و ایتن کوئن)/ پرچمهای پدران ما و نامههای ایوو جیما (کلینت ایستوود)/ حقیقتی ناخوشایند (دیویس گوگنهایم)/ راتاتویی (براد بیرد) / زندگی دیگران (فلورین هنکل فن دونرسمارک)/ شما زندهها (روی آندرشون)/ لبهی بهشت (فاتح آکین)
پروندهی یک فیلم: به همین سادگی: چهار نقد بر فیلم/ یادداشت فیلمنامهنویس (شادمهر راستین) / گفتوگو با کارگردان (رضا میرکریمی) و بازیگر اصلی فیلم (هنگامه قاضیانی)/ مطلبی دربارهی فیلمنامهی فیلم/ یادداشتی از نازنین مفخم دربارهی فیلمبرداری آن
نقد فیلم: فرش ایرانی (کار گروهی)/ زاگرس (محمدعلی نجفی)/ مصایب دوشیزه (سیدمسعود اطیابی)/ گزارش اکران
سایهی خیال: دربارهی محبوبترین زوج کمدی تاریخ سینما: آقای لورل و آقای هاردی/ فرهنگ لغات لورل و هاردی/ گفتوگو با استن لورل و الیور هاردی / لورل و هاردی، فیلم به فیلم/ همکاران لورل و هاردی/ لورل و هاردی در دنیای ساموئل بکت/ دربارهی دوبلهی فارسی فیلمهای لورل و هاردی/ دیالوگهای خاطرهانگیز و لحظههای بامزهی فیلمهای لورل و هاردی
بیست سال پیش در همین ماه: نگاهی به شمارهی 26 ماهنامهی فیلم (نوروز 76)
همکاران این شماره: محمد ابراهیمیان، احمدرضا احمدی، محمد اطبایی، محمد باغبانی، علی باقرلی، محسن بیگآقا، کیومرث پوراحمد، فرهاد توحیدی، مصطفی جلالیفخر، نیما حسنینسب، محمد حقیقت، سعید خاموش، مهرزاد دانش، بهروز دانشفر، پرویز دوایی، اشکان راد، شادمهر راستین، امید روحانی، جواد رهبر، علیرضا زریندست، کیکاوس زیاری، محمد صالحعلا، سروش صحت، تهماسب صلحجو، سید محسن طباطباییپور، جواد طوسی، شاپور عظیمی، نیروان غنیپور، مینو فرشچی، امیر قادری، علیرضا محمودی، حمیدرضا مدقق، حسین معززینیا، نازنین مفخم، جهانبخش نورایی، یاشار نورایی، پرویز نوری، اصغر یوسفینژاد.
شم انداز
بهاریهها
شبِ عقلِ مدهوش...
پرویز دوایی: مهربان دیرین، خیلی متشکریم هم این بنده و هم این بانو به خاطر کارت تبریک قشنگ عید که امروز رسید. به تو و خانوادهات هم تبریک میگویم (میگوییم) و امیدواریم که سال جدید سال برکت و آرامش و تندرستی برای شماها باشد (تعمیم این آرزو برای عدهی بیشتری از مردم این دنیا از حد جرأت ما خارج است!). نمیدانم که تو در آنجا، در سرزمین غریب، چهقدر احساس «عیدانه» داری؟ هموطنها در آنجا عیدی به پا میکنند جوری که جلوههای ظاهریاش یک جورهایی به شما بتراود، این طوری که مثلاً سالنی اجاره کنند و بلیت بفروشند و هفتسین به پا کنند و خواننده/ نوازنده/ جوکسازها جمع شوند؟ اینجاها که هموطنها بسیار معدود و پراکنده هستند. بعد هم تقسیم کردن این لحظههای محرم و خانوادگی، با جمع آدمهای ناشناخته قدری سخت است. این است که اینجاها اگر شما رأساً در کلبهات گلی، گلدانی آوردی و روی میز گذاشتی، با ظرف سیب سرخ و سکه و آیینهای، گذاشتی. وگرنه عید همان دوردورها میآید و میرود و گوشهی بالاش هم به شما نمیگیرد...
شمعها را روشن کردیم
احمدرضا احمدی: در باران خیابانها را نگاه میکردیم. در خیابان نه غواصی بود، نه ملوانی بود، نه خلبانی بود، و نه سوزنبانی بود. مردم در باران به سوی خانهها میرفتند. گاهی چتر داشتند و گاهی بیچتر بودند. گاهی به چهرهی آنان لبخندی میدیدم. یک روزنامهی صبح هم خریدم، نخواندم، نمیخواستم از این پیادهروهای بارانزده غافل شوم. با روزی که باران آغاز شده بود برادر بودم. باران بوی دواهای اتاق عمل را در حافظهام منهدم کرده بود. ما به ماه فروردین نزدیک میشدیم. ناگهان شیشه را پایین کشیدم، دستم را از پنجرهی اتومبیل بیرون بردم، قطرههای باران به دستم میخورد، بیصدا بود. این بیصدایی میتوانست برای من شکوفههای گیلاس را که هماکنون در باغها از شاخهها بر زمین میریخت ارمغان بیاورد. صدای باران سلامتی آورد.
سنگ داغ
فرهاد توحیدی: ...«بوی باران» شجریان را گذاشتهام توی پخش و دلم غنج میرود. ملودیهای فخرالدینی مرا میبرد. بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک... شعر جادویی مشیری را که میشنوم انگار روی پوست بارانخوردهی درختها دست میکشم. با غلت تحریرهای شجریان به آسمان میروم و پایین میآیم. این صدا، این مونس تنهایی، این رفیق شبهای تار، گاهی بفهمینفهمی اشکم را درمیآورد. با او زمزمه میکنم و گاهی صدایم اوج میگیرد. به گوش خودم خوشایند میآید. صدای شجریان را به حساب صدای خودم میگذارم. دم عید که میشود دستم بیاختیار میرود طرف بعضی نوارها و سیدیها، انگار بیآنکه از پیش تصمیم گرفته باشم همهی حالوهوای زندگی را میخواهم با بهار تنظیم کنم.
غنچهی خرچنگ عشق
سروش صحت: آخر هر سال وقتی به سالی که گذشته فکر میکنم، میبینم که روزهای گذشته مثل یک خواب شدهاند، بعضیهایشان محوند، بعضیها پررنگ و بعضی از روزها عقب و جلو شدهاند. چیزهایی که فکر میکردیم خوبند، پس از مدتی دیگر آنقدرها خوب نیستند و خیلی از چیزهای بد با گذشت زمان دیگر بد نیستند. کتاب قهرمان عصر مای لرمانتوف و پدران و پسران تورگنیف سالها جزو محبوبترین کتابهایم بودند. اوایل سال تصمیم گرفتم اگر فرصت شد، کتابهای محبوبم را دوبارهخوانی کنم. با قهرمان عصر ما شروع کردم، اما این قهرمان عصر ما، آن قهرمان عصر ما نبود و آنقدری که کتاب دفعهی پیش گوشت شده بود و به تنم چسبیده بود، این بار گوشت نشد و تازه کمی از گوشتهای دفعهی قبل را هم کند؛ این بود که دیگر سراغ دوباره خواندن پدران و پسران نرفتم.
بهار پشت در است...
مینو فرشچی: دلش خواست جلوی دوربین فیلمبرداری بود و دست میکرد از زیر صندلی یک مسلسل درمیآورد و پیاده میشد و فریادزنان به همه شلیک میکرد؛ به آدمها، ماشینها، گلفروشها، در و دیوار و به آسمان که اینقدر ابری و گرفته بود و نمیبارید تا او هم بتواند با باران همآواز شود. دلش میخواست فحش بدهد. فحشهای بد و ناموسی و رکیک، به هر کسی که بود و نبود، به عید، به بهار، به شکوفه و به شوهرش که او را تنها گذاشته بود... در را باز کرد و پیاده شد. اما نه داد زد و نه فحش داد. فقط نفس عمیقی کشید و هوای سرد را فرو داد اما دلش خنک نشد. دستها را توی جیبهای پالتوی سیاهش کرد. کاغذ باریکی را که فهرست خریدها و کارهایش را روی آن نوشته بود درآورد و آن را مچاله کرد و انداخت کنار پایش و تازه با نوک کفش هم ضربهای به کاغذ مچالهشده زد که جلوی چشمش نباشد. فهمید که عزادارتر از آن است تا بتواند لوازم هفتسین بخرد.
بیدمشکهای کلهکُرکی
مصطفی جلالیفخر: امتحانهای ثلث دوم تمام شده بود و چند روز مانده به عید. همه جا پر از ماهی و هفت سین و جعبههای بنفشه و مرد پیر موسفیدی که هر سال شاخههای بیدمشک میفروخت. با آن کلههای کًرکی دوستداشتنیشان که بیشتر از هر چیز طراوات بهار را به یادم میآوردند - هنوز هم. راه خانه تا مدرسه طولانی نبود و از کنار یک پارک میگذشت. آن روز که برمیگشت، دلش تاب و چرخونک خواست. اسمش را گذاشته بود چرخونک. همانهایی که در آن مینشستند و خودشان با سرعت میچرخاندندشان. یک شاخه بیدمشک خرید و شروع کرد به دویدن. یکی دو بار هم بلند گفت یوهوووووووو. بعد که به نفس زدن افتاد رفت روی تاب نشست. خوشحال بود، چون تصمیم خودش را گرفته بود. نه به خاطر بابا دکتر شود و نه به خاطر اینکه مژگان دوست دارد شوهر خلبان داشته باشد، خلبان شود. مطمئن بود که میخواهد هنرپیشه شود؛ هنرپیشهی هندی!
دالان بهشت
پرویز نوری: هیچوقت دلم نمیخواهد دیگر از لالهزار رد شوم و به سینماهای البرز و رکس و ایران نگاه کنم. ببینم سینماهایی که روزگاری مکان رؤیاهای ما بود، به چه روزی افتادهاند. وقتی از خاطرههایم در سینما رکس گفتم، یاد سینما ایران هم بودم که روبهروی هم قرار داشتند. این را بگویم که سینما ایران برایم شاید آن گرما، لطف و صمیمیت سینما رکس را نداشت، اما سینمایی بود که بسیاری از لحظههای شیرین و خیالانگیزم را در آنجا گذرانده بودم. همیشه رقابتی شدید بین این دو سینما وجود داشت. رکس «دزد سرخپوش» را نشان میداد و ایران با «هفت عروس برای هفت برادر» به مقابله برمیخاست، یا هنگامی که سینماسکوپ از راه رسید و رکس «صلاحالدین ایوبی» را نمایش داد، ایران بلافاصله با «دلاوران میزگرد» جوابش را داد.
به یاد محمود اسدی (1386-1326)
کیومرث پوراحمد: ساعت ده صبح همسرم مرا بیدار کرد. گفت زنگ زدم خانهی محمود حالش را بپرسم، گریه میکردند. تا من و همسرم خودمان را برسانیم به خانهی محمود، آمبولانس جلوی در بود. محمود را که دیگر نفسش بالا نمیآمد رساندند به تهران کلینیک... گاهی از لای در سرک میکشیدم توی اورژانس. دکترها و پرستارها جمع شده بودند دور محمود و بهش شوک میدادند. یک بار که سرک کشیدم هیچ کس کنار تخت محمود نبود. تمام. سکتهی قلبی در اثر فشار نفخ معده. از لای در خزیدم داخل، پردهی پلاستیکی را کنار زدم، چنگ انداختم توی موهای سفید قشنگش و صدایش کردم. محمود! محمود!! محمود!!! جواب نداد. جواب نداد. محمود جواب نداد. گفتم محمود! گفتی بالش من پر آواز پر چلچلههاست ولی نگفتی بوی هجرت میآید.
محمد صالحعلا: محورخاطراتم از محمود برمیگردد به شب عروسیاش که شباهتی با عروسیهای دیگر نداشت. آن شب امیر نادری عکس میگرفت و با دوربین هشت میلیمتری فیلم هم میگرفت. توی مجلس عروسیاش خیلیها بودند، اما برای من شیرینتر از همه حضور سهراب سپهری بود که آن شب با او آشنا شدم. بعد از مراسم عروسی، از خانه زدیم بیرون. با عروس و داماد، همراه امیر نادری و احمدرضا احمدی و چند دوست دیگر. رفتیم سرِ بند. آن شب ریسه رفتیم از خنده. دل درد گرفتیم از دست احمدرضا که یک نکتهی کوچک را به داستانی برای ساعتها خندیدن تبدیل میکند. آن قدر که سی و چند سال بعد هم فکر میکنی در عمرت هرگز آن قدر نخندیدهای.
امید روحانی: شاید دوسه هفتهای یک بار به «تارپوردی» سر میزدیم که شاهد دعوای یک مثلاً براهنی با هر کسی باشیم و بپرسیم که آرش یا اندیشه و هنر یا فلان نشریه کی درمیآید، یا ظهرها که میشد زندهیاد مهرداد صمدی یا بهمن فرسی را دید و گپی زد. یا بعدازظهرها، به جای تهرانپالاس به نادری رفت اما شبها، اغلب یا اکثر مواقع، مال محمود اسدی بود که جای گرم و دلچسب و ارزان و شلوغ و زندهای داشت که در آنجا میشد همه جور آدمی را دید و نه فقط روشنفکران «متعهد» تودهای ـ که مال کافهنادری بودند ـ یا ضدتودهای که مال کافه ریویرا بودند. یا اهل موسیقی که جایشان در «اگزاندو» بود، یا دهها جای دیگر... اما پیش محمود اسدی، همهی آدمهای جالب و دلچسب را میشد دید؛ از حمید علیدوستی تا زوج پری صفا و بهزاد حاتم که مثل من ـ مثل ما ـ وظیفهی خود میدانستند که سری هم به محمود بزنند، تا عباس کیارستمی و پوراحمد و بقیهی اهل هوا.
پروندهی یک موضوع آقای لورل و آقای هاردی: محبوبترین زوج کمدی تاریخ سینما
امیر قادری: لورل و هاردی زیاد دیدهاید و دربارهشان کلی خواندهاید. اما قبول کنید که هنوز تروتازه و بکر در برابر ما ایستادهاند. آنها دو مؤلف بزرگ از جهان پرمحصول، بسیار پرمحصول هنر ناخودآگاهاند که دمبهدم تجربه میشوند و هر بار تماشایشان در هر مرحلهی خاص از زندگی شخصی و اجتماعی، دست و قلب و روح تماشاگر را پر میکند. در این پرونده دو گفتوگویکمیاب از استن و اُلی واقعی داریم و مقالهای در باب مقایسهی جهان آنها با دنیای ساموئل بکت که لورل و هاردی هنرمندان محبوبش بودند. به اضافهی اطلاعاتی که امیدوارم غیرتکرای یا حداقل کمتر تکراری باشند، از آثار مهمشان و مقداری اطلاعات و حاشیه و دیالوگ و عکس و البته سرگذشت کاملی از تاریخ دوبلهی پرماجرای این فیلمها. این مجموعه البته شکل نمیگرفت اگر علی باقرلی، دوست لورل و هاردیبازمان نبود که همراهش چند وقتی است که روی اطلاعات این پرونده کار میکنیم و دامنهی معلوماتش دربارهی دنیای این زوج بسیار مفید بود و به کار آمد.
ایستگاه نوروز: این200 نفر
ایستگاه نوروزی به روال سالهای گذشته، مروری بر فعالیتهای گروهی از سینماگران کشور است در سالی که گذشت، اما این بار برای تنوع، فهرست آنها را در اختیار فریدون جیرانی گذاشتیم تا دربارهی هر کدام فقط یکیدو جمله بنویسد. او هم کعبالاخبار است، هم صاحبنظر و هم دارای ارتباط گسترده با تقریباً همهی اهل سینما و شناخت لازم از آنها. با اینکه یک ابنمشغلهی به تمام معنا است، بدون چکوچانه پذیرفت و در لابهلای کارهای مختلفش، از جمله ساخت یک سریال تلویزیونی!، هایکوهایی در پایان هریک از نامهای فهرست ما نوشت، که ضمن تشکر از او، به هرحال بد و خوبش پای خودش!
پروندهی یک فیلم: به همین سادگی
پس از زیر نور ماه و خیلی دور، خیلی نزدیک، این سومین فیلم میرکریمی است که برگزیدهی نویسندگان و منتقدان ماهنامهی «فیلم» در نظرخواهیهای سنتی ما پس از پایان جشنوارهی فجر شده است؛ چیزی که پیشبینیاش دشوار بود. ضمن اینکه این یکی از مواردی است که فیلم برگزیدهی این نظرخواهی، همان فیلم برگزیدهی داوران جشنواره هم هست. به همین سادگی اولین فیلمی بود که نمایشش برای اکران نوروز قطعی شد و این امکان فراهم شد که پروندهاش همزمان با نمایش عمومی آن آماده و منتشر شود.
نقد فیلم: زمانی برای رفتن زمانی برای ماندن
جهانبخش نورایی: اولین نمای فیلم در پشت بام، حضور زنی از زمانی متفاوت با زمان حال را نشان میدهد که یک آهنگ قدیمی آذری (ساری گلین) را رو به افقی نامعلوم زمزمه میکند. اما دیشهای ماهواره که روی پشت بام پخش شدهاند به کنایه میگویند که جایی برای این حضور نیست. آوای حزین و حسرتبار زن به سوی آسمانی است که متقابلاً امواجی را میفرستد تا دیشها آن را به دستگاههای تلویزیون هدایت کنند. دیشها، کولرها، دوچرخهای که در سایه است، مجموعاً یک نوع فضای صنعتزده به وجود آوردهاند که زن در لابهلای آنها با آواز اندوهبار گویی به دنبال دلداری خود و تکیه دادن به چیزیست که مانند تکرار یک ورد او را از گزند روزگار در امان نگه خواهد داشت. ملافهی شسستهشدهی طاهره که از بند رخت آویخته شده، جلوی نزول امواج از آسمان را گرفته و برای دیش همسایه ایجاد مزاحمت کرده است. سفیدی ملافه، بعدها خواهیم دید که، جزیی از شعرهای اوست در یادآوری برفی که در نخستین روز دلدادگیاش باریده بود. اما دنیای دیش، که یک ترانه بازاری ترکیهای را به گیرندهی همسایه میرساند، سنخیتی با ملافهی مزاحم و با شویندهی آن که در گذشته سیر میکند ندارد.
گفتوگو با رضا میرکریمی: خیلی ساده، خیلی دشوار
مسعود مهرابی: شما مدیرعامل خانهی سینما هستید. این سمت چهقدر در کار ساختن این فیلم تأثیر گذاشته تا آنچه را میخواهی بسازی؟ یا برعکس، شاید اگر مدیرعامل خانهی سینما نبودی، با دست بازتری فیلمت را میساختی؟
رضا میرکریمی: مدتی که در خانهی سینما بودم، چند چیز را به خودم حرام کردم. واقعاً یک عهد شخصی است و هیچ منتی هم سر هیچکس ندارم. روز اول گفتم این یک عنوان موقت است و میپذیرم. هیچ نیازی به عنوان برای ارتقای موقعیت حرفهایام نداشتم، چون موقعیتم خوب بود. رفتم تا بتوانم کاری برای دیگران انجام دهم، اما عهدی با خودم بستم که در تمام طول مدیریتم، از حقوق فردی خودم حتی در حریم شخصی دفاع نکنم. به همین دلیل در این مدت بدترین اتفاقها برایم افتاد؛ دفتر کارم را که تازه تأسیس کرده بودم از دست دادم، بدهی بالا آوردم، مجبور شدم همهی وسایل دفترم را به حراج بگذارم. دو فیلمم در شرایط خیلی بد، یک سانس در میان در دو سینما اکران شد که نظیرش در تاریخ سینمای ایران نبود و من هم اصلاً دفاع نکردم. حتی یک کلمه در روزنامهها ننوشتند و خیلی موارد دیگر... در مورد به همین سادگی هم هرگز از موقعیتم برای جذب منابع بهره نبردم.
گفتوگو با هنگامه قاضیانی: زمان باهوش است...
شاپور عظیمی: هنگامه قاضیانی بسیار تلاش کرده تا از شخصیت طاهره در به همین سادگی فاصله بگیرد و این در طول گفتوگو با او کاملاً به چشم میآید. اتفاقاً این هم را از او پرسیدم، که پس طاهره کو؟ این نشان میدهد که او کاملاً آگاهانه حرکت میکند و میداند که احتمالاً بعد از نمایش فیلم، خیلیها با برگههای قرارداد آماده، سراغش میروند تا طاهره 2 و 3 را برایشان بازی کند. برای همین به قول خودش شخصیت هیجانیاش را در گفتوگوی حاضر به کار گرفت تا بگوید که طاهره یک اتفاق خودخواسته بوده و اکنون دارد میرود تا به حافظهی جمعی تاریخ سینمای ایران بپیوندد.
فیلمهای بهتر سالی که گذشت: یک سبد از باغ نقرهای
مجموعهای که میخوانید، مطالبی دربارهی چند فیلم بهتری است که در سال گذشته دیدیم. شاید انتخاب این فهرست از نگاه برخی عجیب باشد یا پرسیده شود که چرا چند فیلم محصول سال 2006 هم در میان آنها هست. در مورد اول، خب طبیعی است که هر کس در فهرست شخصیاش میتواند ده فیلم دیگر را ثبت کند و هیچ فهرست برترینهایی قطعیت ندارد، اما تلاش کردیم در میان فیلمهایی که انتخاب کردهایم، فیلمهای غیرآمریکایی هم که کمتر کسی به آنها توجه میکند داشته باشیم. در مورد دوم هم مبنای انتخابها این بوده که این فیلمها در کشور ما طی یک سال گذشته دیده شده و البته تعداد فیلمهای سال 2006 زیاد نیست. برای هر فیلم، دو مطلب تهیه کردهایم که اولی جنبهی معرفی دارد و دومی نقد. مطالب معرفی فیلمها را شاپور عظیمی گردآوری و ترجمه و تنظیم کرده است.
نمای درشت بررسی مجموعهی کارتون «خانوادهی سیمپسن» از طریق فیلم سینمایی آن
امیر قادری: امیدوارم این پرونده، باب آشنایی باشد برای شما که هنوز هیچ چیز از فیلم سینمایی یا مجموعهی تلویزیونی خانوادهی سیمپسن ندیدهاید، یا دیدهاید و بهسادگی از کنارش گذشتهاید. مؤلفان بزرگ این مجموعه در درجهی اول مت گرونینگ و بعد جیمز ال. بروکس، توانستهاند جهانی خلق کنند با طعم و رنگ ویژهی خودشان و به این کارتونهای بسیار سرگرمکننده با شوخیهای مسلسلوار بسیار بامزهشان، لحن منفی ضدقدرت و پیشاتمدنی خاص خودشان را اضافه کنند. در این مدت کارگردانها و نویسندگان فراوانی آمدهاند و رفتهاند، اما مجموعه حالوهوای ویژهی خودش را حفظ کرده و شخصیتهای مختلفش در طول زمان فربهتر و پختهتر شدهاند. گرونینگ و بروکس و سیلورمن، خمیرهی این مجموعهی تلویزیونی را گرفتهاند و به شکل تحسینبرانگیزی، از دل آن یک فیلم سینمایی بیرون کشیدهاند که خیلی فروخت و تحسین شد و حالا بهانهی تهیهی این پرونده است؛ در مسیر شناخت شخصیتهای داستان و حالوهوا و خالقان آن، با مقالههایی در باب اخلاقیات و سیاست در این مجموعه.
درگذشتگان حسین واثقی (1314-1386)
علیرضا محمودی: روز پانزدهم بهمن 1386، مدیران یکی از خانههای سالمندان تهران جسد پیرمرد 27 سالهای را که پاهایش را به علت پیشروی دیابت از دست داده بود، برای دفن به بهشت زهرا منتقل کردند. تشییع، تدفین، خاکسپاری و ترحیم در سکوت برگزار شد. کسی خبردار نشد که آنکه در سکون و سکوت تمام کرد یکی از پدیدههای بیبدیل سینمای ایران بود؛ پرکارترین آهنگساز تاریخ سینمای ایران با بیش از 180 فیلم در کارنامه به عنوان آهنگساز ترانهها و سازندهی موسیقی متن، در حالی که یک نت هم روی خط حامل ننوشت، هیچ سازی را به صدا درنیاورد و هرگز در محافل رسمی موسیقی به رسمیت شناخته نشد. او پدیده بود. پدیدهای که برای اثباتش، امروز شاید دیرترین زمان ممکن باشد.
صدای آشنا گفتوگو با منوچهر اسماعیلی و ناصر طهماسب دربارهی دوبله در فیلمهای علی حاتمی
نیروان غنیپور: یکی از برنامههای جشنوارهی اخیر فجر، تجلیل از زندهیاد علی حاتمی بود. در سالهای اخیر بحثهای فراوانی دربارهی ویژگیهای سینمای حاتمی مطرح شده و در این میان، یکی از ویژگیهای مهجور ماندهی این سینما که تاکنون به طورکامل و موشکافانه به آن پرداخته نشده موضوع دوبله در آثار حاتمی است. دوبله در آثار حاتمی فراتر از صداگذاری یا نوعی فارسیگویی صرف، تبدیل به نوعی «شخصیت» شده است. در این باره، پای صحبتهای دو یار دیرین حاتمی نشستیم؛ منوچهر اسماعیلی و ناصر طهماسب، دو بزرگمرد دوبلهی ایران که بهسختی راضی به گفتوگو دربارهی خود میشوند، بهسادگی و بااشتیاق حاضر به این گفتوگو شدند تا دربارهی جنبهی مهمی از شخصیت هنری حاتمی صحبت کنند.
گفتوگو با حمید فرخنژاد: سرخی آتش
سعید قطبیزاده: از چه فیلمنامههایی بیشتر خوشت میآید؟
حمید فرخنژاد: سؤال سادهای نیست و نمیشود جوابی داد که همهی جوانب را شامل شود اما یکی از معیارهایم متفاوت بودن نقش از کار قبلیام است و دیگری قبول نقشهای سخت. دلم میخواهد به خودم بگویم که هیچ کس بهتر از من نمیتوانست این نقش را اجرا کند. اینجوری احساس خوبی میکنم. مثلاً پرویز پرستویی برای من یک بازیگر کامل است. در مرد عوضی همانقدر درخشان است که در آژانس شیشهای. خودت میدانی که کرورکرور بازیگر داریم که در فیلمهای مختلف فقط لباسشان عوض میشود یا رنگ روسریشان تغییر میکند. همان آدم با همان ویژگیها آمده تو این فیلم. راستش من اینها را بازیگر نمیدانم. دوست دارم در فیلمهای شاخص بازی کنم. فیلمهای شاخص یا خیلی خوب میشوند یا افتضاح. با اینکه حیطهی سینمای ایران محدود است اما عاشق نقشهایی هستم که قبول آنها مثل قمار است؛ یا پیروز میشوی یا با کله سقوط میکنی.
چرا همیشه عاشقان آهو شکارگرترند
مگر حرمت عاشقی به رهایی نیست؟
یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم ، خوارش کنم زارش کنم
از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین
صد بوسه در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم
بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
، گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم.
گفتم که می خواهم تو را باور مکن باور مکن
از جمع یاران پامکش، با من سر یاری مکن
گر همچو گل در خنده ام، دام فریب افکنده ام
در حسرت دامی چنین، بیهوده دامن تر مکن
ای عاشق پاکیزه خو، وصل من رسوا مجو
همبسر هر سفله را ، با خویش همبستر مکن
شهد لب می رنگ من، آلوده با نیرنگ من
این جام افسون در مکش، این باده در ساغر مکن
چشمم اگر دارد نَمی، ریزد به پای عالمی
زین گوهر بی آبرو، زنهار، انگشتر مکن
نه، نه که جز آغوش من، جز لعل ساغر نوش من
در خلوت خاموش من، اندیشه دیگر مکن
اینک تو و اینک لبم، این شور و این تاب و تبم
صد بوسه بر لعلم بزن، وز صد یکی کمتر مکن
من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن: رشته ایمان دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم، تو چرا چرخاندی؟
روی من شرط نبند جای تک خال قمار
حای یک اسب سیاه پای میدان شکار
بر سرم عشق نپاش مثل باران ترک
مثل یک شوخی تلخ بین مهمانی مرگ
پشت من راه نیا همچو یک عاشق ناب
باورت را نفرست رو به من رو به سراب
هستی ات را نفروش به پریشانی من
بخت پرواز نبین روی پیشانی من
بیش از این لاف نباف پشت این نغمه سرد
روی من تاس مریز جای یک تخته و نرد
تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
که دل انگیزترین گلها را روی روبالشی عاشق خود می دوزد
با تو بدون خوبست
تو چراغی من شب
که به نور تو کتاب دل تو و کتاب دل خود را که مخلوط تن تست
خوش خوشک می خوانم
تو درختی من آب
من کنار تو آواز بهاران را، می خندم و می خوانم می گریم و می خوانم
با تو بودن خوب است
تو قشنگی
مثل تو ، مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمیگردی از کوچه به خانه
مثل تصویر درختی در آب
روی کاشانه، در چشمان منتظرم می روئی
نامه طهران قدیم به تهران جدید
|
الا ای کـــــودکی هــــــــــایم کجایی؟ |
|
کجــــــــــــا شد راه و رسم آشنایی؟ |
|
اگـــــر از مخلصت جویـــــــــای حالی |
|
به غیــــــــــــر از دوری ات نبوَد ملالی |
|
شوم قربان تــــــــــــــای دسته دارت |
|
منـــــــــم در حســــــــرت آن روزگارت |
|
به غیر از چند عکس نصفــه-نیمـــــه |
|
ندارم سهــــــم از ایــــــــــــــام قدیمه |
|
در آغــــــــــــوش طبیعـت بودم آن روز |
|
چه آســــــــوده چه راحت بودم آن روز |
|
تمام اهــــــل تهـــــــــران بنده را اهل |
|
روند زندگی شـــــــــان ساده و سهل |
|
تمــــــــــــــام خوابهـــــــایم بود رنگی |
|
کجـــــــا رفتی عمــــــو شهر فرنگی؟! |
|
نمی دانستی آخــــــــــــر مرد چوپان |
|
چراگــــــاه تــــو را بلعـــــــــــــد اتوبان |
|
هوای گلّـــه بـــــــــــــود و بیم گرگت |
|
چه هـــــــا آمد از این مـــــــــار بزرگت |
|
کجا شد باغ و دشت و سیر و گلگشت |
|
شدم تهـــــران ابرشهــــــــر درندشت |
|
یهـــــــو زرت مرا قمصـــــــــــور کردند |
|
مرا از ســـادگی هـــــــــــــا دور کردند |
|
به جــــــــای صرفه جویی،خودکفایی |
|
تجمّــــــل آمد و مصرف گـــــــــــــرایی |
|
دگـــر گم شد چه لوطی و چه مرشد |
|
کجــــــــــــا آواره گشتی بچّه مرشد؟! |
|
مدرنیتــــه برایم دوخت پــــــــــــاپوش |
|
خدایا گیوه هــــــای خوشگلم کوش؟! |
|
خیابانهــــــــای من گرچه شده شیک |
|
بــــــــــــــه زنجیرم کشیده این ترافیک |
|
فکنده رشتـــــــه ای بر گردنم دوست |
|
کــــــه دائم می کَند از کلّه ام پوست |
|
به یکباره کجــــــا گشتند پنهـــــــــان |
|
کجــــــاوه،پالکی،هـــــودج،دلیجان؟! (1) |
|
ز بــــــــــــوق و دود خودروهای طرفه |
|
شده حاصل مرا سرســـــــام و سرفه |
|
همه، جــــا خوش نموده پشت رل ها |
|
ز پـــــــا افتـــــــــادم از دست اتول ها |
|
ز دود و دم هوایم رنگ خـــــاک است |
|
دلم از بهــــــــــر اکسیژن هلاک است |
|
کجا شد آن سحرهـــــای مــــــه آلود |
|
هوای پــــــــــاکم آخـــــر دود شد دود |
|
کجــــــــــــا رفتند سقــــاخـــانه هایم |
|
قنـــــــــــاتی نیست دیگـــــر از برایم(2) |
|
کجــــــــــــا شد لوطیان بــــــا مرامم |
|
جوانمـــــــــــردان مـــــرد و نیک نامم |
|
دل این مردمان بــــــــا مد عجین شد |
|
همه تن پوششان تی شرت و جین شد |
|
مد آن دوره حُسن خلـــــــق و خو بود |
|
مرام خلـــــــق حفـــــظ آبــــــــــرو بود |
|
کجـــا از شخص سی دی در می آمد |
|
از آنهـــــــــــایی کـه دیدی در می آمد |
|
جوانمــــــــــــــردان تهی کردند منزل |
|
بــــه جــــــــــــایش آمد اوباش و اراذل |
|
از آنســــــــــو هر که نامم را شنوده |
|
به سرعت جــــانب مـــــــــن رو نموده |
|
به ذوق و شـــــوق بسته بار و بندیل |
|
شده آویــــز بنــــــــــده عیـــن قندیل! |
|
به زعم خـــــــود پی کسبی مناسب |
|
وبالــــم گشته بــــــا یک شغل کاذب |
|
از آنســــــــــــوتر در این هاگیرو واگیر |
|
سیاست آمــــــده داده به مــــــا گیر |
|
کنــــــــــــــــون القصـــه آرامی ندارم |
|
از آن ایــــــــام جـــــــــــــز نامی ندارم |
|
الا ای یاد تـــــــو یـــــــــــــار و ندیمم |
|
به قربـــــــان تـــــــــــــو طهران قدیمم |
|
بکــــــن لطفـــــــــی برای آشنایت |
|
مگیر از مــــــــن خیــــــالت را، فدایت! |
|
مرا با یاد خـــــــــــود دمساز گردان |
|
به شهــــــر خاطـــــــــــــراتم باز گردان... |
آمد خزان ، آمد خزان
چند شعر پاییزی در استقبال از فصل خزان
|
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان |
|
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان |
|
ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن |
|
نوحه کنان از هر طرف صد بیزبان صد بیزبان |
|
هرگز نباشد بیسبب گریان دو چشم و خشک لب |
|
نبود کسی بیدرد دل رخ زعفران رخ زعفران |
|
حاصل درآمد زاغ غم در باغ و میکوبد قدم |
|
پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان |
|
کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن |
|
کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان |
|
کو میوهها را دایگان کو شهد و شکر رایگان |
|
خشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان |
|
کو بلبل شیرین فنم کو فاخته کوکوزنم |
|
طاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان |
|
خورده چو آدم دانهای افتاده از کاشانهای |
|
پریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان |
|
گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر |
|
چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان |
|
جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده |
|
بیبرگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان |
|
ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازده |
|
در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان |
|
گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو |
|
عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان |
|
ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کن |
|
تا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان |
|
ز آواز اسرافیل ما روشن شود قندیل ما |
|
زنده شویم از مردن آن مهر جان آن مهر جان |
|
تا کی از این انکار و شک کان خوشی بین و نمک |
|
بر چرخ پرخون مردمک بی نردبان بی نردبان |
|
میرد خزان همچو دد بر گور او کوبی لگد |
|
نک صبح دولت میدمد ای پاسبان ای پاسبان |
|
صبحا جهان پرنور کن این هندوان را دور کن |
|
مر دهر را محرور کن افسون بخوان افسون بخوان |
|
ای آفتاب خوش عمل بازآ سوی برج حمل |
|
نی یخ گذار و نی وحل عنبرفشان عنبرفشان |
|
گلزار را پرخنده کن وان مردگان را زنده کن |
|
مر حشر را تابنده کن هین العیان هین العیان |
|
از حبس رسته دانهها ما هم ز کنج خانهها |
|
آورده باغ از غیبها صد ارمغان صد ارمغان |
|
گلشن پر از شاهد شود هم پوستین کاسد شود |
|
زاینده و والد شود دور زمان دور زمان |
|
لک لک بیاید با یدک بر قصر عالی چون فلک |
|
لک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان |
|
بلبل رسد بربط زنان وان فاخته کوکوکنان |
|
مرغان دیگر مطرب بخت جوان بخت جوان |
|
من زین قیامت حاملم گفت زبان را می هلم |
|
می ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان |
|
خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغان نو خبر |
|
پیکان پران آمده از لامکان از لامکان |
چرخ چرخ برگ ها
آنجا
درختی دارم برگریز
کز شبان
ستارهها را میگرید و
از روزان
خورشید را
همیشه در پاییز
درختی دارم.
***
چکه
چکه
ابری از برگ
میبارد
تا کی درخت
دل سَبُک کُنَد
و به خواب رَوَد
در امتدادی از زمستان
***
مرا
باد
در این کوچه
با برگهایم میچرخانَد
کولیوار
دور زمین میگردانَد
با حنجرهای که
شبانهترین شبها را میخواند
عزیز ترسه
پاییز یک شعر است
یک شعر بیمانند
زیباتر و بهتر
از آنچه میخوانند
پاییز، تصویری
رؤیایی و زیباست
مانند افسون است
مانند یک رؤیاست
سحر نگاه او
جادوی ایام است
افسونگر شهر است
با اینکه آرام است
او ورد میخواند
در باغهای زرد
میآید از سمتش
موج هوای سرد
با برگ میرقصد
با باد میخندد
در بازیاش با برگ
او چشم میبندد
تا میشود پنهان
برگ از نگاه او،
پاییز میگردد
دنبال او، هر سو
هرچند در بازی
هر سال، بازندهست
بسیار خوشحال است
روی لبش خندهست
من دوست میدارم
آوازهایش را
هنگام تنهایی
لحن صدایش را
مانند یک کودک
خوب و دل انگیز است
یا بهتر از اینها
هر چه می خواهی بخواه صبر نخواه
به من بگو برو در دهان شیر بمیر بگو مرا از دهان شیر بگیر
بگو در به کوه قله قاف بگو برو در کوه قله قاف بمر
هر چه می خواهی بخواه صبر مخواه
چون از صبر تا به مرگ راه زیادی نیست
بی رنگی
با دلی در عطش فهمیدن، گرداگرد جهان می گردم
می روم تا به جهانی بی رنگ
خالی از رنگ و تلألؤ
می روم:
می روم خوب ببینم این سراب دل صحراها که می گویند چیست؟!
می روم باد را، آنگونه که شایسته ی وزیدن است بشناسم،
می روم...، می روم زین حصر دلگیر جهان بیرون بیرون
من رسیدم:
من رسیدم به سرزمین سریر
یا که شاید به باغ فراخ ماجراجویی عشق
من رسیدم:
به بوی خیس تپیدن؛
به مشت خشک تلاطم؛
به عمق نرم رهایی؛
به وزن صوت دریدن.
من رسیدم...
من رسیدم:
به دور نمای ذکاوت؛
من رسیدم به شاخسار تنگ علامت؛
و رسیدم به لوح پاک فراغت.
عاقبت من به خود رسیدم
با خودم می گفتم:
می شود پروانه شد، می شود پروانه شد تا پر کشید،
دور تا دور شمع عشق چرخید.
می شودکاشانه ای شد مرغ دل لانه ی خود برگزیند.
می شود چون قطره ای زیبا و نرم بر دل سخت قساوت بس چکید، عاقبت آن را شکافت.
می شود وزن عروضی یا که آهنگ و ردیف شاعری شد؛ تا که گوید یا سراید شعر را بس او لطیف.
می شود پروانه ای شد، می شود...
رنگ در عالم خود سازی و زهد و ملکوت بس عجیب است:
رنگ یعنی: ابتکار هست و نیست،
رنگ یعنی: طاقت وزن غبار،
رنگ یعنی: ارجح است اکنون فرار،
رنگ یعنی: پرتوی ذوق و هنر،
رنگ یعنی: جان و اکسیر اثر،
رنگ یعنی: خامی سوزندگی،
رنگ یعنی: منشأ بالندگی،
و اما رنگ من:
رنگ من چیزی جز این هاست!
رنگ من نه انعکاس است و نه جذب و برد نور.
رنگ من تنهایی مطلق به اوج ازدحام است!
رنگ من نه سرخ و سبز و نیلی و نه آبی است.
رنگ من از فرط پررنگی ز رنگارنگی جان خالی است.
رنگ من لبریز از بی رنگی است!
نام من عشق است آیا می شناسیدم؟ زخمی ام زخمی سرا پا می شناسیدم؟ با شما طی کرده ام راه درازی را خسته هستم خسته، آیا می شناسیدم؟ راه شش صد ساله ای از دفتر حافظ تا غزل های شما، آیا می شناسیدم؟ این زمانم گر چه ابره تیره پوشیدست من همان خورشیدم اما می شناسیدم؟ پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا را می شناسیدم؟ می شناسد چشم هایم چهره هاتان را همچنانی که شما ها می شناسیدم این چنین بیگانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا می شناسیدم؟ من همان دریایتان ای رهروان عشق رود های روح دریا می شناسیدم اصل من بودم، بهانه بود فرعی بود عشق قیس و حسن لیلا می شناسیدم؟ در کفه فرهاد تیغه من نهادم من من بریدم بیستون را می شناسیدم؟ مسخ کرده چهره ام را گر چه این ایام با همین دیدار حتی می شناسیدم؟ من همانم آشنای سال های دور رفته ام از یادتان، یا می شناسیدم؟
زندگینامه مریم حیدر زاده
من متولد ٢٩ آبان ١٣۵۶ و ساکن تهران هستم. من از هشت سالگی شعر را شروع کردم . من تقریباً سه سال و نیم سن داشتم که عمل آب مروارید روی چشمم انجام شد . سه نظر راجع به این عمل وجود داره . یک سری از پزشک ها معتقد هستند که دستگاه های بیمارستان عفونی بوده و عصب چشم راست من از بین رفته و چشم چپ هم ضعیف شده . یک سری هم این اشتباه رو می گذارند به حساب ناشی بودن و سهل انگاری پزشک . به هر حال من می گذارم به حساب یک کلید طلایی که در تقدیر انسان وقتی نهفته باشه تمام اتفاقاتی که میافته به نظر من بهانه هست . البته من خیلی از تصویرها رو یادمه .یک عروسک دارم که مال دو سالگیم هست به اسم " نینا " که کاملاً اون رو یادمه و یک پلنگ صورتی ... و عینک ذره بینی که خوشخبتانه دیگه نمی زنم! و رنگها رو هم بخصوص یادم میاد مخصوصأ رنگ سرخ . من همیشه دسته گل های عروس ها رو خراب می کردم و گل سرخ ها رو همیشه می چیدم ! بیشترین گل ها رو هم از دسته گل عروسی خالم چیدم که همین جا ازشون معذرت خواهی می کنم ! من نه تا کتاب منتشر شده دارم که دو تا از اونها نثر هست . یکی رو سال ١٣٨٠ منتشر کردم به اسم "نامه هایی که پاره کردم " و یکی دیگه از اونها اردیبهشت سال جاری ( ١٣٨٣ ) منتشر شد به نام "نامه هایی که پاره کرد ی" ... این سلسله مراتب نامه های عاشقانه ای هست که هر چند سال یک بار نوشته میشه . بسیاری از دوستان، حتی از
خارج از ایران بعد از انتشار کتاب اول نثر من جواب تک تک این نامه ها رو دادند و این برای من خیلی زیبا بود و نامه های خواننده گان رو در کتاب دوم چاپ کردم .اولین کتاب من "پروانه ات خواهم ماند " نام داره . داستان این بر می گرده به کارگردان خوب شبکه سه تلویزیون ایران آقای کاشانی که من خیلی ازشون تشکر می کنم و همیشه هم گفتم که آغاز کار من با ایشون بود .ایشون کارگردان یک برنامه تلویزیونی بودند به نام "شب های تابستان " که از شبکه اول سیما پخش می شد . قرار یک مصاحبه ای رو برای من و برای المپیاد گذاشتند و در اون سوالاتی می کردند . در این سوالات رسیدیم به شعر و ادبیات و آخرش گفتند یک تفعل به حافظ بزن و بخون . اتفاقاً شعر "چو بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست " در اومد . اون رو خون دم و تموم شد . چند ماه بعد از اون مصاحبه با من تماس گرفتند و گفتند که یک جنگ اجتماعی رو در شبکه سه سیما تشکیل دادند و به من گفتند که تو حاضری اجرای بخش ادبی اون رو به عهده بگیری؟ این کار رو قبول کردم و کار خیلی قشنگی هم بود . یک سال و نیم این کار رو به شکل م داوم انجام دادم که خوشبختانه با استقبال خیلی زیادی هم مواجه شد . من هفته ای یک بار باید همه نامه ها رو بررسی می کردم و جواب می دادم . تا اینکه این برنامه
هم مثل همه قصه ها و نامه ها تموم شد .بعد از این کار آقای کاشانی پیشنهاد کردند حالا شعرهایی که توی این جنگ خوندی رو در قالب یک کتاب
ارائه بده . من هم این کار رو کردم و همین جا از نشر معین و پروین هم تشکر می کنم و از ناشر بسیار گلم آقای رامسری که هر سال به من قول دادند
که برای اردیبهشت که نمایشگاه کتاب هست، کتاب من رو برسونند . تا حالا هیچ وقت هم بدقولی نکردند و من هم خیلی ازشون تشکر می کنم .رشته
دبیرستان من انسانی بود اما رشته دانشکده من متاسفانه حقوق قضایی دانشگاه تهران بود . . من خودم ادبیات رو دوست داشتم . زمان انتخاب رشته
که رسید، همه مخصوصاً کادر مدرسه ای که توش تحصیل می کردم گفتند به خاطر معدلت حقوق بخون ! من فکر می کردم شاید قسمت های عملی این رشته بتونه من رو جذب بکنه .مثل رفتن به دادگاه، زندان ها و ... چون این جاها با احساسات مردم ارتباط داره و میتونه برای کسی که عشق به شعر و ادبیات داره مؤثرباشه. ولی متاسفانه ما حتی یک جلسه عملی هم توی دانشگاه تهرانی که این همه ازش صحبت می کنند نداشتیم ! یعنی چهار سال تئوری خوندیم . ترم دوم بود که من متاسفانه متوجه شدم و دیدم که نمی تونم این رشته رو تحمل کنم ! اما به اصرار مادرم این چهار سال رو تموم کردم و کاملاً درس رو بوسیدم و گذاشتم کنار ...
((زندگی))
زندگی صحنه دلواپسی است.
زندگی صحنه گم کردن من.
زندگی صحنه گم کردن تو.
زندگی عاقبتش دلتنگی ست.
زندگی مردن من در تن توست.
زندگی صاعقه دیشب بود.
زندگی ،سوختن آزادی ست.
زندگی،اول و آخر مرگ است.
زندگی، فحش من است بر رخ تو.
زندگی،گفتن عشق،به صنوبر ها نیست.
زندگی ،پادشهی هم دارد که اکنون مردست.
زندگی قصه من.
زندگی قصه توست.
زندگی قصه شکاکی من.
زندگی دلزدگی از ماندن بی تست.
عجب خنده ای کردی به گریه من
آخه عزیزم گریه خندیدن نداره
ساده نباش تو هم باید یاد بگیری مثل تموم آدما بشی خوب بتونی دروغ بگی عشقو تو نطفه بکشی