عاشقا ای عاشقا عشق من رنگ خزونه …… تب من رنگ شقایق تو یه دشت بی
نشونه**** هستی را یکسره باختم سوختن و موندن و ساختن…….. اول عاشقی اینه
اخر عاشقی اونه**** عاشقا ای عاشقا اون می گفت برام می میره ……اون که می گفت
از محبت تا منا از من بگیره ****دیگه تو نگاه گرمش واسه من حرفی نمونده ……بارون
محبتی نیست دیگه قلبش یه کویره ******روز و روزگاری داشتیم شوق انتظاری داشتیم
…..تویه شهر عاشقی ها پاییز و بهاری داشتیم****** تو دیار بی کسی ها گل ارزو می
کاشتیم……. باسه ی یه لحظه دیدن دل بی قراری داشتیم *****اشیونه را به هم ریخت
بازیه دست زمونه…... من یه سرگردون عاشق اون نمی خواد که بمونه *****تویه
چشماش نمی خونم قصه ها ی اشنایی ……من هنوز باور ندارم این دوتا چشما
همونه
حافظ شیرازی وقرآن
دستگیر نایل
طوریکه می دانیم، همه مردم، با نام خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی، آشنا استند.کلیات اشعار آسما نی خواجهء شیراز در رواق خا نهء هر مسلمان وفارسی زبانان جهان در کنار کتاب آسمانی ( قرآن) گذاشته میشود.این افتخار را،کتابهای گلستان وبوستان شیخ اجل سعدی،ومثنوی معنوی نیز دارند.
رسم است که،گوش های فرزند هر مسلمان ،پس از زمان تولد در هر کجای دنیاکه باشد،با واژه های توحید واذان عشق،آشنا میشوند.وهرفرد مسلمان، یک یاچند آیه ای ازقرآن را برای اجرای عبادات،پیش ازانکه انرا درک معنی نمایند ،در ذهن خود حفظ دارند.اما جا لب اینست که کتاب خدا،( قرآن) را مردم باهفت پوش در تا قهای بلند بعنوان تبرک، میگذارند اما کمتر کسان دیده شده است که شبی یا سحر گاهی آن را باز نموده،آیتی ویا سوره ای رابخوانند.جز اهل تقوا و پرهیز گاران و شب زنده داران که پیوسته کار شان با خواندن قران و دعا ها و اوراد است.دلیل آن شاید این با شد که مردم عام ، با خطوط قرآن و درک معانی آن آشنا نیستند.و جامعهء روحانیت وعلمای دینی هم کمتر توجه و یا هیچ توجه به این امر، نکرده اند که عا مه ء مردم، قرآن و معانی آنرا درک و فهم کنند.تا عده ای محدودی بنام روحا نی، مورد احترام بما نند و اکثریت عظیم جا معه را صغیران مذهبی تشکیل بدهند.لکن هیچ جوان مدرسه رفته و شا گرد مکتب خوا نده وآدم با سوادی وجود ندارد که با نام حا فظ و اشعار دلکش او آشنا نبا شد و بیتی یا غزلی از حا فظ را، از یاد ندا شته با شد.حا فظ ،هما نگونه که سخنا نش الهامی است،رنگ وبوی وحی نیز ازآن استشمام میشود.وسرا پا حکمت، عشق ،جذ به، شوق،عرفان و زیبایی بینظیر کلا می و شاعرانه است.
افزود برآنچه گفته آمد،حا فظ، قرآن را نیکو میدانسته ،صدایی دلنشین داشته و بقول خودش، قرآن را با چهارده روایت،می خوانده است:
_ « عشقت رسد به فریاد،ار خود بسان حافظ قرآن، ز بر بخوانی، با چهارده ، روا یت»
_« ندیدم خوشتر از شعر تو حا فظ به قرآنی که اندر سینه، داری »
« قرآن»، درلغت از ریشهء قرء گرفته شده و قرء به زبان عربی، بمعنی جمع کردن، وفراهم آوردن است.و بمعنی خواندن هم آمده است.که بایست در خواندن آن،همه نشانه ها ی حروف ومفاهیم و واژه ها را در ذهن خود، فراهم آوریم.تا درک معنی کنیم.خواندن،نه بمعنای از روی خواندن،بلکه خواندن رمز وفهمیدن سر آیات و امثال قرآن از روی نشا نه های حرفی وکلامی است. در اشعار حافظ هم،خواندن بمعنای کشف وفهمیدن سر حقیقت آمده است»:(1 )
_ « عاشق شو، ارنه روزی، کار جهان سر آید نا خوانده نقش مقصود، از کار گاه هستی»
این معنی،در نخستین سوره ای که به پیامبر اسلام نازل شده هم امده است. (اقراء باسم ربک الکذی خلق) آن بیت بالای حافظ نیزهمین معنی را می رساند. خواندن(نقش مقصود ازکار گاه هستی) ،همان پدیده ها ونشانه هایی اند که خدا وند در کار گاه خلقت آفریده است و از آن طریق، میتوان او را بدرستی شناخت.
درک معانی اشعار حا فظ ،آنقدرساده وبی تکلف هم نیست.زیرا خود او برای درک معانی سخنان خود رمزی،وکلیدی قایل شده است.که تا انرا بد ست نیاریم، ازفهم آن عاجز میمانیم.آن رمز وکلید،« کرامت نفس» انسان است.حافظ، سخن خود را از اغیار و بیگا نگان، پنهان می کند.این اغیار و بیگا نگان،زاهدان ریا کار،شیخ گمراه، نا محرم راز، خود نا شناس و خدا نا شنا سان اند،همان شحنه و محتسب اند:
_« من این حروف نوشتم، چنا نکه « غیر» نداند تو هم زروی « کرامت» چنان بخوان،که توانی»
***************************
_ « رازی که بر « غیر» نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او، محرم راز است»
خواجهء شیراز برغم اندیشه های غرض ورزان،به قرآن، الفت وعشق فراوان داشته است.همه کرا مت نفس، تقوا سلا متی روح و بدن خود، و سحر خیزی و عبادات خود را حاصل عشق واز دولت قرآن، دانسته است.:
_ قدر مجموعهء گل ، مرغ سحر داند وبس که نه هرکو ورقی خواند، معا نی دانست »
مرغ سحر،همان عابد سحر خیز،همان عارف روشندل وهمان عاشق جان باخته است.:
_ « صبح خیزی وسلامت طلبی چون حافظ هرچه کردم، همه از دولت قرآن کردم»
چون حا فظ، عارف است« واهل معرفت ، قرآن را تنها به نشانه های حرفی و قرار دادی ان محدود نمی کند.، بلکه آنرا لوح وجود آدمی میداند که خدا وند، نشانه هایش را در آن ثبت کرده تا مگر آدمی، انرا به عشق وکرامت،بخواند؛ و بلکه خدا را بشناسد وآن، کتاب خود شنا سی است.در آیه چهاردهم سورهء بنی اسراییل آمده است:(اقراءکتا بک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا)یعنی« بخوان کتاب خودت راکه بنفس تو کفایت میکند.انروز بر توهمان حساب میشود» (2 )
راز و رمز سخن حا فظ را زاهدان ریا کار فهم نمیکنند.آنها، دیو صفت اند که با پاکان، سر دشمنی دارند.لذا مردمی که قرآن می خوانند آنها ییکه رند وخراباتی اند، زاهدان را با انها کاری نیست.:
_« زاهد،ار رندی حا فظ نکند فهم ،چه شد؟ د یو بگر یزد از آن قوم، که قرآن خوانند»
حافظ خودش تاکید میکند که حافظ قرآن هم بوده است وهیچکس مانند او،نکات لطیف وحکمت های قران را جمع نکرده است:
_« زحا فظان جهان، کس چو بنده، جمع نکرد لطایف حکمی، با نکا ت قرآ نی»
قرآن خواندن برای حا فظ، وتظاهر به عبادات ،دام تذویر،وسیله ای فریب کاری ودربند کشیدن مردم عامه نیست که از قران چیزی نمیدانند"
« حا فظا می خورو رندی کن وخوش باش ولی دام تذ ویر مکن، چون دگران ، قرآن را »
( دگران)، پرنده ایست خوش الحان که با صدای د لفریب خود، دیگر پرنده گان را برای شکار کردن ،فریب می دهد.این زاهدان ریا کار، این
شحنه و شیخ، این حا فظان دین فروش نیز مانند همان دگران اند.که قرآن را وسیله ای برای کسب منفعت وروزی خود میسازند.
|
قصه ی تنهایی شاید این قسمت من بود که در ظلم خزان ، پی شادابی چشمان تو شیدا گردم و هوا باران بود و کمی هم برفی شاید آن ابر سپید ، که نمی زود تر از نوبت خویش ، به زمین آرامید ، از غم قلب قشنگم به شگفت آ مده بود ، که در آذر بارید
دی و تنهایی من تو جدا گشتی ز من |
|
در میان باران های شیدای پاییز بود ، که صدای غریبه ای لاله های گوشم را مرتعش کرد و حسی عجیب روحم را به شعله در آورد . و من تب کردم . سخت بیمار شدم. و بر زمین افتادم . جایی میان بهت و بی کسی ، قلمی را به نزدیکی خود احساس کردم که در میان سکوت ، صدایم می زد . آن را برداشتم و صفحه های خالی قلبم را نقاشی کردم . حالا قلبم تب داشت و به سرخی می زد . کمی گذشت و من به دنبال چیزی می گشتم ، که قلبم را ز تاریکی پاک کنم . افسوس ، که من ندانسته تیغی بر قلبم گذاشته بودم و با آن تکه هایش را پاره کرده بودم . تنها می توانستم قلب خو را نابود کنم تا نقش هایش را از بین ببرم . پس بدان که ناچارم ، نقش هایت را تا گورستان همراهی کنم و بدان آن را قلبم برای تو بر جای خواهد گذاشت . و خواهد رفت . |
هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی
باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت
اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی آخر عشق رو هم ببینی .
میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم
به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن
فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن
فرشته ی تو
فرشته ی او
فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......
من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم
عاشق همه ی مردم دنیا .........
تا حیاط خلوت خدا . . . . .
می روی سفر ، برو ، ولی / زود بر نگرد / مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که رو به نور است
□
می روی ، ولی به ما بگو / راه این سفر چه جوری است؟ !
از دم حیاط خانه ات / تا حیاط خلوت خدا / چند سال نوری است؟ !
□
راستی چرا مسیر این سفر / روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که می روی / زندگی است!
توی دست های ما / یک سبد جواب کال
تو رسیده ای و می روی / باز هم به شهری از علامت سؤال
□
جز دلت که لازم است / هیچ چیز با خودت نمی بری، نبر ، ولی
از سفر که آمدی / راه با خودت بیار / راه های دور وسخت
خسته ایم از این همه / جاده های امن وراه های تخت
□
می روی سفر ، برو ولی / زود بر نگرد
مثل آن پرنده باش / آن پرنده ای که عاقبت
قله ی سپید صبح را / فتح کرد
عشق ودیوانگی:
در زمان های قدیم وقتی هنوز پای بشریت به زمین نرسیده بود، فضیلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند، آن ها از بیکاری، خسته وکسل شده بودند. روزی همه فضایل وتباهی ها دور هم جمع شدند، خسته تر وکسل تر از همیشه، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی کنیم مانند قائم باشک. همه از این پیشهاد شاد شدند ودیوانگی فوراً فریاد زد من چشم می گذارم. واز آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد. دیوانگی جلوی درختی رفت وچشم هایش را بست وشروع کرد به شمردن .... یک .... دو .... سه .... همه رفتند تا جایی پنهان شوند! لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مرکز زمین رفت. دورغ گفت: زیر سنگی پنهان می شوم، اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه هایی که خود دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود، هفتاد ونه ... هشتاد .... هشتاد ویک ... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد. وجای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید. نودوشش .... نود وهفت. هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. واولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود، چون تنبلی، تنبلی اش آمده بود که جایی پنهان شود. او لطافت را یافت، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود که حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی واو پشت بوته ی گل رز است. دیوانگی شا خه ی چنگ مانندی را از درخت کند وبا شدت وهیجان زیاد آن را در بوته ی گل رز فرو کرد ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد. با دست هایش صورت خود را پوشانده بود واز میان انگشتانش قطرات خون بیرون زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. آری او کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم، چگونه می توانم تو را درمان کنم. عشق پاسخ داد. تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی، راهنمای من شو، واین گونه است که از آن روز به بعد، عشق کور است ودیوانگی همواره در کنار اوست.
دلم می خواد روی سنگ قبرم فقط این شعر باشه که اگرچه نمی دونم از کیه ولی آشناترین شرح حاله:
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و انوده شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم
میمیرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم
تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم
یکی را دوست می دارم ولی افسوس، او من را نمی خواهد
بر او از عشق می خوانم ولی حاشا، که او از عشق هم چیزی نمی داند
بر او آمیختم من هوس با عشق نابم را، مگر او درهمش خواهد
ولی او گفت، هوس ناخالصی دارد، ان را هم نمی خواهد
بباریدم چو ابری بر کویر آن دل سنگش
ولی افسوس که جز خاشاک هم در آن نمی روید
بیفکندم غرورم را چو برگی زیر پای مهر ناچیزش
ولی او سر به تو دارد، برگم را نمی بیند
بر او گفتم تن خود را حریم ناز او سازم
وجودم را عطش بر کام او سازم
دو چشمم را تمنای وصال یک شبش سازم
تمام عمر خود را وقف یک خال لبش سازم
به او گفتم که ساقی بر شبان تیره اش گردم
چو ماهی در میان آسمان خلوتش گردم
بخندید و برفت آرام
دلش این را هم نمی خواهد
یکی را دوست می دارم ولی افسوس، او من را نمی خواهد
این اشعار اول عاشقی است
یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوسم که او نگاهم را با نگاهی نمی خواند
به برگ گل نوشتم که من او را دوست می دارم ولی افسوس که او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخوانداند
به ماه گفتم که به یار من بگو که او را دوست می دارم ولی افسوس که از ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید
این اول عشقه
عشق آدمو کور می کنه به هر چی مجبور می کنه آدم بد خاطر خواهو از راه راست دور می کنه هر جوری هست راست دروغ از این به این رو می کنه از شدت عشق زیاد چشمارو پر رو می کنه
ولی در آخر عشق انسان این را می خواند
تو ناز می کنی ، من ناز می کشم
این منطق کیه انگار پیش تو فرقی نمی کنه کی عاشق کیه
به تو می اندیشم
به تو کز حسرت تو می سوزم
به تو کز عشق به تو می بالم
به تو کز مهر به من می ترسی
و از نگاه آتشینم، چه هراسان می گریزی
به تو که بر دردو دلم می غری
در جواب دل دردمند من می خندی
آری، به تو
به تو ای مهربان با ناکسان
به تو ای سنگدل با بی کسان
به تو گفتم بارها
مرو مگذار مرا در حسرتی بی پایان
مساز از یاد خود بر من سراب
مساز از نام خود بر من شراب
تو خندیدی و رفتی آرام
مست بودی که ندیدی هق هقم را پشت سر
مست بودی که نلرزیدی از آن زجه ها
التماسها، شکوه ها
نهراسیدی از آن خشم من
به تو من می گویم
که امروز دگر تمام دل جای تو نیست
جای جولان بازی ناز تو نیست
آن کویر دل من تشنه به لبهای تو نیست
آن تن نازک من جای به دستان تو نیست
آری امروز دگر دل داده ام
دل بدادم بهر جایی که در آن آرامم
بی نگاهی بر راه
بی نیاز از اشک چشم
بهر خواباندن آن سوز جگر
آری امروز دگر، نام او می جویم
و در اندیشه گرمی آغوش او
روز و شب می پویم
نام او ورد زبان می سازم
بسترش مامن خود می سازم
و تو از حسرت من می میری
نه کنون که بر قله آمال به من می خندی
نه
در آن روز که مرا در حجله اش می بینی
با ردایی روشن، فارغ از آن حسرت بی پایان
تو می فهمی آرامش آن روز مرا
پس در روز وصال من و مرگ
بوسه ات بدرقة راهم کن
چه بی وفا به رفتی ای، رفیق نیمه راه من
چه با جفا به رفتی ای، شعله بی فروغ من
چه خسته بودی تو از آن، غمکده حقیر من
چه بی صدا شکستی آن، غرور آخرین من
امید من، برو، نمان
که طاقته بهانه ات، ندارد آخر دل من
امید من، برو، بخند
که تاب اخم چهره ات، نیاورد این دل من
تو ای سراب عمر من
تو ای نگار جان من
بخند که خندة لبت مرا اسیر خود کند
شوق دورن دیده ات، مرا ز غم جدا کند
یادمه خیلی سال پیش که هنوز اونو دوست نداشتم، هیچ چیزی برام مهم نبود.
هیچ راهی نبود که برام جذانتر از راه های دیگه باشه. هیچ چیزی خوشحالم نمی کرد و هیچ چیزی نبود که برام اینقدر مهم باشه که وقتی شبها چشمهامو می بستم، بخوام به خاطر اون منتظر صبح باشم. وقتی برای اولین بار اونو دیدم یه حسه آشنایی به هم دست داد. اولش باور نکردم یعنی راستش جرات باور کردن نداشتم. ولی رفته رفته خودم باورم شد. من اونو دوست داشتم و این دوست داشتن داشت رفته رفته به زندگیم رنگ می داد. دیگه شنها به امید صبح چشمهامو می بستم. بی اینکه اون بدونه همه زندگیم شده بود. و خودم از این قضیه لذت می بردم. چون باعث می شد که حداقل یه انگیزه تو زندگیم داشته باشم. یه چیزی که می تونه باعث شادیم بشه. یه چیزی به اسم امید.
حس قشنگی بود. این حسو دوست داشتم. اون می گه دوست داشتن تو از رو احساسه. بچه بازیه. ولی من می گم دوست داشتنم عینه منطقه. وقتی دیدم یه چیزی هست که می تونه یه تعلق خاطر تو زندگیم باشه دودستی بهش پناه بردم.یادمه قبلش خیلی آدمه مغروری بودم. از غرورم یه نقاب قشنگ برای خودم ساخته بودم. حتی صمیمی ترین دوستام که باهاشون چند سال زیر یه سقف زندگی کردم از مشکلاتم با خبر نبودند. عادت نداشتم برای کسی دردو دل کنم چون با حسی به اسم اعتماد اصلا آشنا نبودم.
به حرفهای بقیه گوش می دادم و سعی می کردم کمکشون کنم. ولی خودم به کسی اعتماد نمی کردم. اما حالا دیگه عاشق بودم و دوست داشتن اون انگیزه ای برای ادامه زندگی. خیلی راحت همه مشکلاتمو بهش می گفتم.نمی دونم چرا اینقدر باهاش احساس نزدیکی می کردم. احساس می کردم اون باید همه چیز رو بدونه. وقتی باهاش حرف می زدم همه غم ها و غصه هامو بهش می گفتم و با این کار احساس راحتی می کردم.
این حسه عشق با خودش امید می اورد و امید یعنی انگیزه برای دیدن فردا. و همین باعث می شد لحظه های عمرم راحت تر بگذره.
حالا یواش یواش داشتم مثل بقیه می شدم. دلم می خواست فردا زودتر برسه. دلم می خواست هر روز قشنگتر بشم تا بیشتر دوستم داشته باشه. دیگه از چیزهایی که بقیه لذت می بردنند منم داشتم لذت می بردم. دلم می خواست خوش تیپتر بشم. مسافرت برم. بگردم و ....مثل یه آدمه عادی باشم.
این دنیای جدید خیلی بهتر از دنیای قبلیم بود.حالا دیکه یکی بود که باهاش حرف بزنم. دعوام کنه. دوستم داشته باشه و ...
تا اینکه خواست بره. یادمه همش بهم می گفت به من اعتماد کن. وقتی شک رو تو چشمهام می دید می گفت تو تقصیری نداری. چون تا حالا به کسی اعتماد نکردی اعتماد کردن رو بلد نیستی.و من همه سعیمو می کردم تا به اون اعتماد کنم. اعتماد کردمو و اون رفت. و
قتی رفت حتی دیگه نخواست صدامو بشنوه. هیچ وقت زنگ نزد. فقط با هم چت می کردیم. اون هم هر روز سرد تر و سردتر
گفت نباید منو اینقدر دوست داشته باشی و باید مثل آدمهای عادی بشی.هر چی فریاد زدم به خدا تازه داشتم مثل آدمهای عادی می شدم صدامو نشنید.هر چی گفتم اینقدر دلمو نشکن و دوست داشتنت دوای این درد تنهایی منه گوشش بدهکار نبود.
و من اینجا بود که معنی اعتماد رو کامل فهمیدم. با همه وجودم. حالا دارم بر می گردم تو پیله تنهایی خودم. تنها تر از قبل. همراه با یه حس زجر دهنده به اسم حسرت
حسرت نه برای اون که برای امید و انگیزه ای که تازه پیدا کرده بودم و به زور از دستم گرفت. عزیزم می دونم به من که می رسی بی حوصله تر از اونی هستی که بشینی و اینها رو بخونی اما بدون که خیلی دوستت داشتم. نمی دونم واقعا اینقدر سنگدل بودی یا ترسو .ولی هر چی هستی کاش این جوری نبودی کاش ...
اون رفته و حالا چندین ماه از رفتنش می گذره. اینهایی که می نویسم می دونم خیلی ها با خواندنشون حالشون شاید به هم بخوره و خیلی ها فکر کنن یه آدم چرا باید اینقدر ذلیل بشه. راستش جوابی براشون ندارم فقط آرزو می کنم که اونها به این روز نیفتن.ا
گه الان خدا یه فرشته بفرسته پایین و بهم بگه یه آرزو می تونی بکنی و اون یه آرزوت حتما براورده می شه، اون آرزوم فقط مرگه.
حتی اگه بگه سه تا آرزو کن با از ترس اینگه نکنه اولی رو از دست بدم هر سه تا رو می گم : مرگ، مرگ، مرگ
راستش دیگه حتی نمی خوام به عشقم هم برسم. اون اینقدر از من خسته است که حتی احساس می کنم از سر ترحم باهام حرف می زنه. قبلش بگم که اون آدم نرمال و منطقی ایه. البته عیبهای خودشم داره. اما اینها رو می گم که بدونید می دونم تفصیر رفتار خودمه.
دلم میخواد چند ساله دیگه برگرده و متن chat ها مونو بخونه. نمی دونم اون موقع چه فکری می کنه.
از دلتنگی نباید بگم چون غر زدنه، از مشکلاتم نباید زیاد بگم چون غر زدنه، نباید چیزی بخوام چون Push کردنه، هر چی می گم می گه تو داری Push می کنی. از خودش هیچ حرفی نمی زنه. هیچی. از غصه ها و مشکلاتش نمی گه. از چیزهایی که دوست داره. بعد من می مونم و اینهمه دلتنگی که از هیچ کدوم نباید حرفی بزنم. فقط باید عادی باشم و عادی حرف بزنم. آخه از چی بگم. منی که حتی نصفه شب هم از خواب می پرم دارم با اون حرف می زنم.
دیگه چند وقته وقتی شبها خیلی بی تابش می شم خودمو گول می زنم و از قول اون هر چی دوست دارم به خودم می گم. راستش فکر کنم یه مریضه روانیم. گاهی وقتها از خودم می ترسم.
دلم می خواد برم به یه خواب عمیق. اینقدر عمیق که دیگه نخوام صبح دوباره برای دیدن 4-5 تا PM مخفف مثل n(no), y(yes), b(bale), base, khasteh shodam, ghor nazan, mikham beram, kari nadari, bye اینقدر تند تند بیام. به خدا خودم هم از کار خودم خندم می گیره. خودم به خودم می گم حالا خوبه می دونی چی می خواهی بشنوی و اینقدر باز ذوق داری
ای خدا چقدر روزهات طولانیه و شبهات دراز. چقدر ثانیه هات سخت می گذره. وقتی بقیه از دوستهاشون می گن، از قهرها و آشتی ها، از فحشها و قربون صدقه ها، چقدر دلم هواشو می کنه.
ولی چه فایده. تاریخ مصرف من هم برای اون تموم شده
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده*ها با چشم*تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه*های التهاب
عشق یعنی بحظه های ناب ناب
عشق یعنی سوز نی، آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی اتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم یک نیاز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی عالمی آب بر اذر زدن
عشق یعنی چون محمد(ص) پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درو
با درودی به خانه می آیی و با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده!
لحظه عمر من به جز فاصله میان این درود و بدرود نیست:
ابن آن لحظه ی واقعی است
جکه احظه ی دیگر را انتظار می کشد و نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گانی دیگر که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر مرا سرشار می کند.
لبت (نه) گوید و پیداست می گوید دلت (آری)
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت
بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری
با درودی به خانه می آیی و با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده!
لحظه عمر من به جز فاصله میان این درود و بدرود نیست:
ابن آن لحظه ی واقعی است
جکه احظه ی دیگر را انتظار می کشد و نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گانی دیگر که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر مرا سرشار می کند.
لبت (نه) گوید و پیداست می گوید دلت (آری)
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت
بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری
چرا همیشه عاشقان آهو شکارگرترند
مگر حرمت عاشقی به رهایی نیست؟
یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم ، خوارش کنم زارش کنم
از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین
صد بوسه در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم
بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
، گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم.
گفتم که می خواهم تو را باور مکن باور مکن
از جمع یاران پامکش، با من سر یاری مکن
گر همچو گل در خنده ام، دام فریب افکنده ام
در حسرت دامی چنین، بیهوده دامن تر مکن
ای عاشق پاکیزه خو، وصل من رسوا مجو
همبسر هر سفله را ، با خویش همبستر مکن
شهد لب می رنگ من، آلوده با نیرنگ من
این جام افسون در مکش، این باده در ساغر مکن
چشمم اگر دارد نَمی، ریزد به پای عالمی
زین گوهر بی آبرو، زنهار، انگشتر مکن
نه، نه که جز آغوش من، جز لعل ساغر نوش من
در خلوت خاموش من، اندیشه دیگر مکن
اینک تو و اینک لبم، این شور و این تاب و تبم
صد بوسه بر لعلم بزن، وز صد یکی کمتر مکن
من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن: رشته ایمان دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم، تو چرا چرخاندی؟
روی من شرط نبند جای تک خال قمار
حای یک اسب سیاه پای میدان شکار
بر سرم عشق نپاش مثل باران ترک
مثل یک شوخی تلخ بین مهمانی مرگ
پشت من راه نیا همچو یک عاشق ناب
باورت را نفرست رو به من رو به سراب
هستی ات را نفروش به پریشانی من
بخت پرواز نبین روی پیشانی من
بیش از این لاف نباف پشت این نغمه سرد
روی من تاس مریز جای یک تخته و نرد
تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
که دل انگیزترین گلها را روی روبالشی عاشق خود می دوزد
با تو بدون خوبست
تو چراغی من شب
که به نور تو کتاب دل تو و کتاب دل خود را که مخلوط تن تست
خوش خوشک می خوانم
تو درختی من آب
من کنار تو آواز بهاران را، می خندم و می خوانم می گریم و می خوانم
با تو بودن خوب است
تو قشنگی
مثل تو ، مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمیگردی از کوچه به خانه
مثل تصویر درختی در آب
روی کاشانه، در چشمان منتظرم می روئی