زندگی برای همه

گر تن دهی و دل ندهی فاحشه ای چه زن باشی و چه مرد

+ نامه یک معلم ایرانی

.....مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده است ، فقط برای اینکه 
تغییری ایجاد بشود موضوع رابه این صورت پای تخته سیاه کلاس نوشتم 
"
می خواهید در آینده چه کاره شوید؟ الگوی شما کی است ؟..." 
و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم 
بگیرید این شغل را انتخاب کنید. انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزارها 
بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده است. 
یک دانش آموز نوشته بود : من دوست دارم مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید 
ام.وی.ام بهترین رشته دنیا است و خیلی پول دارد...
حتما منظورش Mba است. دانش آموز دیگری نوشته بود : دوست دارم مهندسی اتم 
بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و... 
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر انشائ یک دختر 10 ساله بود که 
نوشته بود : 
"
می خواهم فاحشه. بشوم " . 
شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده است... 

:......... 
از متن انشاء: 
.....
خوب نمی دانم که فاحشه. ها 
چه کار می کنند ولی به نظرم شغل 
خوبی است. 
خانم همسایه ما فاحشه است .این را 
مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست 
مثل 
مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه 
مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار 
نمی کند .من 
هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم 
مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او 
همیشه 
مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و 
همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی 
مامان 
همیشه معمولی است. 

مامان خانم همسایه را دوست ندارد. 
بابا هم پیش مامان می گوید خانم 
خوبی نیست. 
ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم 
بابا از خانه آن خانم بیرون آمد. 
گفت ازش 
سوال کاری داشته . بابای من 
ساختمان می سازد . مهندس است . ازش 
پرسیدم یعنی 
فاحشه.ها هم کارشان شبیه مهندس 
های ساختمان است ؟ خانم همسایه 
هنوز دم در بود. 
فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی 
زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من 
که 
نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را 
فرستاد تو و در را بست. 

...
من برای این دوست دارم فاحشه 
بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی 
هستند. 
مامان همیشه می گوید که مردها به 
زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد 
ها همیشه به 
خانم همسایه احترام می گذارند 
مثلا همین بابای من . زن ها هم 
همیشه با تعجب 
نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می 
شود چون مامانم می گوید زنها خیلی 
به هم 
حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی 
آدم مهمی است . آدم های زیادی به 
خانه اش می 
آیند . همه شان مرد هستند . برای من 
خیلی عجیب است که یک زن رئیس این 
همه مرد 
باشد. 

بعضی هایشان چند بار می آیند. 
بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ 
است که جلسه 
هایش را آخر شب ها تو خانه اش 
برگزار می کند . همکار هایش اینقدر 
دوستش دارند 
که برایش تولد گرفتند . من پشت در 
بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت 
مبارک. 
بابا می خواست من را ببرد پارک ، 
بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه 
است . گفت می 
دانم . آن روز من تصمیم گرفتم 
فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را 
هیچ وقت یادش 
نمی ماند. 

تازه خانم همسایه خیلی پول در می 
آورد . زود زود ماشین هایش را عوض 
می کند. 
فکر کنم چند تا هم راننده داشته 
باشد که می آیند دنبالش . این ور و 
آن ور می 
برند ... 
من هنوز با مامان و بابا 
راجع به این موضوع صحبت نکردم. 
امیدوارم 
بابا مثل کار مامان با کار من هم 
مخالفت نکند" .....

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها: داستان
comment نظرات () لینک


+ زنان و مچ گیری

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت : " عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم "

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود . این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

 

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا ، چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

جواب زن خیلی جالب بود

زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها: داستان
comment نظرات () لینک


+ زندگی به سبک ویلان!!!

 

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم …

 

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن …

 

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

 

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش..

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

 

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

 

بهت زده شدم.. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:

 

همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!

 

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

 

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

 

گفتم: نه !

 

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

 

گفتم: نه !

 

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

 

گفتم: نه !

 

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

 

گفتم: نه !

 

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

 

گفتم: نه !

 

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟

 

با درماندگی گفتم: آره، …. نه، … نمی دونم !!!

 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….

 

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر

 

زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

 

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

 

جواب دادم: نه !

 

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها: داستان
comment نظرات () لینک


+ عجیب ترین داستان

عجیب ترین تصویری که تو زندگیم دیدم وقتی بود که یه گرگ نر تو فصل زمستان دسته خالی به خونش برگشت اونجا 2 توله گرسنه با یه ماده گرگ
لاغر منتظره غذا بودن
از سرما هیچ جانوری پیدا نمیشد که شکم گرسنه توله هارو سیر کنه
اون موقع بود که گرگ نر گلویه خودشو جلویه جفتش بگیره و ازش بخواد توله هارو زنده نگه داره
ماده گرگ در حالی که زوزه میکشید گلویه همسره خودشو به دندان گرفتو با تمام قدرت فشرد
هر دو با هم زوزه میکشیدن 
هر دو درد میکشیدن ولی متفاوت

حال دیگر وقتی نبود توله ها ضعیف شده بودن
مادر نگاهی به چهره خون الود هسره خود کرده 
ارام ارام شروع به لیسیدن صورت همسر کرد
گویی با او وداع میکند
دیگر وقتی نمانده بود به سرعت شکم همسره خویش را درید 
تکه ای از جگره همسر را به کام توله ها گذاشتو
خود به گوشه ای خزید
سال هاست ماده گرگی را میبینم
که به غاری میرودو تکه استخوانهایه پوسیده ای را
میبوید

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها: داستان
comment نظرات () لینک