مرد برای هضم دلتنگیاش گریه نمی کنه قدم می زنه
واقعاَ به نظر من همین طوری
به خاطر دلتنگیام و ناراحتیام همیشه قدم می زنم و گریه نمی کنم
تلفن همراه پیرمردى که توى تاکسی کنارم نشسته بود. زنگ خورد
پیرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان از جیبش درآورد/هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد...
نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند./رو به من کرد و گفت:
... ببخشید آقا، چه نوشته؟
گفتم نوشته.."همه چیزم"
پیرمرد: الو، سلام عزیزم...
یهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زیبا و قدیمى به من گفت:
همسرم است
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند.
مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند، اما این طور نشد.
منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت.
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند.
به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
خانم یک لحظه سکوت کرد.
رییس خشنود بود.
شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد.
رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد.
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد
از چه بنویسم؟؟
از آسمانی که همیشه در حال عبور است؟
یا از دلی که سوتو کور است؟
از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟
از خاطراتی که با تو در باران خیس شد؟
یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟
از چه بنویسم ؟؟
از نامه هایی که هیچوقت بسویت نفرستادم ؟
یا از ترانه هایی که هرگز برایت نخواندم؟
از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم؟
یا از بدرودی که هرگز بر زبان نیاوردیم؟
من عاشق بیابانی هستم که هرگز قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم…
من دل بسته درختی هستم که فرصت نشد اسممان را رویش حک کنیم…..
من منتظر پنجرهایی هستم که عطر تو را دوباره به من نشان دهد….
دختری که برای بدست آوردن دلت"تنش را به تو هدیه می دهد،فاحشه نیست و دختری که برای به دنبال کشیدن تو"تنش را از تو دریغ میکند،باکره نیست.
من به باکره بودن ذهن فاحشه ها و فاحشه بودن ذهن باکره ها ایمان دارم.
امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن، هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده، تنهای تنها میون این همه آدم سخته، دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم، وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم، خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی، ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم، سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم، اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود، خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخندمو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی،من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده
استاد: وقتی بزرگ شی چه میکنی ؟
شاگرد: عروسی!
استاد: نخیر منظورم اینه که چی میشی ؟
شاگرد: داماد!
استاد: اوووف ،منظورم اینه وقتی بزرگ شی چی حاصل میکنی؟ ...
شاگرد: بچه
استاد: احمق ، وقتی بزرگ شی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟
شاگرد: عروس میگیرم!
استاد: لعنتی ، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهند ؟
شاگرد : نوه
معرفی برترین آثار رمانتیک سینمای جهان . آثاری مانند کازابلانکا - تایتانیک - برباد رفته و ...
مرکز آموزش بزرگسالان برگزار میکند:
کلاسهاى پائیزه براى آقایان
ثبت نام تا پایان شهریور ماه
توجه: به دلیل پیچیدگى و مشکلى موضوعات، براى هر کلاس بیش از ٨ نفر ثبت نام نمیشود
کلاس ١
چگونه جایخى را پر میکنند؟
برگزارى به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید
مدّت: ۴ هفته، دوشنبهها و چهارشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ٢
آیا دستمال توالت خود به خود عوض میشود؟
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، شنبهها از ساعت ١٨ تا ٢٠
کلاس ٣
مسئولیت پذیری در قبال سطل زباله بردن یا نبردن ؟
برگزارى به صورت کار عملى و گروهى
مدّت: ۴ هفته، یکشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ۴
تفاوتهاى بنیادى بین سبد لباسهاى کثیف و کف زمین
برگزارى به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلى
مدّت: ٣ هفته، پنجشنبهها از ساعت ١۴ تا ١۶
کلاس ۵
آیا ظرفهاى غذا میتوانند خودشان پرواز کنند و در سینک آشپزخانه فرود آیند؟
برگزارى به صورت نمایش ویدیویى
مدّت: ۴ هفته، سهشنبه و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ۶
گم کردن ریموت کنترل و بحران هویت
برگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروههاى پشتیبان
مدّت: ۴ هفته، چهارشنبهها و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ٧
یادگیرى چگونگى پیدا کردن چیزها .... ابتدا نگاه کردن به سرجایش و بعد زیر و رو کردن خانه
برگزارى به صورت بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، دوشنبهها از ساعت١٨ تا ٢٠
کلاس 8
مرد واقعى هنگامى که راه را گم کرد از یکنفر سوال میکند
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: حداقل ۶ ماه، سهشنبهها از ١٨ تا ٢٠
کلاس 9
آیا از لحاظ ژنتیکى غیرممکن است که به هنگام پارک کردن ماشین توسط همسرتان ساکت بنشینید؟
برگزارى به صورت شبیهسازى کامپیوترى
مدّت: ۴ هفته پنجشنبهها از ساعت ١٢ تا ١۴
کلاس 10
تفاوتهاى بنیادى بین مادر و همسر
برگزارى به صورت آنلاین و نقش بازى کردن
مدّت: نامحدود، سهشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢٢
کلاس 11
حفظ آرامش به هنگام خرید کردن همسر
برگزارى به صورت تمرینات مدیتیشن و روشهاى تنفسى
مدّت: ۴ هفته، شنبهها و سهشنبهها از ١٧ تا ٢٠
کلاس 12
مبارزه با فراموشى ..... به یادآوردن روز تولد، سالگردها و سایر تاریخهاى مهم
برگزارى به صورت جلسات شوک درمانى
مدّت: سه شب، یکشنبه و سهشنبه و پنجشنبه از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس 13
اجاق گاز: چیست و چگونه از آن استفاده میشود؟
برگزارى به صورت نمایش زنده
کلاس ١
چگونه 2.5 متر ماشین رو تو 8 متر جای پارک قرار دهیم؟
برگزارى به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید
مدّت: ۴ هفته، دوشنبهها و چهارشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ٢
مسابقه فوتبال یک ورزش است نه فیلم بد
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، شنبهها از ساعت ١٨ تا ٢٠
کلاس ٣
آیا میتوان با آمادگی یکماهه قبلی برای رفتن به مراسم عروسی همزمان با آقایان حاضر شد؟
برگزارى به صورت کار عملى و گروهى
مدّت: ۴ هفته، یکشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ۴
نحوه گرفتن صحیح فرمان اتومبیل (بطور ثابت و در حال دور زدن)
برگزارى به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلى
مدّت: ٣ هفته، پنجشنبهها از ساعت ١۴ تا ١۶
کلاس ۵
نحوه تشخیص تاریخ انقضاء مواد خوراکی از روی بسته آنها هنگام خرید
برگزارى به صورت نمایش ویدیویى
مدت: ۴ هفته، سهشنبه و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ۶
عدم ترس از نازل پمپ بنزین و استفاده از آن
برگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروههاى پشتیبان
مدت: ۴ هفته، چهارشنبهها و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ٧
اهمیت دادن به ظاهر و هیکل خود بعد از ازدواج به مانند قبل آن
برگزارى به صورت بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، دوشنبهها از ساعت١٨ تا ٢٠
کلاس ٨
گفتن "عزیزم" به شوهر سلامتى شما را به خطر نمیاندازد
برگزارى به صورت نمایش اسلاید همراه با نوار صوتى
مدّت: سه شب، یکشنبه، سهشنبه و پنجشنبه از ساعت ١٩ تا ٢١
کلاس ٩
چطور می توان با تلفن زیر 30 دقیقه صحبت کرد؟
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: حداقل ۶ ماه، سهشنبهها از ١٨ تا ٢٠
کلاس 10
تفاوتهاى بنیادى بین شوهر و آرنولد شوارتزنگر ، براد پیت و بیل گیتس
برگزارى به صورت آنلاین و نقش بازى کردن
مدّت: نامحدود، سهشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢٢
کلاس 11
رد نشدن از جلوی تلویزیون با جارو به هنگام پخش فینال جام باشگاه های اروپا
برگزارى به صورت تمرینات مدیتیشن و روشهاى تنفسى
مدّت: ۴ هفته، شنبهها و سهشنبهها از ١٧ تا ٢٠
نوشته شده توسط مهراوه شریفی نیا
هنوزم در پی اونم که می شه عاشقش باشم مثل دریای من باشه منم چون قایقش
باشم.
هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه.شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه
هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه.نگاه های پراز مهرش پناه خستگیم
باشه میگن جوینده یابنده است ولی پاهای من خسته است من حتی با همین
پاها میرم تا حدی که جان است.
هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه
پاکو بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس
منو می خوای منم ای وای تورو می خوام.
خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه منم اون عاشق خاکی که از
عشق تو دل چاکه.
هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه
پاکو بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس
منو می خوای منم ای وای تورو می خوام.
روزهای که با لب ِ یار افطار نشود ، باطل است ؛ یادم باشد تمام ِ روزههای بیتو را قضا کنم
یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می خوند که یهو زنش با ماهی تابه می کوبه تو سرش.
مرده میگه: برای چی این کارو کردی؟
زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه کاغذ پیدا کردم که توش اسم سامانتا نوشته شده بود ...
مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش سامانتا بود. زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.
نتیجه اخلاقی۱: خانمها همیشه زود قضاوت میکنند
سه روز بعدش مرده داشته تلویزیون تماشا می کرده که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ دوباره می کوبه تو سرش! بیچاره مرده وقتی به خودش میاد می پرسه: چرا منو زدی؟
زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود!
نتیجه اخلاقی 2: متاسفانه خانمها همیشه درست حدس می زنند
***
*خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود. باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه کتاب این مدت رو بگذرونه. اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش اون جایی که پاکت شیرینی اش بود یه آقایی نشست روی صندلی کنارش و شروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود.
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت آقاهه هم یه دونه ورداشت. خانومه عصبانی شد ولی به روی خودش نیاورد. فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره. اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت.
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد. اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت، دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد.
اه .. این دیگه خیلی رو میخواد. خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود. بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما یه نگاهی توی مکیفش کرد تا عینکش رو بر داره که یک دفعه غافلگیر شد، چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست «دست نخورده و باز نشده» فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود. در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست
.
سنگ بعد از این که پرتاب شد
دشنام بعد از این که گفته شد.
موقعیت بعد از این که از دست رفت
و زمان بعد از این که گذشت و سپری شد
نتیجه اخلاقی 3:خانمها توانایی ذهنی لازم برای قضاوت را ندارند
تعمیر و نگهداری از کاخ سفید بصورت یک مناقصه مطرح شد.
یک پیمانکار آمریکایی، یک مکزیکی و یک ایرانی در این مناقصه شرکت کردند.
پیمانکار آمریکایی پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود را ۹۰۰ دلار اعلام کرد.
مسؤل کاخ سفید دلیل قیمت گذاری اش را پرسید و وی در پاسخ گفت:
۴۰۰ دلار بابت تهیه مواد اولیه + ۴۰۰ دلار بابت هزینه های کارگران و… ۱۰۰ دلار استفاده بنده.
..
پیمانکار مکزیکی هم پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود را ۷۰۰ دلار اعلام کرد.
۳۰۰ دلار بابت تهیه مواد اولیه + ۳۰۰ دلار بابت هزینه های کارگران و… +۱۰۰ دلار استفاده بنده.
..
اما نوبت به پیمانکار ایرانی که رسید بدون محاسبه و بازدید از محل به سمت مسؤل کاح سفید رفت و در گوشش گفت:
قیمت پیشنهادی من ۲۷۰۰ دلار است!!!
مسؤل کاخ سفید با عصبانیت گفت: تو دیوانه شدی، چرا ۲۷۰۰ دلار؟!
پیمانکار ایرانی در کمال خونسردی در گوشش گفت:
..
آرام باش…
۱۰۰۰ دلار برای تو…… و ۱۰۰۰ برای من ……. و انجام کار هم با پیمانکار مکزیکی.
و پیمانکار ایرانی در مناقصه پیروز شد
در لوس آنجلس آمریکا، آرایشگری زندگی میکرد که سالها بچهدار نمیشد. او نذر کرد که اگر بچهدار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، با چه منظرهای روبروشد؟ فکرکنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر میزدند که پس این مردک چرا مغازهاش را باز نمیکند !
16 آبان/ 12ربیع الاول 1304 هـ.ق./ 1886 م. در شهر مشهد در حمله ی سرشور تولد یافت. در سن 10 سالگی سرودن شعر را آغاز کرد. البته در جایی در شرح احوال خود می نویسد «من از هفت سالگی به شعر گفتن مشغول شدم» در مشهد تحصیلات خود را در محضر ادیب نیشابوری (میرزا عبدالجواد) دنبال کرد. هنگامی که پدرش(ملک الشعرای صبوری) وفات یافت یعنی در سن 19 سالگی به مقام ملک الشعرائی رسید. در سن 20 سالگی وارد امور سیاسی شد و جزو مشروطه خواهان خراسان قرار گرفت. (در سال 1284هـ.ش) اشعار سیاسی او را در روزنامه ی مخفی خراسان، بدون امضا به چاپ رسید که مورد توجه بسیار قرار گرفت در سال (1285 هـ.ش) اشعار سیاسی او در روزنامه ی طوس (به مدیریت میرزا هاشم خان قزوینی) منتشر شد او را به شهرت رساند. برای اولین بار در راه تشکیل حزب دمکرات در مشهد با حیدخان عمواوغلی ملاقات کرد در (1288 هـ.ش) نخستین شماره ی روزنامه ی نوبهار را که ارگان حزب دمکرات مشهد بود در شهر مشهد منتشر کرد. در 1288 با نطقی که در اولین جلسه ی حزب دمکرات در مسجد گوهرشاد ایراد کرد، شهر مشهد را تکان داد و کینیاز (ابیژاد جنرال کنسول دولت تزاری) را به وحشت انداخت. در سال 1290 به دستور وثوق الدوله(وزیر خارجه وقت) روزنامه ی نوبهار پس از یک سال نشر در مشهد توقیف شد. در 4 آذرماه 1290 روزنامه ی «تازه بهار» را در مشهد منتشر کرد که بیش از 9 شماره انتشار نیافت، و بنا به دستور کینیاز دابیژا به دنبال نوبهار توقیف شد. در سال 1294 انجمن دانشکده را در تهران بنیان گذاشت در یک اردیبهشت 1297 نخستین شماره ی مجله دانشکده را در تهران منتشر کرد که یک سال دوام یافت. او رمان «نیرنگ سیاه یا کنیزان سفیر» را نوشت و در روزنامه ی ایران که در آن زمان مدیریت آن با برادرش(محمد ملک زاده) بود منتشر کرد. در سال 1301 قصیده ی معروف دماوند و سکوت شب را سرود. در سال 1302 مثنوی جمهوری نامه را سرود. این مثنوی اولین بار در روزنامه ی (قرن بیستم) به نام میرزاده عشقی به چاپ رسید. در سال 1303 هنگامی که بهار در مجلس نطق تندی ایراد کرد، و قصد داشت از مجلس خارج شود واعظ قزوینی مدیر روزنامه ی(رعد قزوینی) که شباهتی به بهار داشت در جلو مجلس به جای او مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از پا درآمد.
او قصیده ی معروف فتح دهلی را هم سرود. روز 29 اسفند 1311 به زندان افتاد که پنج ماه به طول انجامید و بعد به اصفهان تبعید شد. او قصیده «آمال شاعر» را پس از بازگشت از اصفهان سرود. شعر «درینگ واتر» شاعر انگلیسی را که در جشن هزاره ی فردوسی سروده بود به شعر فارسی درآورد. او همچنین رساله ی زندگی مانی را تألیف کرد و در سال 1313 قصیده ی (آفرین) و (کل الصیر فی جوف الفرا) را در هزاره ی فردوسی سرود. در هنگام سفر کوتاهش به طرف مازندران و گیلان رفت، که ره آورد سفرش قصیده معروف(سپیدرود) بود. درسال 1318 کتاب مجمل التواریخ و القصص با تصحیح وی از طبع خارج شد. او همچنین در این سال قصیده (دیروز و امروز) را سرود. در سوم اسفندماه (1321) روزنامه ی نوبهار را بار دیگر در تهران منتشر کرد، که پس از انتشار 102 شماره تعطیل شد. او همچنین مقاله معروف (از آن طرف راه نیست) را در چند شماره ی نوبهار به چاپ رسانید. در سال 1321 جلد اول و دوم سبک شناسی (یا تاریخ قطور نثر فارسی) را منتشر کرد. او در سال 1322 شرح زندگانی سیدحسن مدرس را نوشت و در روزنامه ی نوبهار منتشر کرد، در سال 1323 جلد اول تاریخ احزاب سیاسی یا انقراض قاجاریه را که در سال های 1322- 1321 تألیف کرده بود چاپ و منتشر کرد. شرح زندگی لنین را نوشت که در مجله ی پیام نو، سال 1324 به طبع رسیده است در سال 1325 با احمد قوام الساطنه همکاری کرد و حزب دموکرات ایران را تأسیس کرد. در سال 1326 برای معالجه ی سیل، از تهران رهسپار سوئیس شد. هنگامی که در سوئیس مشغول معالجه بود مکاتبه ای با ادیب السلطنه سمیعی دارد که معروف است. در سال 1329 قراردادی بست که سبک شناسی شعر فارسی را نیز بنویسد. و وزارت فرهنگ اقدام به چاپ آن نماید. بخشی از آن کتاب را نوشت و متأسفانه بیماری نگذاشت که به ادامه ی کار بپردازد و نیز مرگ مجال نداد که کار شروع کرد را به پایان برد. آن قسمت نوشته شده که خود به وزارت فرهنگ تحویل داده بود، در سال 1342 شمسی به کوشش آقای علیقلی محمودی بختیاری، به نام سبک شناسی یا قطور شعر فارسی، بخش یکم، دفتر چهارم، در 112 صفحه، از طرف مؤسسه مطبوعاتی علمی منتشر شد. در تابستان 1329، آخرین اثر خود، قصیده ی(جغد جنگ) را سرود و برای همیشه دفتر اشعار خود را در هم پیچید. در روز اول اردیبهشت 1330(هـ.ش) مطابق 15 ماه رجب 1370 هـ.ق 210 آوریل 1951م. ساعت 8 صبح، در خانه ی مسکونی خود واقع در خیابان ملک الشعرای بهار، خیابان تخت جمشید بدرود زندگی گفت.
در روز دوم اردیبهشت ماه، بعد از ظهر جنازه ی او را از مسجد سپهسالار تا چهارراه منجرالدوله بر سر دست آوردند و ساعت 4 بعد از ظهر همان روز، او را در شمیران، در باغ آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپردند. شادروان محمدتقی بهار(ملک الشعراء) علاوه بر استادی مسلم در کار شاعری، که بیشتر شهرت او را به دنبال دارد، روزنامه نگاری مقتدر، نویسنده ای توانا و محقق گرا نمایانه ای است که نوشته ها و کارهای ارزشمندی در زمینه های مختلف ادب و فرهنگ فارسی از او باقی است. تا جایی که اطلاع داریم، شادروان بهار یک بار به فکر افتاد که آثار منظوم خود را به چاپ برساند و قسمتی از آثار او نیز به چاپ رسید، ولی موفق به انتشار آن شد. دیگر گرفتاریهای چندجانبه ی بهار به او مجال نداد تا آثار منظوم و منثور خود را فراهم آورد و به طبع برساند. گردآورنده ی مقالات و سخنرانی و دیگر آثار بهار دکتر غلامحسین یوسفی است که آن را به نام یادگار بهار به چاپ رسانیده است. آثار ملک الشعرا بهار 1شعرشناسی: شعر خوب، الفاظ و معانی شعر قدیم و شعر جدید، اشعار منثور، شعر و صنعت، شعر، شعر و شاعری، فهلویات ، بازگشت ادبی، شعر به سبک خراسانی در هند سبک شعر فارسی، شعر در ایران، فهلویات یا ترانه های ملی، شعر فارسی.
2- درباره ی شاعران: سعدی کیست؟ خسروانی، صدرالدین ربیعی، خاقانی، امیرالدین مسعود مهندس نخجوانی، شهاب ترشیزی، آگاهی ما از مکتب فتحعلی خان صبا، دیوان شهریار، دیوان پروین اعتصامی، شمس الدین احمدبن منوچهر شصت کله، نغمه عشاق 30 تحقیقات ادبی: پاسخ به انتقادات، انتقاد بر انتقاد، ریشه ی زبان فارسی، شاعر گاو سوار، مراهله ی ابن یمین، نثر فارسی، لامیه ی فتحعلی خان صبا، ادبیات هندی- رامایانا، سوگند در ادبیات فارسی، قصیده ی لبیبی ادبیات ایران، شعرهای دخیل در دیوان حافظ 4 درباره ی چند کتاب: رساله ی حدایق الحقائق، التنبیه علی حروف التصحیف ترجمه ی تاریخ طبری، تاریخ سیستان، تاریخ ادبیات ایران، مجملل التواریخ و القصص، منتخب جوامع الحکایات، ترجمان البلاغه، یکی از کتب خواندنی، روسیه در آستانه ی انقلاب. در مطالعه ی کتاب های ملک الشعرای بهار چند نکته بیش از هر چیز جلب نظر می کند. نخستین آنها عشق و دلبستگی نویسنده است به زبان و ادبیات فارسی و آنچه به ایران و ایرانی تعلق دارد.
عشق سرشار و بی شائبه که در همه ی صفحات کتاب هایش موج می زند- همه ی فرهنگ ایران و مردم ایران و آداب و رسوم و احوال گوناگون آنان را در بر می گیرد. نهضت شعوبیه برای نویسنده ی این مقالات جاذبه ی خاصی دارد همچنان که سرگذشت مانی و طبری. دفاع و حمایت مستمر و مکرر او از زبان فارسی نموداری است دیگر از این علاقه ی دیرپای، سرتاسر تاریخ ایران روزگار بهروزی یا تیره روزی وی را به سوی خود می کشد، در همه ی زوایای آن کاوش و تحقیق می کند و به تأمل و اندیشه می پردازد. چنان که نوروز و مهرگان نیز در نظر او فقط آیینی شادی آفرین نیست بلکه پیوندی است دیرین با ملت ایران در طی قرون همین عشق شامل است که او را به نوشتن مقاله ای مفصّل در باب «تذهیب و نقاشی در ایران» برمی انگیزد. یا هر قصیده و بیتی را از لابه لای کتاب ها می جوید و مورد بحث قرار می دهد و آن ها را «بسیار بسیار عزیز و گرامی» می دارد مانند «زیباترین تحف عتیقه». شیفتگی او به زبان و ادبیات پهلوی و مطالعه در این زمینه، جلوه ای است دیگر از این طرز تفکر وی حتی در ایام گرفتاری به ترجمه ی متون پهلوی دست می زند. چنان که بسیاری از آثار قلمی او به ثمره ی روزگار انزوا است و خانه نشینی، یا در عین تنگدستی از وجه معاش خود می کاهد و نسخه ی خطی در سیستان و ترجمه ی تاریخ طبری را خریداری می کند و مدتی در تصحیح آن ها عمر می گذراند و حاصل کوشش خود را در دسترس همگان می گذارد. در این کتاب همان قلمی که در بحث از شاهنامه ی فردوسی و بوستان سعدی و معارف اسلامی با اعتقاد بر صفحه ی این سرزمین به عبارت دیگر ایران و ایرانی بمعنی وسیع کلمه الهام بخش اوست هر کس کتاب های او را بخواند نه تنها این خصیصه ی ایران دوستی را در آن خواهد یافت بلکه عشق نویسنده به فرهنگ و زبان و شعر و ادب و مردم این مرز و بوم در دل و روح او نیز تأثیر خواهد کرد. پس اگر یکی از نتایج این گونه آثار قلمی بهار را در محیط ادبی عصر او القاء این اندیشه تصوّر کنیم نابه جا نیست. نکته دیگر در این کتاب روح ابتکار و علاقه نویسنده است به تازگی وتجرد. بسیاری از مقالاتی که او بقلم آورده در روزگار خود طراوت خاص خود را داشته است. سلسله مقالات او در باب تأثیر محیط در ادبیات و بیان این که آثار ادبی پدیده ای است اجتماعی و با روحیه و طرز فکر مردم پیوند دارد. به سال 1297- از سخنانی بود که تازه در محافل ادبی ایران طرح می شد و اهل ادب از بهار می شنیدند که برای هر نوع تغییرات و جنبشهای قریحه ای و فکری باید محیط تغییر پذیرد. بهار با فکر روشن خود زود دریافت که در کارهای ادبی باید روش تازه و استوار اختیار کرد. وی نه تنها به لزوم این تجدد معتقد بود بلکه در هر زمینه آثاری نیز عرضه کرد که حاصل تجارب او و نمونه و سرمشقی برای دیگران بود. از آن جمله است برخی از مقالات او در زمینه ی تحقیقات ادبی و تاریخی، دستور و لغت و نقد و تصحیح متون و غیره اگر گفته شود بهار مبتکر و مروّج سبک شناسی در ایران بود سخنی گزاف نیست. چنان که خود او نخستین کتاب را در این زمینه نوشت، فنی که البته محتاج به توسعه و تکمیل است ولی ارزش قدم نخستین او که حاصل تتبعات سالیان درازست- فراموش شدنی نیست. به علاوه بهار از نخستین کسانی است که ادبیات را از حوزه ی ادب خواص گسترش داده به فرهنگ عامه و لهجه های محلّی و آثار ادبی آن ها و آداب و رسوم قومی و نکاتی از این قبیل پرداخته اند. این بحث در آن عصر، موضوعی تازه بود و بهار نه تنها از فوایدی که از این فن در زبان و لغت و دستور و مردم شناسی و غیره حاصل می شود مکرر سخن رانده و احتیاج زبان ادب را به برخورداری از زبان عامه یادآور شده بلکه دیگران را نیز به تحقیق و پژوهش در این زمینه تشویق کرده است از آن جمله در مقدمه ای بر (ترانه های ملی) کوهی کرمانی به سال 1310 در روزگاری که هنوز درسی به نام تاریخ زبان فارسی در برنامه های دانشکده ی ادبیات نبود چه برسد به آن که معلمی متخصص و کتابی خاص داشته باشد وی در این فن بحث می کرد و مقاله می نوشت. مقالات او در باب ادبیات هندی و شعر غنائی هندوان برای بسیاری از خوانندگان بدیع جلوه می نمود چنان که از نخستین معرفان محمد اقبال لاهوری بود به فارسی زبانان و نیز ستایندگان او این که امروز می گویند شاید مطمئن ترین راه تحقیق در وزن شعر ایران بیش از اسلام پژوهش در اشعار محلی و فهلویات باشد در مقالات متعدد بهار بشرح طرح شده است. یا در موضوع انتقاد کتاب که امروز کار رایج است و در آن زمان تازه می نمود- بهار مقالات مختلف نوشته از آن جمله است نقد او بر ترجمه ی تاریخ ادبی ایران، ترجمان البلاغه و امثال آن. ذوق ابداع و تجددست آن که به سال 1298 وی را برانگیخت در انجمن ادبی و مجله دانشکده (تجدد ادبیات ایران) را مردم انجمن قرار دهد و از شیوه ی تکاملی آن با درایت و واقع بینی بحث می کند. و لزوم اصلاح و دگرگونی در معنی و روح و نیز در قالب ادبیات و دیگر جلوه های حیات را برحسب مقتضیات عصر یادآور شود و در این زمینه «دستور ادبی» بنویسید.
همو در افتتاح نخستین کنگره ی نویسندگان ایران- به سال 1325 می گفت: ما بر سر دو راهی تاریخ قرار داریم: راهی به سوی کهنگی و توقّف، و راهی به طرف تازگی و حرکت. هر گوینده و نویسنده که مردم را به سوی آینده و جنبش و حیات هدایت نماید و صنعت او حقیقی تر و غمخوارانه تر باشد، کالای او در بازار آتیه رایج تر و مرغوب تر خواهد بود. هر متفکر و نویسنده که هوادار توقف و محافظت وضع حالیه باشد، به دلیل منطقی باید اذعان کند که رو به عقب می رود و هر کس در زندگی رو به عقب رفت به سوی مرگ شتافت، خاصه ادیب و گوینده که باید همواره به مسافات بعیده پیشاپیش قوم حرکت کند تا قوم را که خطره دیرباور و مایل به توقف است قدری بیشتر بکشد. نیز در ختام کنگره- پس از بحثهای فراوان که در باب اسلوب شعر شده بود می گفت «ما باید گویندگان را آزاد بگذاریم تا هنرنمایی کنند» مطالعه ی کتاب او این نکته را نیز به ما نشان خواهد داد که چگونه بهار در سراسر حیات خود خواهان اصلاح بود و تجدد، همچنان که در شعرش نیز می گفت: بی گمان جنبه های ابتکاری آثار و اندیشه های او و حمایت و طرفداریش از ابداع و نوجویی- با شهرت و حیثیتی که وی در مقام شاعری و فضل و ادب داشت تأثیری است دیگر از او در محیط ادبی عصر خویش. مطالعه کتاب های او وسعت تتبع و ذهن کنجکاو و پژوهشگر و نیز پشتکار فراوان بهار را به خواننده نشان می دهد و وی را به شکفتگی می افکند. به عبارت دیگر نویسنده ی این مقالات را مردی می بینیم که در شعر فارسی و تاریخ و دستور و لغت و رشته های مختلف فرهنگ ایران مطالعات بسیار کرده کتاب فراوان خوانده و هیچگاه از کوشش و تلاش در کسب معرفت باز نایستاده است. مقدمه های تاریخی نویسنده در هر بحث و تجزیه تحلیل او از سوابق آن موضوع، نموداری است از اطلاعات وافرش نیز پهلوی آموختنش در بزرگسالی در نزد هر تسفلد آلمانی و ترجمه هایی که از پهلوی کرد- جلوه ای دیگر از دانش طلبی و همت اوست. وی در هر باب که به مطالعه دست زده به حداکثر ممکن از منابع فارسی و عربی، ایرانی و غیرایرانی، تحقیقات خاورشناسان بهره برده و از کلیه ی وسائلی که در ایران آن روز در دسترس بوده یا با طلب و جستجوی بسیار از دیاری دور بدست می آمده سود جسته و تا توانسته از مطالعه و پی جویی فروگذار نکرده است. مقاله ی او در باب مانی نمونه ای است یا مقدمه ی او بر تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص و تتبع وی درباره ی شهاب تر شیزی، مکتبی،احمدبن منوچهر شصت کله، و برخی شعرای نامشهور مانند صدرالدین ربیعی، امیرالدین مسعود ذنحجوانی و امثال اینها، مثالی دیگر کاوش و تحقیق بهار در مقاله ی معروف «شعر در ایران» و جستجوی انواع اشعار کهن حتی شعرهایی به لهجه های محلی از جدیت و پشتکارش حکایت می کند. محفوظات فراوان وی خاصه از شعر فارسی موجب اعجاب است و اگر می نویسد بیست هزار بیت از شعر سبک خراسانی در خاطر دارد سخنی گزاف نیست. بعلاوه مقاله ی او بعنوان «نظری اجمالی در فلسفه ی الهی» گوشه ای است از مطالعات و معلومات عمومیش با آن که فلسفه رشته ی اصلی کار او نیست. نکته ی دیگری که از مطالعه ی مجموعه مقالات بهار درمی یابیم طرز دید و نظر انتقادی او در مسائل گوناگون است. نویسنده ی این مقالات اهل تقلید و تعبد نیست. فکری دارد زنده و دور پرواز و هوشی تیز و در برابر اندیشه های رایج عصری و آنچه بد و عرضه می شود با آسانی تسلیم نمی گردد بلکه از خود رأی و نظری دارد. این روح انتقادی را در شاعری، روزنامه نویسی، سیاست، معلمی حفظ کرده و از جمله در مقالات ادبی و تاریخیش. گویی این خصیصه نموداری است بارز از مجموع آنچه شخصیت فکری و ادبی او را می سازد عبث نیست که می نویسد «از تقلید بیش از لزوم می گریزم... به هیچ قاعده و در تحت هیچ حکم و در برابر هیچ چیزی جز تشخیص فکر خود خاضع نبوده ام و نخواهم بود». روح انتقادی یکی دیگر از خصائص نوشته های بهار است. ذوق نقد ادبی بهار در مقالات ادبی او منعکس است. اما بهترین مقالات بهار در زمینه ی ادبی، نوشته های اوست راجع به شعر فارسی. زیرا در این زمینه وی بیش از هر رشته ی دیگر مرد میدان است و صاحب نظر. تلقی او از شعر با آنچه قدما حتی بسیاری از معاصران او گفته و نوشته اند فرق دارد. توجه وی بیشتر به جوهر و لطیفه ی معنوی شعرست نه فقط به جنبه های صوری و لفظی که در محافل ادبی عصر رایج بود و هنوز هم عده ای را به خود مشغول می دارد. حتی گاه آثار نوعی نقد روان شناسی در آراء او دیده می شود در شعر خوب چیزی است که از احساسات، عواطف و انفعالات و از حالات روحیه ی صاحب خود، از فکر دقیق پرجوش و خون پرحرارتی حکایت کند. باید دانست اشخاصی که فقط از روی علم و ورزش و قدرت حافظه و تتبعات زیاد در اشعار متقدّمین و متأخرین طبع شعری یافته و شعر می گویند، شاعر نبوده و اشعار آن ها از روح حکایت نمی کند بی سبب نیست که می گوید: «هر شعری که شمار اتکان ندهد به آن گوش ندهید». این اهمیت اصالت شعر و صمیمیت شاعر در نظر او سبب می گردد شعر را به طبیعی و غیرطبیعی تقسیم کند. شعر طبیعی و حقیقی- یا به تعبیر یکی از منتقدان روزگار ما «شعر بی دروغ و بی نقاب» را بپسندد. بدیهی است با این میزان، مدیحه های سودجویانه و سخنانی از این دسته را در زمره ی شعر نمی شمرد. بهار شعر را نمودار روح و طرز فکر و آمال دلپسند شاعر می داند از این رو معتقد است هر قدر اندیشه ی شاعر بلندتر و سخنش از صداقت و صمیمیت بیشتر برخوردار باشد اثرش بیشترست و این را به «اخلاق شاعر» تعبیر می کند. بعلاوه به «شعر عمومی» ارج می نهد یعنی شعری با چنان اشتمال و کلیتی- از حیث فکر و عاطفه و در برداشتن غمها و شادیها و آرزوهای انسان که در هر وقت و هرجا درخشش خود را حفظ کند نه آن که در چارچوب احوال و منافع و مقاصد شخصی محصور بماند. «اساس شعر خوب عمومی، احساسات شدیده و اخلاق عالیه ی شاعرست. و برای این که ما بفهمیم که شعر کدام شاعر بهتر است می رویم شرح حال او و شرح اخلاق او را به دست می آوریم و مواقعی که شعری گفته، آن مواقع را نیز کشف می کنیم، آن وقت می بینیم که به همان نسبت هر چه درجات اخلاقیه و هیجان شاعر عمومیت داشته باشد، یعنی دارای اخلاق خوب عمومی و هیجان پسندیده، از قبیل بی طمعی، رحم و عدالت طلبی، نخوت و استغنای روحی، صحت مزاج و صحت دماغ و امثال اینها نباشد، بتواند شعری بگوید که همه کس آن را خوب بداند». این همه تأکید بهار در ترجیح جالب شعر عمومی و اجتماعی زاییده ی محیط مقارن نهضت مشروطیت است و هیجانی که در افکار عمومی پدید آمده بود و انتظاری که از ارباب قلم می رفت. همان اوضاع و احوالی که بهار و بسیاری دیگر از شاعران آن عصر را به حمایت از حقوق ملت برانگیخت و سبب شد وی را «ستایشگر آزادی» بنماند. در همین زمینه می نویسد «شاعر ملی باید اخلاقش از سایر هموطنانش بهتر باشد تا هرچه این صفات در آن شدیدتر و عمومی تر شود آن شعر عمومی تر و دیرپای تر گردد... کسی که اخلاق او از مردم عصرش عالی تر و بزرگوارتر نیست و بالاخره کسی که هیجان و حس رقیق و عاطفه ی تکان دهنده ندارد آن کس نمی تواند شاعر باشد.» این سخنان که به سال 1297 در مجله ی دانشکده بقلم بهار در ایران نشر می یافت و انتظاری که وی از شاعر و شعر خوب داشته است- بحث مسئولیت شاعر را در برابر مسائل عمومی و انسانی عصر خوش به یاد می آورد خاصّه وقتی می بینم غزل عاشقانه در نظر وی بیشتر جنبه ی فردی دارد می گوید فقط آن جا که سعدی احوال روانی عشق یا مسائل اخلاقی عمومی را در بوستان، و حافظ فلسفه ای عمیق را طرح می کند مطلوب ملل دیگر نیز واقع می شود. به قول او «غزل را باید برای خود گفت و برای معشوق خواند، ولی شعر حقیقی را باید برای دنیا گفت و برای دنیا به یادگار گذاشت». به همین سبب قطعات ادبی و رمانتیک را که اشعار منثور نامیده- نیز ردّ می کند و تصنّعاتی می شمرد خارج از طبیعت که «فقط در ساعات راحتی و آسودگی خیال از مغز صنعتگر بروز می کند» یا می گوید: «در خمسه ی نظامی احساسات و هیجانها و اخلاق عمومی کمتر و بی قدرت تر دیده می شود» بهار در محیط اجتماعی خود مردم را بسته به این که در مسائل حیات کدام راه را برمی گزینند- به دسته هایی تقسیم می کند که هر یک به طرفی گرایش دارند: مثبت و منفی، یا ساکت و بی طرف. در ضمن می گوید: از همه بدبخت تر کسانی هستند که «همه ی وقت خود را به دم تیز و برنده ی چرخ مبارزه های مثبت یا منفی نزدیک کرده و طبعاً دشنامها شنیده و مأیوس نشده و باز هم به همان لبه ی برنده ی چرخ انگشت زده و باز هم انگشتانشان بریده و باز سه باره و چهار باره داخل همان ماشین شده و در تمام این دفعات لاابالیانه خیال بکنند» که می توان از این محیط یک صنعت و یک محصول عمومی بیرون کشید. در نظر بهار، شعر بمعنی حقیقی- در عین حال که از مغز و طبع یک تن تراوش می کند- پدیده ای است اجتماعی، به همین سبب معتقد بود بواسطه ی مصائبی که در طی قرون بر ملت ایران گذشت «همان قسم که اشعار ما خفّت شعار و عاجزانه شده، همان طور هم الحان، ما نازک و حزیف و حنجره های ما باریک و گریه آمیز و قیافه های ما نیز عبوس و متفکّر و اندوهگین شده است» و به این نتیجه می رسید که «تنها مؤثر و عامل روحی ادبیات همان محیط است و بس و برای اصلاح ادبیات باید به اصلاح محیط پرداخت» با توجه به این اصول است که می بینیم در نظر بهار اندیشه و روح و معنی سخن رکن اصلی است نه «صور و الفاظ میان پس باید شاعر و نویسنده چیزی در فکر و ضمیر داشته باشد که به گفتن نپرد و آن را هنرمندانه بیان کند و دیگران را با جهان اندیشه...» آثار هنری در نظر بهار ترکیبی است از طبیعت با تصرف قریحه ی هنرمند. این تعبیر عقیده ی مشهور ارسطو را در برابر نظر افلاطون بیاد می آورد و نیز فلیپ سیدنی را در دفاع از شعر، و نظیر سخن فرانسیس جیکن است که گفته است هنر یعنی انسان باضافه ی طبیعت. بهار در عین حال که از تأثیر اعجاب انگیز بیان شاعرانه غافل نیست، در شعر بیشتر طرفدار سادگی و زیبایی فطری است نه تصنّع و تکلّف. چنان که گل سفید را بر دیگر انواع گل ترجیح می دهد «نه برای خوشگلیش بلکه برای سادگیش». آراء سخن سنجانه ی بهار در مقالات او فراوان است. بی سبب نیست که قسمت خاصی از این کتاب به «شعر شناسی» اختصاص داده شده در عین حال که دیگر قسمتها با شعر بی ارتباط نیست. مطالعه ی مقالات او توجه خواننده را به موضوعی دیگر نیز جلب می کند و آن نثر بهارست، بخصوص صمیمیت و صداقت او در انشای مطالب. بهار خیلی خودمانی بحث می کند. مقالاتش از حاشیه نویسیهای زائد دور و دراز و فضل فروشی معمود معاصران خالی است. جملات غالباً ساده و کوتاه است و معنی خود را زود به ذهن خواننده منتقل می کند. استفاده از برخی کلمات و تعبیرات زبان گفتار، نثر او را زنده و گرم می دارد، همان کاری که در شعر هم کرده است و بعضی از کلمات و ترکیبات عامیانه را در کنار واژه های فصیح و ادیبانه با نهایت استادی کاربرده بی آن که غرابتی چشم گیر را سبب شده باشد، شیفتگی او به گنجینه ی بارور زبان عامه و دلبستگیش به توده ی مردم سبب می شود که حتی در باب مثل «بزک نمیر بهار میاد» مثنوی زیبایی به زبانی ساده و عوامانه بسراید. انشای شیرین بهار برخی از مقالات محققانه اش مانند سرگذشت طبری یا «دورنمای تصوف در ایران» را به صورت داستانی خواندنی در آورده است. شیوه ی ساده ی او در نویسندگی در قطعات «چهار دختر» «تودولید» «قلب شاعر» و امثال آن قابل ملاحظه است و مثل این است که دوستی شفیق با خواننده در سخن است یا با او در دو دل می کند. وقتی اسلوب جمله بندی و کلمات و ترکیبات و طرز بیان بهار با بسیاری از معاصران و نویسندگان نسل او. خلاصه در اوائل دوران نویسندگیش، سنجیده شود، آنگاه تحولی که بواسطه ی نهضت مشروطیت در نثر فارسی و گرایش آن ها به سادگی پدید آمده بطرز برجسته ای نمودار می گردد و در می یابیم که بهار را در روزنامه نویسی دیگر زمینه ها باید از کسانی شمرد که این مکتب را پشتیبانی و تقویت کرده اند. علاوه بر اینها آنچه نثر بهار را دلنشین می کند و بین او و خواننده نزدیکی و تفاهم پدید می آورد، از یک طرف صراحت لهجه ی اوست و از جانبی دیگر لحن دوستانه و پرانصاف و تواضع آمیز وی در این مقالات بهار عقاید حتی انتقادات خود را بر آراء دیگران بر روشنی و بدون پرده پوشی بیان می کند. اما توجهی به تاریخ نشر مقالات ادبی بهار، در طی عمر او، و کیفیت تکامل آن ها و نیز در نظر گرفتن سخت کوشی و کثرت آثار نویسنده با همه ی مشکلاتی که در سراسر حیات با آن ها دست به گریبان بوده، نکته ای را آشکار می کند و مردی را به ما می شناساند که در همه ی عمر بارور خویش به ایران و ایرانی زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ قومی اعتقادی راسخ داشته است موقع و حیثیت بهار شهرت فراوان او، نفوذ کلام و قدرت قلمش و مدت نسبت طولانی تلاش ادبی وی، وقتی با این اعتقاد راستین و اثربخش در نظر گرفته شود، آنگاه نفوذی که بهار در ادبیات فارسی و مجامع ادبی زمان خویش داشته بهتر آشکار خواهد شد.
تا حیاط خلوت خدا . . . . .
می روی سفر ، برو ، ولی / زود بر نگرد / مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که رو به نور است
□
می روی ، ولی به ما بگو / راه این سفر چه جوری است؟ !
از دم حیاط خانه ات / تا حیاط خلوت خدا / چند سال نوری است؟ !
□
راستی چرا مسیر این سفر / روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که می روی / زندگی است!
توی دست های ما / یک سبد جواب کال
تو رسیده ای و می روی / باز هم به شهری از علامت سؤال
□
جز دلت که لازم است / هیچ چیز با خودت نمی بری، نبر ، ولی
از سفر که آمدی / راه با خودت بیار / راه های دور وسخت
خسته ایم از این همه / جاده های امن وراه های تخت
□
می روی سفر ، برو ولی / زود بر نگرد
مثل آن پرنده باش / آن پرنده ای که عاقبت
قله ی سپید صبح را / فتح کرد
عشق ودیوانگی:
در زمان های قدیم وقتی هنوز پای بشریت به زمین نرسیده بود، فضیلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند، آن ها از بیکاری، خسته وکسل شده بودند. روزی همه فضایل وتباهی ها دور هم جمع شدند، خسته تر وکسل تر از همیشه، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی کنیم مانند قائم باشک. همه از این پیشهاد شاد شدند ودیوانگی فوراً فریاد زد من چشم می گذارم. واز آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد. دیوانگی جلوی درختی رفت وچشم هایش را بست وشروع کرد به شمردن .... یک .... دو .... سه .... همه رفتند تا جایی پنهان شوند! لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مرکز زمین رفت. دورغ گفت: زیر سنگی پنهان می شوم، اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه هایی که خود دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود، هفتاد ونه ... هشتاد .... هشتاد ویک ... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد. وجای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید. نودوشش .... نود وهفت. هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. واولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود، چون تنبلی، تنبلی اش آمده بود که جایی پنهان شود. او لطافت را یافت، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود که حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی واو پشت بوته ی گل رز است. دیوانگی شا خه ی چنگ مانندی را از درخت کند وبا شدت وهیجان زیاد آن را در بوته ی گل رز فرو کرد ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد. با دست هایش صورت خود را پوشانده بود واز میان انگشتانش قطرات خون بیرون زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. آری او کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم، چگونه می توانم تو را درمان کنم. عشق پاسخ داد. تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی، راهنمای من شو، واین گونه است که از آن روز به بعد، عشق کور است ودیوانگی همواره در کنار اوست.
تمدن روم باستان
اظهار نظر صریح درباره ی تمدن رومی در دوره ی سلطنتی دشوار است، مردم به دو دسته تقسیم می شوند: پاتریسین و پلبین.
پاتریسین ها ظاهراً نخستین سکنه ی لاتینی به شمار می آمدند در صورتی که پلبین ها از اقوام مهاجر ومهاجم بودند که بعدها در این ناحیه استقرار یافته و یا آنکه در سرزمین های خارج از منطقه به سر می بردند. پاتریسین ها به 3 قبیله و هر قبیله به 10 کوری تقسیم می شد. این کوری ها معرف یک سازمان انتخاباتی ونظامی بودند وگذشته از این سازمان وتشکیلات ملی وپادشاهی، قدرت سومی هم در کشور وجود داشت وآن سنا بود که ظاهراً ابتدا از 100 عضو ودر پایان عهد سلطنتی از 300 عضو تشکیل می شد. فقط پاتریسین ها می توانستند عضو سنا را داشته باشند و در مراسم عمومی مذهبی شرکت کنند. پلبین ها از جمیع حقوق مدنی، سیاسی ومذهبی محروم بودند وبدین ترتیب اهالی به دو دسته ی جدا ومتمایز از یکدیگر تقسیم می شدند.
خانواده سازمانی منظم واستوار داشت. پدر خانواده قادر مطلق ومالک مختار همسر وفرزندان خویش بود و می توانست آنها را بفروشد یا به قتل برساند( تاریخ جهانی دولاندن، صص 6- 185 ).
حکایت ماشین دودی
در حالی که غرش لوکوموتیو قل از پایان یافتن نیمه ی اول قرن نوزدهم سرزمین های اروپایی را به لرزه در آورده بود، در کشور ما هنوز جز معدودی سیاست مدار، صاحبان سرمایه وبازرگانان، هیچ کس به ضرورت احداث خط آهن ونقش آن در تجارت وگسترش صنعت به درستی واقف نبود. این عدم آگاهی تا اواخر قرون نوزدهم به طول انجامید و در سال های دهه ی 1880 به دنبال تلاش های زیاد نهایتاً اولین خط آهن در ایران احداث شد. البته این خط آهن نقشی در صنعت وتجارت نداشت و از آن تنها برای حمل ونقل مسافر استفاده می شد. هر چند موضوع احداث خط آهنی که بتواند در صنعت حمل ونقل کالا فعال و همگام با پیشرفت صنعت باشد عملاً تا سال 1308 ه ش. در کشور محقق نشد اما ورود ماشین دودی را در واقع باید اولین جرقه های صنعت در ایران دانست. نخستین خط آهن ایران، خط آهن تهران به شهر ری بود که در سال 1886 میلادی امتیاز آن را یک مهندس فرانسوی به نام مرسیوبواتال از ناصرالدین شاه قاجار گرفت. آمار آن سال ها نشان می دهد که هر سال حدود سیصد هزار نفر به زیارت حضرت عبدالعظیم می روندو این امر بواتال را به فکر احداث راه آهن تهران – شاه عبدالعظیم انداخت. نقطه ی ابتدای این خط نزدیک دروازه ی خراسان (خیام فعلی) ونقطه ی انتها نزدیک بقعه حضرت عبدالعظیم بود. ماشین هایی که در این خط به کار افتادند، نام ترن نداشتند بلکه در دارالخلافه آن ها را ماشین دودی می گفتند؛ چرا که آن ها در عین حرکت دود فراوانی تولید می کردند. بواتال براساس این امتیاز با کمک چند نفر مهندس بلژیکی شرکت راه آهن وتراموای ایران را تأسیس کرد. این شرکت طبق یک قرارداد نود ونه ساله با دولت ایران، وظیفه داشت برنامه ی وسیعی را در زمینه ی تأسیس خط آهن وتراموا در ایران پیاده کند. در کتاب سرگذشت تهران نوشته ی امیر حسین ذاکر زاده درباره ی این وسیله نقلیه آمده است: «در آغاز ورود ماشین های دودی مردم دسته دسته برای تماشای این موجود نو ظهور به ایستگاه آن می آمدند ولی هیچ کس جرأت سوار شدن به آن را به خود نمی داد. صاحبان شرکت وضع را چنین دیدند، به سراغ ناصرالدین شاه رفته و وضع را به اطلاع وی رساندند. ناصرالدین شاه نیز برای از بین بردن ترس و وحشت مردم، دستور داد تا عده ای از مشهورترین رجال اعم از سرداران وسپه سالاران سپاه و برخی سیاسیون در معیت وی با ماشین دودی به حرم عبدالعظیم بروند تا بدین طریق ترس مردم زایل شود.» جالب آنکه عده ای از ملتزمین شاه در هنگام مسافرت با اولین لوکوموتیو پایتخت، زیر لب ذکر می گفتند و عده ای نیز کفن به – انداخته بودند. پس از مدتی علما نیز از ماشین دودی جهت تردد استفاده کردند و بدین ترتیب وحشت عمومی از این وسیله نقلیه از بین رفت ومسافران به طرف ماشین دودی سرازیر شدند. پس از مدتی کار به آنجا رسید که دیگر جایی برای سوار شدن در ماشین دودی باقی نمی ماند ومردم ایستاده با آن طی طریق می کردند. اما سرانجام در سال 1341 تیر خلاص به پیکره ی از نفس افتاده ی این وسیله شلیک شد؛ چنان که ماشین دودی به زودی از کار افتاد وبه تلی از آهن تبدیل شد. این تیر خلاص را یک بانوی قاجار به نام فخرالدوله به آن شلیک کرد و آن وقتی بود که تصمیم گرفت خطوط تاکسی رانی را در تهران دایر کند، تعداد ی اتومبیل به کشور وارد کرد. بع تدریج تعداد اتومبیل ها به حدی رسید که جای ماشین دودی را تنگ کرد و سرانجام در یکی از روزهای سال 1341 چرخ های سنگین وفولادی آن از حرکت افتاد. امروز پس از صد و بیست و سه سال، از ماشین دودی تنها نام وخاطره ای بر جای مانده وکمتر کسی می داند که هنوز هم تعدادی از واگن های آن را در تهران می توان پیدا کرد. در حال حاضر سه لوکوموتیو از این وسیله در ایران موجود است که یکی از آن ها در ایستگاه مترو شهر ری، دیگری در میدان قیام وسومی در پارک ملت نگهداری می شود. با این همه متأسفانه از این لوکوموتیو ها به نحو صحیح واصولی نگهداری نمی شود؛ حال آن که این نوع قطار ها در بسیاری از کشورهای جهان مورد توجه ویژه قرار دارند چنان که به عنوان آثار تاریخی به معرض نمایش گذاشته می شوند.به نظر می رسد اگر زمینه ی راه اندازی مجدد این قطارها در کشور ما نیز فراهم آید، می تواند از لحاظ توریستی حائز اهمیت وتأثیر باشد.
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده*ها با چشم*تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه*های التهاب
عشق یعنی بحظه های ناب ناب
عشق یعنی سوز نی، آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی اتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم یک نیاز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی عالمی آب بر اذر زدن
عشق یعنی چون محمد(ص) پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درو
هر کسی این حقیقت را تجربه کرده است که عشق مانند جویباری روان است که به آن بی توجهی و بی اعتنایی شده ولی هنگامی که این جویبار یخ می زند تازه مردم به یاد می آورند زمانی که رودخانه یخ نزده بود و جویبار جاری بود چگونه بود و تازه همه می خواهند که جویبار دوباره جاری شود
پس باید به فکر جویبار جاری بود.
شادی واقعی بیشتر با عاشق بودن به وجود می آید تا معشوق بودن. اغلب هنگامی که به نظر می رسد احساسات و عواطف ما جریحه دار شده این غرور و خود بینی ماست که از بین می رود. عاشق بودن و مرتب صدمه دیدن در راه عشق و دوباره عاشق شدن، روش انسنهای شاد و با شهامت است.
و این با هوسی که در جوانان ما دیده می شود یکی نیست.
و واقعاً زمانی که ما ناراحت می شوم از عشق بریده شده نه به خاطر خودمان بلکه به خاطر آن است که دیگر کسی نیست که عشق و محبت خود را نثارآن کنیم.
از این ناراحتیم نه از این بابت که دیگری ما را رها کرده است بلکه به خاطر این است که ما در دایره محبت خود کسی را نداریم و عشق واقعی را احساس نمی کنیم.
عشق واقعی یعنی 1=1+1
با درودی به خانه می آیی و با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده!
لحظه عمر من به جز فاصله میان این درود و بدرود نیست:
ابن آن لحظه ی واقعی است
جکه احظه ی دیگر را انتظار می کشد و نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گانی دیگر که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر مرا سرشار می کند.
لبت (نه) گوید و پیداست می گوید دلت (آری)
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت
بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری
با درودی به خانه می آیی و با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده!
لحظه عمر من به جز فاصله میان این درود و بدرود نیست:
ابن آن لحظه ی واقعی است
جکه احظه ی دیگر را انتظار می کشد و نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گانی دیگر که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر مرا سرشار می کند.
لبت (نه) گوید و پیداست می گوید دلت (آری)
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت
بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری
به نام خدا
برای بسیاری از ما پیش آمده که زمانی در حال تدارک یک میهمانی بوده و هرکدام از اعضای خانواده یک مسئولیت را بعهده می گیرند. و یا در زمانی که برای عید مهیا می شویم و به اصطلاح مشغول خانه تکانی هستیم نیز تقسیم وظایفی انجام می شود. من اوضاع مناسبی برای کسی که وظیفه تمیز کردن حمام و توالت بر عهده دارد نمی توانم متصور شوم. در زمان استحمام، لایه ای از چربی بدن به همراه سلولهای مرده پوست جدا می شود و این چربی با مولکولهای صابون ترکیب شده و ماده ای سخت را بر روی سطوح تشکیل می دهد. با نگاهی به درون حمام متوجه می شوید، در تمامی قسمتهای آن امکان تشکیل این ماده است.
صرف زمان و انرژی بسیار زیاد برای از بین بردن این لکه ها غیر منطقی بوده و در اینجا راههایی به شما آموزش داده می شود تا به راحتی بتوانید این مشکل را حل نمایید.
راه حل اول: دستورالعمل آمونیاک
آمونیاک ماده ای است که به عنوان از بین برنده این لکه ها شناخته می شود. زیرا این ماده قابلیت انحلال چربی را در خود دارد و همانطور که گفته شد ماده اصلی تشکیل دهنده این جرمهای صابونی، چربی می باشد. تنها نکته ای که باید مد نظر داشت آن است که هنگام استفاده از این ماده حتما از دستکش استفاده شود زیرا آمونیاک می تواند به پوست شما آسیب برساند. این ماده حلالی بسیار قوی می باشد که در غلظتهای بالا می تواند باعث سوزش چشمهای شما شود. بنابراین برای مصارف خانگی بایستی از نوع با غلظت پایین آن استفاده نمود.
مواد مورد نیاز شما عبارتند از: یک پیمانه با حجم مشخص، یک حوله تمیز، یک بطری اسپری و محلول آمونیاک برای مصارف خانگی.
ابتدا محلول مورد استفاده را با مخلوط نمودن یک پیمانه آمونیاک با دو پیمانه آب تهیه نمایید. (یعنی هر مقدار که خواستید تهیه کنید به ازای هر پیمانه آمونیاک دو پیمانه آب استفاده نمایید.)
سپس محلول تهیه شده را در بطری اسپری ریخته و بر روی محلهای مورد نظر بپاشید. پس از اندکی بایستی شاهد نرم شدن لکه ها باشید.
زمانی که متوجه از هم گسیختگی لکه شدید، می توانید با استفاده از یک تکه حوله یا پارچه، لکه را پاک نمایید.
پس از پاک نمودن حوله، محل مورد نظر را به خوبی آبکشی نمایید تا از بقایای آمونیاک پاک گردد.
راه حل دوم: استفاده از سرکه
اگر نتوانستید آمونیاک تهیه نماید می توانید از محلول سرکه استفاده کنید.
وسایل و مواد مورد نیاز شما عبارتند از: پیمانه،بطری اسپری،حوله تمیز، سرکه و یک دستگاه میکرو ویو.
ابتدا دو پیمانه از سرکه را در دستگاه مایکر ویو قرار دهید تا گرم شود. توجه داشته باشید که نیازی به گرم نمودن خیلی زیاد سرکه نمی باشد.
سپس سرکه گرم شده را در بطری اسپری ریخته و بر روی محلهای مورد نظر بپاشید.
دو دقیقه جهت اثر نمودن سرکه بر روی لکه صبر کنید.
پس از آن با یک حوله محل مورد نظر را پاک نمایید.
راه حل سوم: استفاده از بوراکس
استفاده از این ماده شاید اندکی غیر معمول باشد. اما این پودر برای پاک نمودن این لکه ها نیز مورد استفاده قرار می گیرد. تنها تفاوت آن این است که برای پاک نمودن لکه های کوچک از آن استفاده می شود.
راه حل چهارم:استفاده از محلول دست ساز
شما می توانید با مخلوط نمودن یک سری از مواد محلولی را تهیه کنید که می تواند لکه های دردسر ساز را از روی سردوش،جا صابونی و حتی کاشی پاک نماید.
مواد زیر را در ظرفی مخلوط نمایید:
2/1 پیمانه نمک آشپزخانه، 3/1 پیمانه آمونیاک، 4/1 پیمانه سرکه و 6 پیمانه آب.
هرگز ماده سفید کننده(Bleach) را به مخلوط فوق اضافه ننمایید زیرا با آمونیاک واکنش می دهد.
محلول مورد نظر را بر روی محلهای درگیر ریخته و با استفاده از یک اسفنج و یا تکه ای حوله شروع به سابیدن نمایید. پس از پاک شدن لکه ها بدون آنکه محل مورد نظر را آب پاشی نمایید، اجازه دهید تا خشک شود.
راه حل پنجم: کنترل تشکیل لکه های صابونی
از آنجایی که این لکه ها از چربی بدن تشکیل شده اند بنابراین اگر مدت زمان زیادی در حمام باقی بمانند، باعث ایجاد انواع انگل و قارچ شده و می توانند شما را به بیماریهای پوستی مبتلا نمایند و یا محیط حمام شما را لغزنده نمایند. می توانید با بکار بردن این دو نکته ساده، از ایجاد آن جلوگیری نمایید.
پس از هر بار حمام، سعی کنید تا زمانی را به شستشو و پاک نمودن لکه ها و ذرات صابون پخش شده اختصاص دهید.
پس از استفاده از یکی از روشهای بالا بهتر است تا از واکس مبلمان (مانند روغن لیمو) برای سطوح استفاده نمایید به دو دلیل:
1-این ماده لایه محافظی را بر روی سطوح تشکیل می دهد که از تشکیل مجدد لکه های صابون جلوگیری می نماید.
2-این ماده به وسایل و محیط درون حمام شما یک درخشندگی و جلوه زیبا می دهد.
برخی ترجیح می دهند که از محلولهای تجاری استفاده نمایند. قبل از استفاده از این مواد بهتر است که دستورالعمل نوشته شده بر روی آن به دقت خوانده شود.
چگونه از دست آدامس چسبیده به فرش خود خلاص شوید؟
به نام خدا
تا بحال همگی ما این تجربه را داشته ایم هنگامی که در حال راه رفتن بر روی فرش منزل هستیم ناگهان در زیر پای خود احساس نا خوشایند چسبندگی را احساس می کنیم. یا بعد از آنکه میهمانی که دست بر قضا بچه شیطانی دارد، از خانه ما می رود، متوجه می شویم که در گوشه ای از فرش آدامسی چسبیده است! خوب اکنون راه حل خلاصی از دست این مشکل را برای شما بازگو می کنم تا بعد از این اگر خدای ناکرده با چنین مشکلی مواجه شدید،ناراحت نشوید!
در ابتدا بهتر است که وخامت اوضاع را بررسی نمایید! آیا آدامس از نوع رنگی می باشد؟ آیا به تازگی بر روی فرش افتاده؟ و یا اینکه آیا کاملا در فرش پخش شده است یا نه؟
راه حل اول:
وسایل مورد نیاز :یخ،یک قاشق،یک کیسه پلاستیکی و جاروبرقی می باشد.
در ابتدا چند تکه یخ را در کیسه ای پلاستیکی قرار دهید.(اگر بتوانید از یک ک ا ن د و م نازک بدون مواد لیز کننده استفاده کنید نتیجه بهتری می گیرید) و کیسه را بر روی لکه آدامس قرار دهید. مدتی اجازه دهید تا یخ با آدامس در تماس باشد. پس از آنکه احساس نمودید که آدامس سخت شده است با استفاده از قاشقی آن را بتراشید و از جارو برقی برای جمع کردن خورده آدامسها استفاده نمایید.
راه حل دوم:
وسایل مورد نیاز: یک سشوار و یک عدد کیسه پلاستیکی می باشد.
سشوار را بر روی لکه آدامس قرار دهید تا حرارت به صورت مستقیم به آن بخورد. اگر فرش و یا پوششی که آدامس به آن چسبیده است از الیاف پلاستیکی باشد، مراقب میزان حرارتی که اعمال می نمایید باشید.
زمانی که آدامس به اندازه کافی گرم شد، با استفاده از کیسه پلاستیکی، آنرا از فرش بکنید. اجازه دهید تا آدامس به کیسه پلاستیکی بچسبد و سپس آن لکه آدامس را بکنید.
این تکنیک ممکن است نتواند تمامی لکه را بطور کامل از بین ببرد خصوصا اگر اندازه لکه بزرگ باشد. اما حداقل می تواند مقداری از آن را کنده و مشکل شما یک لکه کوچکتر باشد.
راه حل سوم:
استفاده از لکه بر های تجاری می باشد.پس از پیاده نمودن رشهای فوق می توان جهت حصول نتیجه بهتر از این مواد استفاده نمود. تنها موضوع مهم آن است که قبل از استفاده برچسب آن قرائت شود تا اگر بر روی آن ذکر شده که به فرش شما آسیب می رساند از آن استفاده نکنید. مطلب دیگر آن است که بلافاصله پس از استفاده از این محصولات سعی کنید محل لکه را خشک نمایید تا مواد لکه که به اعماق فرش نفوذ کرده اند،فرصت پیدا نکنند تا به سطح فرش بیایند.
راه حل چهارم:
در این راه حل بایستی سر کیسه را شل نموده و از یک تمیز کننده فرش که با بخار کار می کند استفاده نمایید. این دستگاهها دارای قابلیتی برای همین منظور می باشند که می توان به راحتی و با راندمان بالا این کار را انجام داد.
به نام خدا
نیمه شعبان امسال هم رسید. فردا تولد پدر خانمم است و برای خرید هدیه تولدش مجبور بودم بروم بیرون. خیابانها بینهایت شلوغ بود و خصوصا در موقع برگشت خیلی برای ماشین معطل شدم. وقتی که از خانه بیرون رفتم چون تازه از خواب بیدار شده بودم کمی منگ بودم. بعد از 2 یا 3 دقیقه بود که یک تاکسی به مقصد میدان آزادی گرفتم. بعد از اینکه به میدان آزادی رسیدم، باید یک کورس دیگر تا خیابان دبیراعظم می رفتم. خوشبختانه خیلی زود توانستم در آن غلغله ماشینی گیر بیاورم. در راه تاکسی که من در آن بودم نزدیک بود با یک پراید که راننده آن خانم بود تصادف کند. وقتی که کنار پراید رسیدیم، ناخودآگاه به درون آن نگاهی انداختیم. یک خانم پشت فرمان بود که از حجاب برتر استفاده می نمود و جالب آنکه یک بیست یا بیست و پنج سانتی متری از چادر را در دهان فرو برده و با دندان گرفته بود. من و راننده با دیدن این منظره بی اختیار برگشته و با چشمانی که از تعجب دریده شده بود به هم خیره شده و یکمرتبه زدیم زیر خنده! فکر کنم اون خانم روزی حداقل یک چادر را با دندان تکه پاره کند. اغلب خانمها همینطوری در رانندگی مشکل دارند، چه برسد به حالتی که چادر را به آن صورت بگیرند و رانندگی کنند. در آن حالت آن خانم اصلا نمی توانست اطراف خود را ببیند و به همین دلیل بود که همینطور بی هوا به چپ و راست می رفت. هر چند صد متری ترافیک به صورت ایستا در می آمد و زمانی که به کانون ترافیک می رسیدیم متوجه می شدیم که این همه ترافیک و معطلی به خاطر ایستگاه شربتی بود که راه انداخته بودند. من واقعا نمی دانم مردمی که از صبح تا شب به همدیگر دروغ می گویند،از همدیگر متنفرند، غیبت می کنند،دزدی و کم کاری می کنند چگونه می توانند از تولد منجی عالم بشریت خوشحال باشند؟ تمام کف خیابان از لیوانهای یکبارمصرف له شده پوشیده شده بود و آن ازدحام که با صدای نابهنجار نوحه خوانی همراه شده بود یک حالتی از استرس و دلشوره را در من ایجاد می کرد.
در این کشور عجیبی که ما زندگی می کنیم، اگر ماشینی صدای دلنشین معین و یا مهستی و یا حمیرا را با صدای بلند پخش نماید مستحق بازداشت و بازخواست و توهین است اما اگر با چندین برابر بلندی صدا، نوحه خوانی یک گردن کلفت انکر الاصوات را پخش نماید مطلقا آلودگی صوتی محسوب نشده و خلاف نمی باشد.
دیدن یک منظره دیگر هم برایم خیلی جالب بود. جوانی در حالی که آهنگ مولودی خوانی را با صدای بلند پخش می کرد، به دو خانم جوان گیر داده و تلاش می کرد تا آنها را راضی نموده و بعد هم احتمالا آنها را به افتخار صیغه نائل کرده و در ثوابی بس عظیم شریک گرداند! تا از آب غسل آنها فرشتگان بالهای خود را بشویند و طاهر شوند.
چرا زنان بهتر است که همیشه از اتوبوس استفاده نمایند؟
امروز چند تا کلیپ دیدم در مورد اینکه چرا زنها هیچ وقت نمی تونن راننده بشوند. واقعا جالب بودند.
این کلیپهارو براتون گذاشتم تا اگه دوست داشتید ببینید و خودتون قضاوت کنید.
چگونه از دست موهای چرب خلاص شوید؟
برخی تصور می کنند که چاره رهایی از دست موهای چرب استفاده منظم از شامپوها می باشد. در حالیکه این تصور به شدت اشتباه بوده و استفاده از این روش خسارات فروانی را به سلامتی موهای شما وارد می نماید.
در حقیقت پس از استفاده از شامپو، چربی طبیعی مو و پوست سر شما از بین رفته و مقداری از شامپو بر روی سر شما باقی می ماند. بدن در پاسخ به وضعیت موجود شروع به ترشح مقدار بسیار بیشتر چربی از مقدار مورد نیاز بدن شما می نماید که این امر باعث ایجاد نارحتی برای شما می شود. به همین دلیل می باشد که بر روی برخی از شامپوها برچسبی مشاهده می شود که بر روی آن نوشته شده :"برای موهای چرب". در این نوع از شامپوها از موادی استفاده شده است که مناسب با نوع مو می باشد. برای اینکه از این خاصیت این نوع از شامپوها استفاده کنید بایستی شامپوهای مرغوب و در کلاس سالن های زیبایی را خریداری نمایید. بر روی شامپوهای ارزان قیمت نیز ممکن است شما اینگونه برچسبها را ببینید اما مطمئن باشید که مواد بکار رفته در شامپوهای مخصوص موهای چرب و خشک یکی می باشد.
نرم کننده ها و حالت دهنده ها
حتی الامکان سعی شود تا از این محصولات استفاده ننمایید بهتر است. در صورت استفاده سعی شود تا از انواع ملایم آن بهره بگیرید. هرگز نرم کننده را به پوست سر نمالید و آن را به انتهای موی خود بزنید.
آبکشی خوب
سعی کنید تا موهای خود را کاملا آبکشی نمایید و در حین استفاده از آب از ماساژ سر نیز غافل نشوید.
رژیم خود را تغییر دهید
در دنیای امروزه مگر می شود کسی را پیدا کرد که از غذاهای چرب و فست فود استفاده نکند و در رژیم غذاییش چربی نقشی اساسی را بازی نکند. نکته در اینجا است که شما با کاهش ورود چربی به بدن از طریق صرف غذاهای چرب تا حد زیادی می توانید بر این مشکل فائق آیید. در رژیم غذایی خود سعی کنید جهت ایجاد تعادل از موادی مانند میوه جات و سبزیجات و ... استفاده نمایید.
استرس
استرس در خانمها بیشتر می باشد و تغییرات هورمونی بدن آنها به علت عادات ماهیانه دارای تاثیر مستقیم بر روی پوست سر و موی آنها می باشد. اگر دارای مشکلی عاطفی بوده و یا مسئله ای در زندگیتان وجود دارد که باعث می شود احساسات شما درگیر شود بایستی با استفاده از مهارتهایی مانند یوگا به مبارزه با آن برخیزید. یکی از موثرترین روشهای غلبه بر این مشکل ورزش کردن می باشد. از آنجایی که با ورزش ماده ای به نام endorphin ترشح می شود و باعث خوشحال شدن انسان می گردد، بنابراین ورزش را بعنوان بهترین راه به شما پیشنهاد می نمایم.
استفاده از محصولات مناسب
همانطور که قبلا نیز گفته شد، سعی کنید تا از محصولات مناسب استفاده نمایید. یک قانون کلی برای کسانی که دارای موهای چرب می باشند، آن است که از شامپوها و نرم کننده های ملایم استفاده نمایند. این محصولات از آنجایی که حاوی مواد شوینده مضری که شامپوهای ارزان دارند، نیستند بنابراین بهترین گزینه می باشند. این شامپوها بر روی برچسب خود دارای عبارت "clarifying" می باشند.
همچنین می توان از نصف یک قاشق غذاخوری ژل آلو ورا و یک قاشق غذاخوری آب لیموی تازه به عنوان مکمل در طی استفاده از شامپو استفاده نمایید.
از برسهایی استفاده نمایید که از فیبرهای طبیعی ساخته شده باشند. برسهایی برای موهای چرب وجود دارند که از موی حیوانات ساخته شده اند. با استفاده از آنها می توانید درد و سوزش کمتری در پوست سر خود در زمان شانه کردن احساس کنید.
بسیاری از مواردی که باعث می شود تا فردی دارای موی چرب باشد ریشه در عدم تعادلی در بدن شما دارد که می تواند ناشی از روشهای غلط تغذیه، زندگی و .. باشد. در صورتی که نکات فوق را رعایت نمودید و نتیجه ای حاصل نشد، حتما با پزشک خود در این زمینه مشورت نمایید.
به نام خدا
جونم براتون بگه که من دیگه در مقابل این همه ملاحظه و شعور بعضی از همسایه ها کم آوردم. طرف کلیدش افتاده توی چاه آسانسور اومده در خونه ما رو گرفته، حالا نزن کی بزن که ببخشید من کلیدم افتاده توی چاه و بیایید درش بیارید. یکی نیست بگه خانم مگه من سوپر من و یا بت منم که از این کارها بکنم. یکبار خواستم به این میکروسویچ آسانسور رو دست بزنم تا بین دو طبقه وایسه که اونطور برق گرفتم که الان از هرچی میکرو سوییچه می ترسم.
یا اینکه زبون ما مو در آورد و به هر لطایف الحیلی دست یازیدیم که اینها یاد بگیرند بعد از پارک ماشینشون لامپهای پارکینگ رو خاموش کنند نتونستیم که نتونستیم. کاش می شد آدم یه تفنگ خودکاری یا یه بمب ساعتی کار می گذاشت که با احتساب زمان پارک خودرو اگر بیشتر طول می کشید یا خودرو رو مورد تیراندازی قرار می داد و یا خودرو رو منفجر می کرد.
به نام خدا
دیشب رفتیم سراب نیلوفر! وای خدای من چقدر آبش کم شده! برادرم چند روز پیش برای شنا رفته بود اونجا. می گفت تا کمر رفته توی لجن و خیلی چندش بوده.
اما دیشب جدای از کم آبی سراب، هوا واقعا خنک و دلپذیر بود و همگی آرزو می کردند می تونستند شب رو اونجا بخوابند. غذا هم جاتون خالی یه جوجه کباب مشت و خوشمزه زدیم که سورمون رو تکمیل کرد.
عکسش رو پایین می ذارم اما اگه دلتون خواست، تو رو خدا حلال کنیدا!
خدمات افتضاح باغچه مینو در کرمانشاه و کمبود باغ مناسب!
امروزه روز برگزاری مراسم جشن و عروسی در باغها به صورت عرف درآمده است و یپدا کردن یک باغ مناسب خصوصا در شهرستانهای کوچکی مثل کرمانشاه واقعا سخت و گاه اگر انسان دیر بجنبد، غیر ممکن می باشد. و در کنار انتخاب باغ یک مسئله مهم دیگر، شرکت خدماتی است که برای پذیرایی بایستی انتخاب نمود تا از میهمانها پذیرایی نماید.
در چند پست قبل تر در مورد عروسی یکی از دوست های صمیمیم مطلبی رو نوشتم و از هزینه ای که کرده بود هم نوشتم. اما متاسفانه خود باغ که چه عرض کنم سوله ای رو که گرفته بود واقعا بدنما و کوچیک بود. اسم باغ هم باغ اهورا بود. این باغ در انتهای کوچه ای خاکی قرار گرفته که من وقتی برای اولین بار (به مناسبت همین عروسی دوستم) اونجا رفتیم، واقعا از این همه باغی که در این کوچه قرار گرفته تعجب کردم! همین کثرت تعداد باغها باعث ایجاد ترافیکی شده بود و به تبع اون خاکی در هوا بلند شده بود که چشم چشم رو نمی دید. خلاصه مجبور بودیم شیشه های ماشین رو بالا ببریم و اگر ماشین کولر نمی داشت در این گرمای تابستان حتما آرایش خانمها خراب می شد. جالب اونکه راه برگشتی هم نبود و اونقدر ماشین جلو و عقب ماشین ما به صف ایستاده بود که نگو و نپرس!
من در دلم هی دعا می کردم که نکنه کوچه رو اشتباهی اومده باشیم! اونوقت فکر کنم تا ساعت 11 شب بایستی در انتهای کوچه صبر می کردیم تا راه باز شه و برگردیم. یکی از ایراداتی هم که به باغ وارد بود، نداشتن یخچال بود. در این گرمای تابستان تمام کیک داغ شده بود و اصلا بریده نمی شد! و خیلی داغی نامطبوعی داشت! این از باغ و اما از خدمات عروسی!
در این شهر کوچکی که ما در آن زندگی که چه عرض کنم سر می کنیم فقط دو -سه شرکت وجود دارند که خدمات مربوط به مجالس رو انجام می دهند. یکی باغچه مینو و دیگری پرکوک، فانوس طلایی. بعضی از باغها هم هستند که خدمات مربوط به پذیرایی رو خودشون انجام میدن و از روی قیافه صاحب باغ می شه به راحتی فهمید که سطح کلاس ارائه خدماتشون در چه حدیه!
این باغچه مینو اون شب سنگ تموم گذاشت. بعد از اینکه آقایون غذا کشیدند، و نوبت به خانمها رسید، ظرفها رو خیلی خیلی دیر پر کردند. حتی در اول کار که نوبت آقایون بود، نکرده بودند شمع زیر ظرفهای غذا رو روشن کنن که غذا یخ نزنه و این امر مراتب اعتراض آقا دوماد رو هم بهمراه داشت!
کیک رو کنار غذا گذاشته بودند و نه اون رو تکه کرده بودند و نه حتی چاقویی رو کنار ظرف کیک گذاشته بودند. اهالی شریف و عشایر میهمان هم در اقدامی متهورانه کیک را با قاشق برای خود کشیده و به این صورت بلایی سر کیک آوردند که آدم دلش نمیومد نیگاش کنه چه برسه به اینکه بخواد غذا بکشه!
نکته جالب اونکه در پرکردن ظروف غذا هم به شدت خساست می کردند و بعدا که این موضوع رو با بعضی که توی این کارها سررشته دارند در میون گذاشتیم فهمیدیم که این باغچه مینو اشتهاری بس عظیم در نگهداری غذا برای خودش داره!
امروز صبح در حالی که اصلا حوصله بیرون رفتن از محل کارم را نداشتم، برای انجام ماموریتی بیرون رفتم. راننده که تکلیفش با خودش اصلا معلوم نبود و یک دقیقه پخش ماشین رو روشن می کرد و یک دقیقه رادیو!
خلاصه به رادیو رضایت داد و دست بر قضا رادیو هم مشغول پخش اخبار بود. ابتدا خبر از سقوط دو جوان از روی بشقاب پرنده داد که علی رغم بازرسی کارشناسان و تاکید بر عدم استفاده از وسیله، متصدی آن به حرف آنها گوش نداده و این اتفاق افتاده است. بعد از آن هم از غرق شدن دو دختر بچه در دریاچه ارومیه خبر داد و خلاصه کلی مرگ و میر و بدبختی.
راننده در حالی که از شنیدن این همه خبر با حال داغ کرده بود، ضبط رو روشن کرد و یه کم ازاین موسیقی رپ شنیدیم و من باز هم از شنیدن این خزعبلات کلی اعصابم خورد شد. یکی از جاهایی که باید می رفتیم، خوابگاه دانشجویی بوستان در کرمانشاه، مقابل بیمارستان 400 تختخوابی امام رضا بود. وقتی که از ماشین پیاده شدم، صدای ناله و مویه زنی به صورت بسیار ضعیف به گوش می رسید. در حالیکه به ساختمان داخل می شدم از نگهبان جریان را پرسیدم و گفت که این زن از ساعت 6 صبح (اکنون که من آنجا بودم، ساعت 09:30 بود) شروع کرده به گریه و الان تازه ساکت شده!
بچه اش را از دست داده بودو واقعا از شنیدن این خبر خیلی دلم گرفت و ناراحت شدم. دوست داشتم برم و کنارش بشینم و کلی گریه کنم. راننده هم از این موضوع خیلی ناراحت شد!
بهاریه: نوشتههایی از پرویز دوایی، احمدرضا احمدی، جواد طوسی، فرهاد توحیدی، سروش صحت، مینو فرشچی، مصطفی جلالیفخر و پرویز نوری
در رثای محمود اسدی (1386-1326): نوشتههایی از کیومرث پوراحمد، محمد صالحعلا، علیرضا زریندست، محمد ابراهیمیان و امید روحانی
ایستگاه نوروز: مروری بر فعالیتهای دویست سینماگر ایرانی در سال گذشته و برنامههایشان برای آینده، همراه با نکتههایی از فریدون جیرانی
رویدادها: فیلمهای تازه: دعوت (ابراهیم حاتمیکیا)/ تاکسی نارنجی (ابراهیم وحیدزاده)/ عیار 14 (پرویز شهبازی)/ حیران (شالیزه عارفپور)/ پوسته (مصطفی آلاحمد)/ چشمک (جهانگیر جهانگیری) / آییننامهی اکران 1387/ فیلمهای نوروزی سینماهای تهران/ اهدای جوایز نقدی برندگان جشنوارهی فجر/ موریکونه، آری یا نه؟/ رضا ناجی و خرس نقرهای جشنوارهی برلین/ سینما آزادی، خانهای برای همهی ایرانیان/ پروانههای ساخت چند ماه اخیر/ برگزیدگان جشنوارهی صد/ اعضای جدید اتحادیهی فیلمسازان فیلمهای کوتاه کشورهای مسلمان/ خبرهای کوتاه
همراه اول...: درگذشت عباس علیرضاییفر یکی از همراهان صمیمی مجله
پایان پدیدهی بیبدیل در سکوت: به مناسبت درگذشت حسین واثقی (6831-4131)، آهنگساز قدیمی سینمای ایران
سفر به شهر عمودی: دیدار با امیر نادری در نیویورک برای دیدن رؤیای لاسوگاس
سرخی آتش: گفتوگو با حمید فرخنژاد
اشاره به دور: بزرگداشت بنیاعتماد در لندن/ پخش جهانی «آواز گنجشکها»/ جشن فرهنگی ایرانیان در کانادا/ کن، سینمای ایران و دیگران/ ایران و ایرانیها در تیبورون/ جایزهها، داوریها و بزرگداشتها در عرصهی جهانی/ فیلمهای ایرانی در جشنوارهها و مراکز فرهنگی جهان
صدای آشنا: گفتوگو با منوچهر اسماعیلی و ناصر طهماسب دربارهی دوبله در فیلمهای علی حاتمی
در تلویزیون: مروری بر سریالهای ایرانی سال گذشته/ گفتوگو با بهرام بهرامیان، کارگردان سریال ساعت شنی و آسیبشناسی پخش این سریال
سینمای جهان: - نمای دور: پشیمانی اسپیلبرگ/ یک فیلم مارکزی دیگر/ باز هم جنجال در هندوستان/ خسارت اعتصاب صدروزهی فیلمنامهنویسان/ باز هم شکایت از نیولاین/ پوتین، قهرمان فیلمی عاشقانه!/ کپنهاگ و جامعهی عرب/ بازگشت موفق آستریکس و اوبلیکس/ نفس راحت وودی آلن/ حسرت جرج کلونی/ سینمای آلمان جان میگیرد/ اسباببازیهای سهبعدی/ دردسر رمبویی/ مأموریت مایکل مور/ لالیوود پاکستان زیر سایهی بالیوود/ تام کروز و رؤیای کارگردانی/ عذرخواهی چاک نوریس و ...
- نمای درشت: فیلم سینمایی خانوادهی سیمپسن و بررسی مجموعهی کارتونی خانوادهی سیمپسن از طریق فیلم سینمایی آن/ نقدها و مطالبی از جنبههای مختلف دربارهی مجموعه و فیلم/ صداها و نقشها/ گفتوگو با سازندگان فیلم سینمایی خانوادهی سیمپسن و گپی با سازندهی موسیقی آن
هشتادمین مراسم اسکار: برگزیدگان اسکار 80/ سرزمینی برای اسکار و تمشک هست: نکتههایی دربارهی جایزههای اسکار و تمشک طلایی یک سبد از باغ نقرهای: نگاهی به فیلمهای بهتر سالی که گذشت: الکساندرا (الکساندر سوکوروف)/ آپوکالیپتو (مل گیبسن)/ بابل (آلخاندرو گونزالس ایناریتو)/ پیرمردها سرزمینی ندارند (جوئل و ایتن کوئن)/ پرچمهای پدران ما و نامههای ایوو جیما (کلینت ایستوود)/ حقیقتی ناخوشایند (دیویس گوگنهایم)/ راتاتویی (براد بیرد) / زندگی دیگران (فلورین هنکل فن دونرسمارک)/ شما زندهها (روی آندرشون)/ لبهی بهشت (فاتح آکین)
پروندهی یک فیلم: به همین سادگی: چهار نقد بر فیلم/ یادداشت فیلمنامهنویس (شادمهر راستین) / گفتوگو با کارگردان (رضا میرکریمی) و بازیگر اصلی فیلم (هنگامه قاضیانی)/ مطلبی دربارهی فیلمنامهی فیلم/ یادداشتی از نازنین مفخم دربارهی فیلمبرداری آن
نقد فیلم: فرش ایرانی (کار گروهی)/ زاگرس (محمدعلی نجفی)/ مصایب دوشیزه (سیدمسعود اطیابی)/ گزارش اکران
سایهی خیال: دربارهی محبوبترین زوج کمدی تاریخ سینما: آقای لورل و آقای هاردی/ فرهنگ لغات لورل و هاردی/ گفتوگو با استن لورل و الیور هاردی / لورل و هاردی، فیلم به فیلم/ همکاران لورل و هاردی/ لورل و هاردی در دنیای ساموئل بکت/ دربارهی دوبلهی فارسی فیلمهای لورل و هاردی/ دیالوگهای خاطرهانگیز و لحظههای بامزهی فیلمهای لورل و هاردی
بیست سال پیش در همین ماه: نگاهی به شمارهی 26 ماهنامهی فیلم (نوروز 76)
همکاران این شماره: محمد ابراهیمیان، احمدرضا احمدی، محمد اطبایی، محمد باغبانی، علی باقرلی، محسن بیگآقا، کیومرث پوراحمد، فرهاد توحیدی، مصطفی جلالیفخر، نیما حسنینسب، محمد حقیقت، سعید خاموش، مهرزاد دانش، بهروز دانشفر، پرویز دوایی، اشکان راد، شادمهر راستین، امید روحانی، جواد رهبر، علیرضا زریندست، کیکاوس زیاری، محمد صالحعلا، سروش صحت، تهماسب صلحجو، سید محسن طباطباییپور، جواد طوسی، شاپور عظیمی، نیروان غنیپور، مینو فرشچی، امیر قادری، علیرضا محمودی، حمیدرضا مدقق، حسین معززینیا، نازنین مفخم، جهانبخش نورایی، یاشار نورایی، پرویز نوری، اصغر یوسفینژاد.
شم انداز
بهاریهها
شبِ عقلِ مدهوش...
پرویز دوایی: مهربان دیرین، خیلی متشکریم هم این بنده و هم این بانو به خاطر کارت تبریک قشنگ عید که امروز رسید. به تو و خانوادهات هم تبریک میگویم (میگوییم) و امیدواریم که سال جدید سال برکت و آرامش و تندرستی برای شماها باشد (تعمیم این آرزو برای عدهی بیشتری از مردم این دنیا از حد جرأت ما خارج است!). نمیدانم که تو در آنجا، در سرزمین غریب، چهقدر احساس «عیدانه» داری؟ هموطنها در آنجا عیدی به پا میکنند جوری که جلوههای ظاهریاش یک جورهایی به شما بتراود، این طوری که مثلاً سالنی اجاره کنند و بلیت بفروشند و هفتسین به پا کنند و خواننده/ نوازنده/ جوکسازها جمع شوند؟ اینجاها که هموطنها بسیار معدود و پراکنده هستند. بعد هم تقسیم کردن این لحظههای محرم و خانوادگی، با جمع آدمهای ناشناخته قدری سخت است. این است که اینجاها اگر شما رأساً در کلبهات گلی، گلدانی آوردی و روی میز گذاشتی، با ظرف سیب سرخ و سکه و آیینهای، گذاشتی. وگرنه عید همان دوردورها میآید و میرود و گوشهی بالاش هم به شما نمیگیرد...
شمعها را روشن کردیم
احمدرضا احمدی: در باران خیابانها را نگاه میکردیم. در خیابان نه غواصی بود، نه ملوانی بود، نه خلبانی بود، و نه سوزنبانی بود. مردم در باران به سوی خانهها میرفتند. گاهی چتر داشتند و گاهی بیچتر بودند. گاهی به چهرهی آنان لبخندی میدیدم. یک روزنامهی صبح هم خریدم، نخواندم، نمیخواستم از این پیادهروهای بارانزده غافل شوم. با روزی که باران آغاز شده بود برادر بودم. باران بوی دواهای اتاق عمل را در حافظهام منهدم کرده بود. ما به ماه فروردین نزدیک میشدیم. ناگهان شیشه را پایین کشیدم، دستم را از پنجرهی اتومبیل بیرون بردم، قطرههای باران به دستم میخورد، بیصدا بود. این بیصدایی میتوانست برای من شکوفههای گیلاس را که هماکنون در باغها از شاخهها بر زمین میریخت ارمغان بیاورد. صدای باران سلامتی آورد.
سنگ داغ
فرهاد توحیدی: ...«بوی باران» شجریان را گذاشتهام توی پخش و دلم غنج میرود. ملودیهای فخرالدینی مرا میبرد. بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک... شعر جادویی مشیری را که میشنوم انگار روی پوست بارانخوردهی درختها دست میکشم. با غلت تحریرهای شجریان به آسمان میروم و پایین میآیم. این صدا، این مونس تنهایی، این رفیق شبهای تار، گاهی بفهمینفهمی اشکم را درمیآورد. با او زمزمه میکنم و گاهی صدایم اوج میگیرد. به گوش خودم خوشایند میآید. صدای شجریان را به حساب صدای خودم میگذارم. دم عید که میشود دستم بیاختیار میرود طرف بعضی نوارها و سیدیها، انگار بیآنکه از پیش تصمیم گرفته باشم همهی حالوهوای زندگی را میخواهم با بهار تنظیم کنم.
غنچهی خرچنگ عشق
سروش صحت: آخر هر سال وقتی به سالی که گذشته فکر میکنم، میبینم که روزهای گذشته مثل یک خواب شدهاند، بعضیهایشان محوند، بعضیها پررنگ و بعضی از روزها عقب و جلو شدهاند. چیزهایی که فکر میکردیم خوبند، پس از مدتی دیگر آنقدرها خوب نیستند و خیلی از چیزهای بد با گذشت زمان دیگر بد نیستند. کتاب قهرمان عصر مای لرمانتوف و پدران و پسران تورگنیف سالها جزو محبوبترین کتابهایم بودند. اوایل سال تصمیم گرفتم اگر فرصت شد، کتابهای محبوبم را دوبارهخوانی کنم. با قهرمان عصر ما شروع کردم، اما این قهرمان عصر ما، آن قهرمان عصر ما نبود و آنقدری که کتاب دفعهی پیش گوشت شده بود و به تنم چسبیده بود، این بار گوشت نشد و تازه کمی از گوشتهای دفعهی قبل را هم کند؛ این بود که دیگر سراغ دوباره خواندن پدران و پسران نرفتم.
بهار پشت در است...
مینو فرشچی: دلش خواست جلوی دوربین فیلمبرداری بود و دست میکرد از زیر صندلی یک مسلسل درمیآورد و پیاده میشد و فریادزنان به همه شلیک میکرد؛ به آدمها، ماشینها، گلفروشها، در و دیوار و به آسمان که اینقدر ابری و گرفته بود و نمیبارید تا او هم بتواند با باران همآواز شود. دلش میخواست فحش بدهد. فحشهای بد و ناموسی و رکیک، به هر کسی که بود و نبود، به عید، به بهار، به شکوفه و به شوهرش که او را تنها گذاشته بود... در را باز کرد و پیاده شد. اما نه داد زد و نه فحش داد. فقط نفس عمیقی کشید و هوای سرد را فرو داد اما دلش خنک نشد. دستها را توی جیبهای پالتوی سیاهش کرد. کاغذ باریکی را که فهرست خریدها و کارهایش را روی آن نوشته بود درآورد و آن را مچاله کرد و انداخت کنار پایش و تازه با نوک کفش هم ضربهای به کاغذ مچالهشده زد که جلوی چشمش نباشد. فهمید که عزادارتر از آن است تا بتواند لوازم هفتسین بخرد.
بیدمشکهای کلهکُرکی
مصطفی جلالیفخر: امتحانهای ثلث دوم تمام شده بود و چند روز مانده به عید. همه جا پر از ماهی و هفت سین و جعبههای بنفشه و مرد پیر موسفیدی که هر سال شاخههای بیدمشک میفروخت. با آن کلههای کًرکی دوستداشتنیشان که بیشتر از هر چیز طراوات بهار را به یادم میآوردند - هنوز هم. راه خانه تا مدرسه طولانی نبود و از کنار یک پارک میگذشت. آن روز که برمیگشت، دلش تاب و چرخونک خواست. اسمش را گذاشته بود چرخونک. همانهایی که در آن مینشستند و خودشان با سرعت میچرخاندندشان. یک شاخه بیدمشک خرید و شروع کرد به دویدن. یکی دو بار هم بلند گفت یوهوووووووو. بعد که به نفس زدن افتاد رفت روی تاب نشست. خوشحال بود، چون تصمیم خودش را گرفته بود. نه به خاطر بابا دکتر شود و نه به خاطر اینکه مژگان دوست دارد شوهر خلبان داشته باشد، خلبان شود. مطمئن بود که میخواهد هنرپیشه شود؛ هنرپیشهی هندی!
دالان بهشت
پرویز نوری: هیچوقت دلم نمیخواهد دیگر از لالهزار رد شوم و به سینماهای البرز و رکس و ایران نگاه کنم. ببینم سینماهایی که روزگاری مکان رؤیاهای ما بود، به چه روزی افتادهاند. وقتی از خاطرههایم در سینما رکس گفتم، یاد سینما ایران هم بودم که روبهروی هم قرار داشتند. این را بگویم که سینما ایران برایم شاید آن گرما، لطف و صمیمیت سینما رکس را نداشت، اما سینمایی بود که بسیاری از لحظههای شیرین و خیالانگیزم را در آنجا گذرانده بودم. همیشه رقابتی شدید بین این دو سینما وجود داشت. رکس «دزد سرخپوش» را نشان میداد و ایران با «هفت عروس برای هفت برادر» به مقابله برمیخاست، یا هنگامی که سینماسکوپ از راه رسید و رکس «صلاحالدین ایوبی» را نمایش داد، ایران بلافاصله با «دلاوران میزگرد» جوابش را داد.
به یاد محمود اسدی (1386-1326)
کیومرث پوراحمد: ساعت ده صبح همسرم مرا بیدار کرد. گفت زنگ زدم خانهی محمود حالش را بپرسم، گریه میکردند. تا من و همسرم خودمان را برسانیم به خانهی محمود، آمبولانس جلوی در بود. محمود را که دیگر نفسش بالا نمیآمد رساندند به تهران کلینیک... گاهی از لای در سرک میکشیدم توی اورژانس. دکترها و پرستارها جمع شده بودند دور محمود و بهش شوک میدادند. یک بار که سرک کشیدم هیچ کس کنار تخت محمود نبود. تمام. سکتهی قلبی در اثر فشار نفخ معده. از لای در خزیدم داخل، پردهی پلاستیکی را کنار زدم، چنگ انداختم توی موهای سفید قشنگش و صدایش کردم. محمود! محمود!! محمود!!! جواب نداد. جواب نداد. محمود جواب نداد. گفتم محمود! گفتی بالش من پر آواز پر چلچلههاست ولی نگفتی بوی هجرت میآید.
محمد صالحعلا: محورخاطراتم از محمود برمیگردد به شب عروسیاش که شباهتی با عروسیهای دیگر نداشت. آن شب امیر نادری عکس میگرفت و با دوربین هشت میلیمتری فیلم هم میگرفت. توی مجلس عروسیاش خیلیها بودند، اما برای من شیرینتر از همه حضور سهراب سپهری بود که آن شب با او آشنا شدم. بعد از مراسم عروسی، از خانه زدیم بیرون. با عروس و داماد، همراه امیر نادری و احمدرضا احمدی و چند دوست دیگر. رفتیم سرِ بند. آن شب ریسه رفتیم از خنده. دل درد گرفتیم از دست احمدرضا که یک نکتهی کوچک را به داستانی برای ساعتها خندیدن تبدیل میکند. آن قدر که سی و چند سال بعد هم فکر میکنی در عمرت هرگز آن قدر نخندیدهای.
امید روحانی: شاید دوسه هفتهای یک بار به «تارپوردی» سر میزدیم که شاهد دعوای یک مثلاً براهنی با هر کسی باشیم و بپرسیم که آرش یا اندیشه و هنر یا فلان نشریه کی درمیآید، یا ظهرها که میشد زندهیاد مهرداد صمدی یا بهمن فرسی را دید و گپی زد. یا بعدازظهرها، به جای تهرانپالاس به نادری رفت اما شبها، اغلب یا اکثر مواقع، مال محمود اسدی بود که جای گرم و دلچسب و ارزان و شلوغ و زندهای داشت که در آنجا میشد همه جور آدمی را دید و نه فقط روشنفکران «متعهد» تودهای ـ که مال کافهنادری بودند ـ یا ضدتودهای که مال کافه ریویرا بودند. یا اهل موسیقی که جایشان در «اگزاندو» بود، یا دهها جای دیگر... اما پیش محمود اسدی، همهی آدمهای جالب و دلچسب را میشد دید؛ از حمید علیدوستی تا زوج پری صفا و بهزاد حاتم که مثل من ـ مثل ما ـ وظیفهی خود میدانستند که سری هم به محمود بزنند، تا عباس کیارستمی و پوراحمد و بقیهی اهل هوا.
پروندهی یک موضوع آقای لورل و آقای هاردی: محبوبترین زوج کمدی تاریخ سینما
امیر قادری: لورل و هاردی زیاد دیدهاید و دربارهشان کلی خواندهاید. اما قبول کنید که هنوز تروتازه و بکر در برابر ما ایستادهاند. آنها دو مؤلف بزرگ از جهان پرمحصول، بسیار پرمحصول هنر ناخودآگاهاند که دمبهدم تجربه میشوند و هر بار تماشایشان در هر مرحلهی خاص از زندگی شخصی و اجتماعی، دست و قلب و روح تماشاگر را پر میکند. در این پرونده دو گفتوگویکمیاب از استن و اُلی واقعی داریم و مقالهای در باب مقایسهی جهان آنها با دنیای ساموئل بکت که لورل و هاردی هنرمندان محبوبش بودند. به اضافهی اطلاعاتی که امیدوارم غیرتکرای یا حداقل کمتر تکراری باشند، از آثار مهمشان و مقداری اطلاعات و حاشیه و دیالوگ و عکس و البته سرگذشت کاملی از تاریخ دوبلهی پرماجرای این فیلمها. این مجموعه البته شکل نمیگرفت اگر علی باقرلی، دوست لورل و هاردیبازمان نبود که همراهش چند وقتی است که روی اطلاعات این پرونده کار میکنیم و دامنهی معلوماتش دربارهی دنیای این زوج بسیار مفید بود و به کار آمد.
ایستگاه نوروز: این200 نفر
ایستگاه نوروزی به روال سالهای گذشته، مروری بر فعالیتهای گروهی از سینماگران کشور است در سالی که گذشت، اما این بار برای تنوع، فهرست آنها را در اختیار فریدون جیرانی گذاشتیم تا دربارهی هر کدام فقط یکیدو جمله بنویسد. او هم کعبالاخبار است، هم صاحبنظر و هم دارای ارتباط گسترده با تقریباً همهی اهل سینما و شناخت لازم از آنها. با اینکه یک ابنمشغلهی به تمام معنا است، بدون چکوچانه پذیرفت و در لابهلای کارهای مختلفش، از جمله ساخت یک سریال تلویزیونی!، هایکوهایی در پایان هریک از نامهای فهرست ما نوشت، که ضمن تشکر از او، به هرحال بد و خوبش پای خودش!
پروندهی یک فیلم: به همین سادگی
پس از زیر نور ماه و خیلی دور، خیلی نزدیک، این سومین فیلم میرکریمی است که برگزیدهی نویسندگان و منتقدان ماهنامهی «فیلم» در نظرخواهیهای سنتی ما پس از پایان جشنوارهی فجر شده است؛ چیزی که پیشبینیاش دشوار بود. ضمن اینکه این یکی از مواردی است که فیلم برگزیدهی این نظرخواهی، همان فیلم برگزیدهی داوران جشنواره هم هست. به همین سادگی اولین فیلمی بود که نمایشش برای اکران نوروز قطعی شد و این امکان فراهم شد که پروندهاش همزمان با نمایش عمومی آن آماده و منتشر شود.
نقد فیلم: زمانی برای رفتن زمانی برای ماندن
جهانبخش نورایی: اولین نمای فیلم در پشت بام، حضور زنی از زمانی متفاوت با زمان حال را نشان میدهد که یک آهنگ قدیمی آذری (ساری گلین) را رو به افقی نامعلوم زمزمه میکند. اما دیشهای ماهواره که روی پشت بام پخش شدهاند به کنایه میگویند که جایی برای این حضور نیست. آوای حزین و حسرتبار زن به سوی آسمانی است که متقابلاً امواجی را میفرستد تا دیشها آن را به دستگاههای تلویزیون هدایت کنند. دیشها، کولرها، دوچرخهای که در سایه است، مجموعاً یک نوع فضای صنعتزده به وجود آوردهاند که زن در لابهلای آنها با آواز اندوهبار گویی به دنبال دلداری خود و تکیه دادن به چیزیست که مانند تکرار یک ورد او را از گزند روزگار در امان نگه خواهد داشت. ملافهی شسستهشدهی طاهره که از بند رخت آویخته شده، جلوی نزول امواج از آسمان را گرفته و برای دیش همسایه ایجاد مزاحمت کرده است. سفیدی ملافه، بعدها خواهیم دید که، جزیی از شعرهای اوست در یادآوری برفی که در نخستین روز دلدادگیاش باریده بود. اما دنیای دیش، که یک ترانه بازاری ترکیهای را به گیرندهی همسایه میرساند، سنخیتی با ملافهی مزاحم و با شویندهی آن که در گذشته سیر میکند ندارد.
گفتوگو با رضا میرکریمی: خیلی ساده، خیلی دشوار
مسعود مهرابی: شما مدیرعامل خانهی سینما هستید. این سمت چهقدر در کار ساختن این فیلم تأثیر گذاشته تا آنچه را میخواهی بسازی؟ یا برعکس، شاید اگر مدیرعامل خانهی سینما نبودی، با دست بازتری فیلمت را میساختی؟
رضا میرکریمی: مدتی که در خانهی سینما بودم، چند چیز را به خودم حرام کردم. واقعاً یک عهد شخصی است و هیچ منتی هم سر هیچکس ندارم. روز اول گفتم این یک عنوان موقت است و میپذیرم. هیچ نیازی به عنوان برای ارتقای موقعیت حرفهایام نداشتم، چون موقعیتم خوب بود. رفتم تا بتوانم کاری برای دیگران انجام دهم، اما عهدی با خودم بستم که در تمام طول مدیریتم، از حقوق فردی خودم حتی در حریم شخصی دفاع نکنم. به همین دلیل در این مدت بدترین اتفاقها برایم افتاد؛ دفتر کارم را که تازه تأسیس کرده بودم از دست دادم، بدهی بالا آوردم، مجبور شدم همهی وسایل دفترم را به حراج بگذارم. دو فیلمم در شرایط خیلی بد، یک سانس در میان در دو سینما اکران شد که نظیرش در تاریخ سینمای ایران نبود و من هم اصلاً دفاع نکردم. حتی یک کلمه در روزنامهها ننوشتند و خیلی موارد دیگر... در مورد به همین سادگی هم هرگز از موقعیتم برای جذب منابع بهره نبردم.
گفتوگو با هنگامه قاضیانی: زمان باهوش است...
شاپور عظیمی: هنگامه قاضیانی بسیار تلاش کرده تا از شخصیت طاهره در به همین سادگی فاصله بگیرد و این در طول گفتوگو با او کاملاً به چشم میآید. اتفاقاً این هم را از او پرسیدم، که پس طاهره کو؟ این نشان میدهد که او کاملاً آگاهانه حرکت میکند و میداند که احتمالاً بعد از نمایش فیلم، خیلیها با برگههای قرارداد آماده، سراغش میروند تا طاهره 2 و 3 را برایشان بازی کند. برای همین به قول خودش شخصیت هیجانیاش را در گفتوگوی حاضر به کار گرفت تا بگوید که طاهره یک اتفاق خودخواسته بوده و اکنون دارد میرود تا به حافظهی جمعی تاریخ سینمای ایران بپیوندد.
فیلمهای بهتر سالی که گذشت: یک سبد از باغ نقرهای
مجموعهای که میخوانید، مطالبی دربارهی چند فیلم بهتری است که در سال گذشته دیدیم. شاید انتخاب این فهرست از نگاه برخی عجیب باشد یا پرسیده شود که چرا چند فیلم محصول سال 2006 هم در میان آنها هست. در مورد اول، خب طبیعی است که هر کس در فهرست شخصیاش میتواند ده فیلم دیگر را ثبت کند و هیچ فهرست برترینهایی قطعیت ندارد، اما تلاش کردیم در میان فیلمهایی که انتخاب کردهایم، فیلمهای غیرآمریکایی هم که کمتر کسی به آنها توجه میکند داشته باشیم. در مورد دوم هم مبنای انتخابها این بوده که این فیلمها در کشور ما طی یک سال گذشته دیده شده و البته تعداد فیلمهای سال 2006 زیاد نیست. برای هر فیلم، دو مطلب تهیه کردهایم که اولی جنبهی معرفی دارد و دومی نقد. مطالب معرفی فیلمها را شاپور عظیمی گردآوری و ترجمه و تنظیم کرده است.
نمای درشت بررسی مجموعهی کارتون «خانوادهی سیمپسن» از طریق فیلم سینمایی آن
امیر قادری: امیدوارم این پرونده، باب آشنایی باشد برای شما که هنوز هیچ چیز از فیلم سینمایی یا مجموعهی تلویزیونی خانوادهی سیمپسن ندیدهاید، یا دیدهاید و بهسادگی از کنارش گذشتهاید. مؤلفان بزرگ این مجموعه در درجهی اول مت گرونینگ و بعد جیمز ال. بروکس، توانستهاند جهانی خلق کنند با طعم و رنگ ویژهی خودشان و به این کارتونهای بسیار سرگرمکننده با شوخیهای مسلسلوار بسیار بامزهشان، لحن منفی ضدقدرت و پیشاتمدنی خاص خودشان را اضافه کنند. در این مدت کارگردانها و نویسندگان فراوانی آمدهاند و رفتهاند، اما مجموعه حالوهوای ویژهی خودش را حفظ کرده و شخصیتهای مختلفش در طول زمان فربهتر و پختهتر شدهاند. گرونینگ و بروکس و سیلورمن، خمیرهی این مجموعهی تلویزیونی را گرفتهاند و به شکل تحسینبرانگیزی، از دل آن یک فیلم سینمایی بیرون کشیدهاند که خیلی فروخت و تحسین شد و حالا بهانهی تهیهی این پرونده است؛ در مسیر شناخت شخصیتهای داستان و حالوهوا و خالقان آن، با مقالههایی در باب اخلاقیات و سیاست در این مجموعه.
درگذشتگان حسین واثقی (1314-1386)
علیرضا محمودی: روز پانزدهم بهمن 1386، مدیران یکی از خانههای سالمندان تهران جسد پیرمرد 27 سالهای را که پاهایش را به علت پیشروی دیابت از دست داده بود، برای دفن به بهشت زهرا منتقل کردند. تشییع، تدفین، خاکسپاری و ترحیم در سکوت برگزار شد. کسی خبردار نشد که آنکه در سکون و سکوت تمام کرد یکی از پدیدههای بیبدیل سینمای ایران بود؛ پرکارترین آهنگساز تاریخ سینمای ایران با بیش از 180 فیلم در کارنامه به عنوان آهنگساز ترانهها و سازندهی موسیقی متن، در حالی که یک نت هم روی خط حامل ننوشت، هیچ سازی را به صدا درنیاورد و هرگز در محافل رسمی موسیقی به رسمیت شناخته نشد. او پدیده بود. پدیدهای که برای اثباتش، امروز شاید دیرترین زمان ممکن باشد.
صدای آشنا گفتوگو با منوچهر اسماعیلی و ناصر طهماسب دربارهی دوبله در فیلمهای علی حاتمی
نیروان غنیپور: یکی از برنامههای جشنوارهی اخیر فجر، تجلیل از زندهیاد علی حاتمی بود. در سالهای اخیر بحثهای فراوانی دربارهی ویژگیهای سینمای حاتمی مطرح شده و در این میان، یکی از ویژگیهای مهجور ماندهی این سینما که تاکنون به طورکامل و موشکافانه به آن پرداخته نشده موضوع دوبله در آثار حاتمی است. دوبله در آثار حاتمی فراتر از صداگذاری یا نوعی فارسیگویی صرف، تبدیل به نوعی «شخصیت» شده است. در این باره، پای صحبتهای دو یار دیرین حاتمی نشستیم؛ منوچهر اسماعیلی و ناصر طهماسب، دو بزرگمرد دوبلهی ایران که بهسختی راضی به گفتوگو دربارهی خود میشوند، بهسادگی و بااشتیاق حاضر به این گفتوگو شدند تا دربارهی جنبهی مهمی از شخصیت هنری حاتمی صحبت کنند.
گفتوگو با حمید فرخنژاد: سرخی آتش
سعید قطبیزاده: از چه فیلمنامههایی بیشتر خوشت میآید؟
حمید فرخنژاد: سؤال سادهای نیست و نمیشود جوابی داد که همهی جوانب را شامل شود اما یکی از معیارهایم متفاوت بودن نقش از کار قبلیام است و دیگری قبول نقشهای سخت. دلم میخواهد به خودم بگویم که هیچ کس بهتر از من نمیتوانست این نقش را اجرا کند. اینجوری احساس خوبی میکنم. مثلاً پرویز پرستویی برای من یک بازیگر کامل است. در مرد عوضی همانقدر درخشان است که در آژانس شیشهای. خودت میدانی که کرورکرور بازیگر داریم که در فیلمهای مختلف فقط لباسشان عوض میشود یا رنگ روسریشان تغییر میکند. همان آدم با همان ویژگیها آمده تو این فیلم. راستش من اینها را بازیگر نمیدانم. دوست دارم در فیلمهای شاخص بازی کنم. فیلمهای شاخص یا خیلی خوب میشوند یا افتضاح. با اینکه حیطهی سینمای ایران محدود است اما عاشق نقشهایی هستم که قبول آنها مثل قمار است؛ یا پیروز میشوی یا با کله سقوط میکنی.
چرا همیشه عاشقان آهو شکارگرترند
مگر حرمت عاشقی به رهایی نیست؟
یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم ، خوارش کنم زارش کنم
از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین
صد بوسه در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم
بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
، گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم.
گفتم که می خواهم تو را باور مکن باور مکن
از جمع یاران پامکش، با من سر یاری مکن
گر همچو گل در خنده ام، دام فریب افکنده ام
در حسرت دامی چنین، بیهوده دامن تر مکن
ای عاشق پاکیزه خو، وصل من رسوا مجو
همبسر هر سفله را ، با خویش همبستر مکن
شهد لب می رنگ من، آلوده با نیرنگ من
این جام افسون در مکش، این باده در ساغر مکن
چشمم اگر دارد نَمی، ریزد به پای عالمی
زین گوهر بی آبرو، زنهار، انگشتر مکن
نه، نه که جز آغوش من، جز لعل ساغر نوش من
در خلوت خاموش من، اندیشه دیگر مکن
اینک تو و اینک لبم، این شور و این تاب و تبم
صد بوسه بر لعلم بزن، وز صد یکی کمتر مکن
من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن: رشته ایمان دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم، تو چرا چرخاندی؟
روی من شرط نبند جای تک خال قمار
حای یک اسب سیاه پای میدان شکار
بر سرم عشق نپاش مثل باران ترک
مثل یک شوخی تلخ بین مهمانی مرگ
پشت من راه نیا همچو یک عاشق ناب
باورت را نفرست رو به من رو به سراب
هستی ات را نفروش به پریشانی من
بخت پرواز نبین روی پیشانی من
بیش از این لاف نباف پشت این نغمه سرد
روی من تاس مریز جای یک تخته و نرد
تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
که دل انگیزترین گلها را روی روبالشی عاشق خود می دوزد
با تو بدون خوبست
تو چراغی من شب
که به نور تو کتاب دل تو و کتاب دل خود را که مخلوط تن تست
خوش خوشک می خوانم
تو درختی من آب
من کنار تو آواز بهاران را، می خندم و می خوانم می گریم و می خوانم
با تو بودن خوب است
تو قشنگی
مثل تو ، مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمیگردی از کوچه به خانه
مثل تصویر درختی در آب
روی کاشانه، در چشمان منتظرم می روئی
نامه طهران قدیم به تهران جدید
|
الا ای کـــــودکی هــــــــــایم کجایی؟ |
|
کجــــــــــــا شد راه و رسم آشنایی؟ |
|
اگـــــر از مخلصت جویـــــــــای حالی |
|
به غیــــــــــــر از دوری ات نبوَد ملالی |
|
شوم قربان تــــــــــــــای دسته دارت |
|
منـــــــــم در حســــــــرت آن روزگارت |
|
به غیر از چند عکس نصفــه-نیمـــــه |
|
ندارم سهــــــم از ایــــــــــــــام قدیمه |
|
در آغــــــــــــوش طبیعـت بودم آن روز |
|
چه آســــــــوده چه راحت بودم آن روز |
|
تمام اهــــــل تهـــــــــران بنده را اهل |
|
روند زندگی شـــــــــان ساده و سهل |
|
تمــــــــــــــام خوابهـــــــایم بود رنگی |
|
کجـــــــا رفتی عمــــــو شهر فرنگی؟! |
|
نمی دانستی آخــــــــــــر مرد چوپان |
|
چراگــــــاه تــــو را بلعـــــــــــــد اتوبان |
|
هوای گلّـــه بـــــــــــــود و بیم گرگت |
|
چه هـــــــا آمد از این مـــــــــار بزرگت |
|
کجا شد باغ و دشت و سیر و گلگشت |
|
شدم تهـــــران ابرشهــــــــر درندشت |
|
یهـــــــو زرت مرا قمصـــــــــــور کردند |
|
مرا از ســـادگی هـــــــــــــا دور کردند |
|
به جــــــــای صرفه جویی،خودکفایی |
|
تجمّــــــل آمد و مصرف گـــــــــــــرایی |
|
دگـــر گم شد چه لوطی و چه مرشد |
|
کجــــــــــــا آواره گشتی بچّه مرشد؟! |
|
مدرنیتــــه برایم دوخت پــــــــــــاپوش |
|
خدایا گیوه هــــــای خوشگلم کوش؟! |
|
خیابانهــــــــای من گرچه شده شیک |
|
بــــــــــــــه زنجیرم کشیده این ترافیک |
|
فکنده رشتـــــــه ای بر گردنم دوست |
|
کــــــه دائم می کَند از کلّه ام پوست |
|
به یکباره کجــــــا گشتند پنهـــــــــان |
|
کجــــــاوه،پالکی،هـــــودج،دلیجان؟! (1) |
|
ز بــــــــــــوق و دود خودروهای طرفه |
|
شده حاصل مرا سرســـــــام و سرفه |
|
همه، جــــا خوش نموده پشت رل ها |
|
ز پـــــــا افتـــــــــادم از دست اتول ها |
|
ز دود و دم هوایم رنگ خـــــاک است |
|
دلم از بهــــــــــر اکسیژن هلاک است |
|
کجا شد آن سحرهـــــای مــــــه آلود |
|
هوای پــــــــــاکم آخـــــر دود شد دود |
|
کجــــــــــــا رفتند سقــــاخـــانه هایم |
|
قنـــــــــــاتی نیست دیگـــــر از برایم(2) |
|
کجــــــــــــا شد لوطیان بــــــا مرامم |
|
جوانمـــــــــــردان مـــــرد و نیک نامم |
|
دل این مردمان بــــــــا مد عجین شد |
|
همه تن پوششان تی شرت و جین شد |
|
مد آن دوره حُسن خلـــــــق و خو بود |
|
مرام خلـــــــق حفـــــظ آبــــــــــرو بود |
|
کجـــا از شخص سی دی در می آمد |
|
از آنهـــــــــــایی کـه دیدی در می آمد |
|
جوانمــــــــــــــردان تهی کردند منزل |
|
بــــه جــــــــــــایش آمد اوباش و اراذل |
|
از آنســــــــــو هر که نامم را شنوده |
|
به سرعت جــــانب مـــــــــن رو نموده |
|
به ذوق و شـــــوق بسته بار و بندیل |
|
شده آویــــز بنــــــــــده عیـــن قندیل! |
|
به زعم خـــــــود پی کسبی مناسب |
|
وبالــــم گشته بــــــا یک شغل کاذب |
|
از آنســــــــــــوتر در این هاگیرو واگیر |
|
سیاست آمــــــده داده به مــــــا گیر |
|
کنــــــــــــــــون القصـــه آرامی ندارم |
|
از آن ایــــــــام جـــــــــــــز نامی ندارم |
|
الا ای یاد تـــــــو یـــــــــــــار و ندیمم |
|
به قربـــــــان تـــــــــــــو طهران قدیمم |
|
بکــــــن لطفـــــــــی برای آشنایت |
|
مگیر از مــــــــن خیــــــالت را، فدایت! |
|
مرا با یاد خـــــــــــود دمساز گردان |
|
به شهــــــر خاطـــــــــــــراتم باز گردان... |
آمد خزان ، آمد خزان
چند شعر پاییزی در استقبال از فصل خزان
|
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان |
|
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان |
|
ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن |
|
نوحه کنان از هر طرف صد بیزبان صد بیزبان |
|
هرگز نباشد بیسبب گریان دو چشم و خشک لب |
|
نبود کسی بیدرد دل رخ زعفران رخ زعفران |
|
حاصل درآمد زاغ غم در باغ و میکوبد قدم |
|
پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان |
|
کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن |
|
کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان |
|
کو میوهها را دایگان کو شهد و شکر رایگان |
|
خشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان |
|
کو بلبل شیرین فنم کو فاخته کوکوزنم |
|
طاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان |
|
خورده چو آدم دانهای افتاده از کاشانهای |
|
پریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان |
|
گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر |
|
چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان |
|
جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده |
|
بیبرگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان |
|
ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازده |
|
در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان |
|
گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو |
|
عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان |
|
ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کن |
|
تا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان |
|
ز آواز اسرافیل ما روشن شود قندیل ما |
|
زنده شویم از مردن آن مهر جان آن مهر جان |
|
تا کی از این انکار و شک کان خوشی بین و نمک |
|
بر چرخ پرخون مردمک بی نردبان بی نردبان |
|
میرد خزان همچو دد بر گور او کوبی لگد |
|
نک صبح دولت میدمد ای پاسبان ای پاسبان |
|
صبحا جهان پرنور کن این هندوان را دور کن |
|
مر دهر را محرور کن افسون بخوان افسون بخوان |
|
ای آفتاب خوش عمل بازآ سوی برج حمل |
|
نی یخ گذار و نی وحل عنبرفشان عنبرفشان |
|
گلزار را پرخنده کن وان مردگان را زنده کن |
|
مر حشر را تابنده کن هین العیان هین العیان |
|
از حبس رسته دانهها ما هم ز کنج خانهها |
|
آورده باغ از غیبها صد ارمغان صد ارمغان |
|
گلشن پر از شاهد شود هم پوستین کاسد شود |
|
زاینده و والد شود دور زمان دور زمان |
|
لک لک بیاید با یدک بر قصر عالی چون فلک |
|
لک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان |
|
بلبل رسد بربط زنان وان فاخته کوکوکنان |
|
مرغان دیگر مطرب بخت جوان بخت جوان |
|
من زین قیامت حاملم گفت زبان را می هلم |
|
می ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان |
|
خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغان نو خبر |
|
پیکان پران آمده از لامکان از لامکان |
چرخ چرخ برگ ها
آنجا
درختی دارم برگریز
کز شبان
ستارهها را میگرید و
از روزان
خورشید را
همیشه در پاییز
درختی دارم.
***
چکه
چکه
ابری از برگ
میبارد
تا کی درخت
دل سَبُک کُنَد
و به خواب رَوَد
در امتدادی از زمستان
***
مرا
باد
در این کوچه
با برگهایم میچرخانَد
کولیوار
دور زمین میگردانَد
با حنجرهای که
شبانهترین شبها را میخواند
عزیز ترسه
پاییز یک شعر است
یک شعر بیمانند
زیباتر و بهتر
از آنچه میخوانند
پاییز، تصویری
رؤیایی و زیباست
مانند افسون است
مانند یک رؤیاست
سحر نگاه او
جادوی ایام است
افسونگر شهر است
با اینکه آرام است
او ورد میخواند
در باغهای زرد
میآید از سمتش
موج هوای سرد
با برگ میرقصد
با باد میخندد
در بازیاش با برگ
او چشم میبندد
تا میشود پنهان
برگ از نگاه او،
پاییز میگردد
دنبال او، هر سو
هرچند در بازی
هر سال، بازندهست
بسیار خوشحال است
روی لبش خندهست
من دوست میدارم
آوازهایش را
هنگام تنهایی
لحن صدایش را
مانند یک کودک
خوب و دل انگیز است
یا بهتر از اینها
هر چه می خواهی بخواه صبر نخواه
به من بگو برو در دهان شیر بمیر بگو مرا از دهان شیر بگیر
بگو در به کوه قله قاف بگو برو در کوه قله قاف بمر
هر چه می خواهی بخواه صبر مخواه
چون از صبر تا به مرگ راه زیادی نیست
بی رنگی
با دلی در عطش فهمیدن، گرداگرد جهان می گردم
می روم تا به جهانی بی رنگ
خالی از رنگ و تلألؤ
می روم:
می روم خوب ببینم این سراب دل صحراها که می گویند چیست؟!
می روم باد را، آنگونه که شایسته ی وزیدن است بشناسم،
می روم...، می روم زین حصر دلگیر جهان بیرون بیرون
من رسیدم:
من رسیدم به سرزمین سریر
یا که شاید به باغ فراخ ماجراجویی عشق
من رسیدم:
به بوی خیس تپیدن؛
به مشت خشک تلاطم؛
به عمق نرم رهایی؛
به وزن صوت دریدن.
من رسیدم...
من رسیدم:
به دور نمای ذکاوت؛
من رسیدم به شاخسار تنگ علامت؛
و رسیدم به لوح پاک فراغت.
عاقبت من به خود رسیدم
با خودم می گفتم:
می شود پروانه شد، می شود پروانه شد تا پر کشید،
دور تا دور شمع عشق چرخید.
می شودکاشانه ای شد مرغ دل لانه ی خود برگزیند.
می شود چون قطره ای زیبا و نرم بر دل سخت قساوت بس چکید، عاقبت آن را شکافت.
می شود وزن عروضی یا که آهنگ و ردیف شاعری شد؛ تا که گوید یا سراید شعر را بس او لطیف.
می شود پروانه ای شد، می شود...
رنگ در عالم خود سازی و زهد و ملکوت بس عجیب است:
رنگ یعنی: ابتکار هست و نیست،
رنگ یعنی: طاقت وزن غبار،
رنگ یعنی: ارجح است اکنون فرار،
رنگ یعنی: پرتوی ذوق و هنر،
رنگ یعنی: جان و اکسیر اثر،
رنگ یعنی: خامی سوزندگی،
رنگ یعنی: منشأ بالندگی،
و اما رنگ من:
رنگ من چیزی جز این هاست!
رنگ من نه انعکاس است و نه جذب و برد نور.
رنگ من تنهایی مطلق به اوج ازدحام است!
رنگ من نه سرخ و سبز و نیلی و نه آبی است.
رنگ من از فرط پررنگی ز رنگارنگی جان خالی است.
رنگ من لبریز از بی رنگی است!
نام من عشق است آیا می شناسیدم؟ زخمی ام زخمی سرا پا می شناسیدم؟ با شما طی کرده ام راه درازی را خسته هستم خسته، آیا می شناسیدم؟ راه شش صد ساله ای از دفتر حافظ تا غزل های شما، آیا می شناسیدم؟ این زمانم گر چه ابره تیره پوشیدست من همان خورشیدم اما می شناسیدم؟ پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا را می شناسیدم؟ می شناسد چشم هایم چهره هاتان را همچنانی که شما ها می شناسیدم این چنین بیگانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا می شناسیدم؟ من همان دریایتان ای رهروان عشق رود های روح دریا می شناسیدم اصل من بودم، بهانه بود فرعی بود عشق قیس و حسن لیلا می شناسیدم؟ در کفه فرهاد تیغه من نهادم من من بریدم بیستون را می شناسیدم؟ مسخ کرده چهره ام را گر چه این ایام با همین دیدار حتی می شناسیدم؟ من همانم آشنای سال های دور رفته ام از یادتان، یا می شناسیدم؟
چند لطیفه
خلیفه بغداد با عربی که از بادیه برآمده بود و هرگز شهر ندیده و به مجلسی نرسیده، از یک طبق طعام میخورد: ناگاه نظر خلیفه بر لقمه وی افتاد و مویی به چشم وی درآمد. گفت: ای اعرابی! آن موی را از لقمه خود دور کن؛ اعرابی لقمه را بر خوان نهاد و دست باز کشید و گفت کسی که چندان در لقمه مهمان نگرد که موی را بیند، از خوان او طعام نتوان خورد!
***
عربی بر سر خوان خلیفه حاضر شد؛ هریسه آوردند. خلیفه او را همکاسه خود کرد و پیش خلیفه روغن بسیار بود و پیش عرب خشک بود، به سر انگشت جوی ساخت تا روغن به طرف او روان شد. خلیفه این آیت خواند که: «اخرقتها لتغرق اهلها» آیا سوراخ میگردانی کشتی را غرقه گردانی اهل آن را؟ عرب این آیت خواند که:«فسقناه الی بلد میت» یعنی پس ما براندیم ابر پر آب را به زمین مرده افسرده، تا به آن آب، زمین مرده را زنده گردانیم!
***
عربی بدوی، گرسنه از بادیه برآمد، بر لب آبی رسید، دید که عربی دیگر انبان پر گوشت از پشت باز کرده و سر آن بگشاده و پارهپاره نان و گوشت بیرون میآورد و میخورد. بدوی آمد و در برابر وی بنشست. عرب در اثنای چیز خوردن سر برآورد و عربی را در برابر خود نشسته دید، گفت یا اخی از کجا میرسی؟ گفت از قبیله تو، گفت بر منازل من گذر کردی؟ گفت بلی، بسی معمور و آبادان دیدم. عرب مبتهج شد و گفت سگ مرا که بقاع نام دارد دیدی؟ گفت رمه تو را عجب پاسبانی میکند که از یک میل راه، گرگ را مجال آن نیست که پیرامن آن رمه گردد. گفت پسرم خالد را دیدی؟ گفت در مکتب، پهلوی معلم نشسته بود و به آواز بلند قرآن میخواند. گفت مادر خالد را دیدی؟ گفت بخ بخ مثل او در تمام حی زنی نیست به کمال عفت و طهارت و غایت عصمت و خدارت. گفت شتر آبکش مرا دیدی؟ گفت بغایت فربه و تازه بود چنان که پشتش به کوهان برابر شده بود. گفت قصر مرا دیدی؟ گفت ایوان او سر به کیوان رسانیده بود، و من هرگز عالیتر از آن بنای ندیدهام. عرب چون احوال خانمان معلوم کرد و دانست که هیچ مکروهی نیست، به فراغت نان و گوشت خوردن گرفت و بدوی را هیچ نداد و بعد از آن که سیر بخورد، سر انبان محکم ببست. بدوی دید که خوشامد گفتن او نتیجه نبخشید، ملول شد. درین محل سگی آنجا رسید. صاحب انبان، استخوانی که از گوشت مانده بود پیش او انداخت و برخاست تا انبان به پشت برکشد و برود. بدوی بیطاقت شد و گفت اگر سگ تو بقاع زنده میبود، راست به این سگ میمانست! عرب گفت مگر بقاع من مرده است؟ گفت بلی در پیش من مرد، بقای عمر تو باد. پرسید که سبب مردن او چه بود؟ گفت از بس که شش شتر آبکش تو بخورد، کور شد بعد از آن بمرد. گفت شتر آبکش مرا چه آفت رسیده بود که بمرد؟ گفت او را در تعزیت مادر خالد کشتند. گفت مگر مادر خالد بمرد؟ گفت بلی، گفت سبب مردن او چه بود؟ گفت از بس که نوحه میکرد و سر بر گور خالد میکوفت مغزش خلل یافت. گفت مگر خالد من بمرد؟ گفت بلی. گفت سبب مردن او چه بود؟ گفت قصر و ایوانی که ساخته بودی به زلزله فرود آمد و خالد در زیر آن بماند. عرب که این اخبار موحشه استماع نمود، انبان نان و گوشت به صحرا افکند و با واویلاه، و اثبوراه، وامصیبتاه راه بادیه گرفت، بدوی انبان را بربود و فرار نمود و به گوشهیی رفت و بقیه نان و گوشت را بخورد و به جای دعای طعام گفت: خاک آلوده مگرداناد خدای، مگر بینی لئیمان را
) آب آن دو به یک جوی نخواهد رفت :
مشارکت آن دو نفر دوامی نخواهد داشت. مأخذ : دربین زارعان خرده پا و ضعیف رسم است که با همسایه زمین خود آب را به نوبت از مَمَری (جوی ) که مشترکاً احداث کردهاند به زمین خود ببرند. این کار از چند نظر صرفهجویی است، زیرا اگر هر کدام بخواهند برای بردن آب به زمین خو مَمَری احداث کنند، علاوه بر هزینه احداث، مقدار مصرف زمین دو برابر خواهد بود. سود دیگر این اشتراک مربوط به آبی است که آبخور جوی میشود. شبیه به این مثل، مثل " آب و گاوشان یکی است " میباشد.
2) کلاهش پشم ندارد :
از او نباید ترسید، مهابتی ندارد، دلیلی وجود ندارد که از او هراس داشته باشیم. مأخذ: درزمان قدیم، نه چندان دور، در ایران صاحب منصبان نظامی به تقلید از نظامیان روس که کلاه پشمی به سر داشتند، کلاه پشمی پوستی بر سر میگذاشتند و از آن جایی که نظامیان مأمور نظم ونسق هستند، وقتی از دور پیدا میشدند مردم خود را جمع و جور میکردند که مورد مؤاخذه واقع نشوند، و اگر آن صاحب منصب نظامی افسر نبود به هم میگفتند : این که افسر نظامی نیست، کلاهش پشم ندارد.
3) زاغ سیاه کسی را چوب زدن :
هر کس این مثل را بشنود فوراً به ذهنش خطور میکند که مربوط به زاغ پسر یا دخترخاله کلاغ است که او را با چوب زدهاند و فراری دادهاند؛ اما درک بنده از این مثل چنین است: زاغ نام دیگر زاج است. علاوه بر این که مردم بیشتر شهرستانها به همین نام زاغ (زاج ) را میشناسند در فرهنگنامهها هم به همین معنی آمده است.
زاغ (زاج ) نوعی نمک است که انواع مختلفی دارد:( سیاه، سبز، سفید وغیره ) زاغ سیاه بیشتر به مصرف رنگ نخ قالی و پارجه و چرم میرسد. اگر کسی ببیند که نخ یا پارچه یا چرم همکارش خوش رنگتر یا شفاف و براقتر از کارهای خودش است، درصدد بر میآید که در موقع مقتضی خود را به ظرفی که زاغ در آن حل شده برساند و چوبی در آن بگرداند و با دیدن و بوئیدن، بلکه پی ببرد که در آن زاغ چه اضافه کردهاند یا نوع و مقدار و نسبت ترکیبش با آب یا چیز دیگر چیست. ضمناً در مورد اشخاص چشم سبز هم چشم زاغ یا زاغول گویند.
4) بارگهش را آب برده :
کار او دیگر اصلاح پذیر نیست، چون بسیار خراب است، بیشتر در مورد ورشکست شدهای گویند که با کمک دوستان هم نمیتواند باز به سرکار خود برگردد، یعنی خرابی کار بیشتر از این حد است. در موارد مشابه نیز کاربرد دارد. مأخذ: لازم است که اول معنی واژه " بارگه " را بدانیم : بارگه در تداول آباده و صُغاد سد کوچکی است که چون آبیار بخواهد آب را سوی دیگربفرستد، ماسه و شن و ریگ آن طرف جوی را که باید آب برود با بیل بر میدارد و به سمتی که نباید آب برود میریزد. در این موقع حساس، چابکی و جلدی لازم دارد. چون این کار باید سریع انجام شود، یعنی از وقتی که میرآب اعلام میکند، دیگر جریان آب به حساب مَمَر دوم که سد آن برداشته شده است، خواهد بود. گاهی زارعان در این موقع اگر سنگی بزرگ و امثال آن را بیابند از آن استفاده میکنند، ولی برخی وقتها به سبب فشار زیاد آب یا از چابکی لازم برخوردار نبودن، موجب میشود که آب را نتوانند بگردانند. در این زمان است که " بارگه " را آب میبرد و دیگر کار یک نفر نیست که بتواند آب را برگرداند ( واژه بارگه را مردم کرمان " گرگه " و کردان " ورگال " گویند.
5) پا تو کفش کسی کردن :
کاربرد این مثل در امثال و حکم دهخدا چنین است: دخالت در کار کسی کردن، ازکسی بدگویی کردن؛ اما در تداول صغاد و آباده فارس باری پیدا کردن بهانه به منظور آسیب رساندن به کسی در کارش، تجسس کردن و دنبال نقطه ضغف یافتن علیه کسی به کار میرود. به باور نگارنده، به حریم و حرم کس ناجوان مردانه واردشدن و طبعاً برای راحت بودن از دم پایی مرد صاحب خانه استفاده کردن.
6) همه را روی دایره ریختن
همه اسرار و اصطلاحات خود را فاش کردن، کلیه دانستههای خود را بیان کردن، حساب خود را با صداقت پس دادن. مأخذ: در قدیم که هنوز رادیو و تلویزیون وارد بازار نشده بود، بازار خنیاگران از رونق بیشتری برخوردار بود. مطربان یا خنیاگران در هر شهری چند گروه و دسته بودند که هرگروه برای خود رئیس و بزرگتری داشتند. افراد این گروهها هر یک نقشی داشتند یکی دایره (دف) و یکی تنبک و دیگری تار یا کمانچه مینواخت، جوانانی هم بودند که در لباس خود یا لباس زنانه هنر رقص را در مجالس عروسی و جشن اجرا میکردند.
درمجالس طرب رسم بر این بود که چون اهل مجلس از هنرنمایی کسی خوششان میآمد به آنها انعام میدادند. در پایان مجلس گروه خنیاگران به دستور رئیس خود، دایرهای در وسط میگذرا دند و دورآن مینشستند و آنچه انعام گرفته بودند از جیب و بغل خود در میآوردند و روی آن دایره میریختند. سپس رئیس آنها آن پولها را شمارش میکرد و سهم هریک را میداد. این بود معنی همه را روی دایره ریختن.
7) ماهی از سرگنده گردد، نی زِ دُم :
هر موجودی رشد و گرایش وترقیاش در جهتی است، هر انسانی با توجه به استعداد و سلیقه و منش خود به چیزی میگراید، یکی به طرف عرفان و معنویات دیگری در جهت مادیات، یکی به سوی علم و کسب کمال و دیگری دنبال جمع کردن مال میرود، کار مورد علاقه خود را توسعه و ترقی میدهد. همچنان که ماهی که زندگیش در دریاست، رشد ونموش به طرف سرمیگراید و سرش بزرگ میشود. همچنین نی این گیاه قلم مانند " کاواک " درکنار دریا و رودخانه میروید و ازقسمت پایین، طرف ریشه کلفت و قوی میشود. بعضی نویسندگان واژه " نی " را به معنی " نی که معنی منفی میدهد " گرفتهاند و درنتیجه این مصراع حضرت مولانا را به صورتی دیگر نوشتهاند. علاوه بر آنچه معروض افتاد و مضافاً بر این که مولانا واژه " نی " را زیاد در اشعار و ابیات خود آورده است. وقتی موردی را مسلم و روشن گفته است لزومی به تأکید بیمورد که از فصاحت کلام کم شود نیست. یعنی وقتی گفته شد راست نیازی نیست که در ادامه بگوییم نه چپ، یاوقتی شفاف گفته شود شب نیازی نیست که در ادامه گفته شود نه روز.
8) دم چک کسی افتادن، نظیر دست کسی زیر ساطور کسی قرار گرفتن :
زیر سلطه و نفوذ کسی چنان قرار گرفتن که اگر بخواهد بتواند چون پنبه دم کمان حلاج او را له و ضایع کند. این عبارت مثلی ناظر برمثل:" پنبه کسی را زدن". مأخذ: چک افزار چوبی تخماق مانندی است که حلاجان برای زدن و حلاجی کردن پنبه آن را بر زه کمان که مماس بر توده پنبه است مینوازند تا کمان ضمن آهنگ بنگ بنگ خود پنبه را از مواد متفرقه و زائد جدا و تصفیه کند. به این مضراب مردم شیراز و کرمان و آباده و صغاد" چک " گویند. در برهان قاطع نیز به معنی مشته حلاجان و معنی مشته حلاجان را افزاری که ندافان و حلاجان بر زه کما زنند تا پنبه حلاجی شود ضبط کرده است.
9) کار به گره گوزی افتاده :
پیشرفت کار به مانع ومشکل برخورد کردن. مأخذ : گور بر وزن موز و معرب آن جوز و به معنی گردو است، و گره گوزی یا گره جوزی نوعی گره است که در قدیم بین روستاییان و عشایر زیاد معمول بود، این گره با پیچیدن نخ به طریق ویژه خود گلولهای مانند گردو ساخته میشد که برای استفاده دکمه لباسهای پشمی که عشایر و صحرانشینان با پشم میساختند نصب میکردند، گاهی با پوست گردو آن را به رنگ گردو در میآوردند که بسیار زیبا و کاردستی هنرمندانهای بود. این گلوله پیچیده کروی سر نخ آن را چنان استادانه در پیچیدگی نخها محو میکردند که کسی نمیتوانست آن را بیابد، گاهی به صورت مسابقه از دیگران میخواستند که سرنخ را پیدا کنند. همین پیدا نشدن سرنخ و کور بودن گره مایه این ضرب المثل شده است. استاد بهمنیار در داستان نامه بهمنیاری آن را گره گوزی پنداشته و به معنی باد معده که باعث درد شکم شود آورده است.
10) مقنی تا دولش تر است شکمش سیر است :
نظیر تا دستش کار میکند دهنش میخورد : در مورد کسی آورند که اندوختهای نداشته باشد و در آمد او از کار روزانه افزون نگردد و هر روز که کار نکند گرسنه ماند. مأخذ: این عبارت مثلی شاید در نظر جوانان تهرانی که معنی دول را نمیدانند و معنی دیگر جز معنی اصلی آن بر آن قائلند، پیچیده و عجیب جلوه کند، ولی معنی درست دول ( دَلو ) است. ظرف معمولاً چرمین که بر طناب و به چرخ مقنیها که بر سر چاه است نصب میکنند، و مقنی دیگر در ته چاه آن را از گِلی که از کف چاه کنده پر میکند و با تکان دادن طناب یا آواز، مقنی که بالای چاه ایستاده را خبر میکند تا آن را بالا بکشد و خالی کند و دول خالی را دوباره به وسیله چرخ چاه پایین بفرستد و همچنان کار ادامه پیدا میکند. این گروه زحمتکش با این کار پر رنج ذخیرهای ندارند و اگر یک روز (دولشان تر نشود ) یعنی کار نکنند گرسنه میمانند.
11) یخ کسی گرفتن یا نگرفتن :
وقتی کسی به منظور رسیدن به هدفی زحمت ورنجی متحمل شود و وقتی تلف کند و سرانجام نتیجه بگیرد یا نگیرد این مثل آورند. مأخذ: یخ گرفتن مربوط به زمان قدیم است که هنوز یخچال صنعتی و آب سردکن و امثال آن نبود. درهر شهری برای رفع احتیاج یخ در تابستان، یخچال طبیعی وجود داشت. ساختن این گونه یخچالها و تهیه یخ در رساندن آن به بازار فروش کار آسانی نبود، گرچه با آب باران و آب جاری غیر بهداشتی تهیه میشود. مایه اصلی یخچال طبیعی بسته به خوب یخ بستن آب در زمستان بود. یخچال داران در سالهایی که زمستان سرد میشد و یخ کاملاً میگرفت سود خوبی میبردند، ولی اگر زمستان چنان سرد نمیشد که آب به خوبی منجمد شود، بدیهی است که به آنها ضرر وارد میشد. این بود معنی یخ گرفتن یا نگرفتن. ( نامیکه امروزه بر یخچالهای صنعتی گذارده اند واقعاً نام بی مسمایی است، زیرا کلمه یخچال از دو واژه " یخ " و " چال " که به معنی گود و چاله است که اشاره به استخری که آب در آن جمع میکردند که یخ بسازند، است. ولی دستگاهی که ما امروزه به نام یخچال استفاده میکنیم خوب بود یخدان، یخساز یا چیزی بهتر از این نامگذاری میشد.
12) از بز برند و به پای بز بندند :
نظیر، ازماست که بر ماست. مأخذ : طناب که با آن پای بز و میش و دیگر حیوانات اهلی را بندند که فرار نکند، یا در موقع کشتار آنها را با طناب به چنگک قصابی آویزان کنند همه از موی بز است.
علامه دهخدا این مثل را نظیر از ریش پیوند سبیل کردن آورده است که درست نمینماید.
13) چوب تر را چنان کهخواهی پیچ / نشود خشک جز به آتش راست (سعدی ):
نظیر نهال تا تر است میتوان آن را راست کرد. اطفال اگر در کوچکی تربیت نشوند چون بزرگ شدند دیگر تربیت نپذیرند، همچنان که نهال و چوب تر را میتوان به هر سوی گرایش داد ولی شاخه کلفت درخت و چوب خشک را کاری نمیتوان کرد. مأخذ: روستاییان وقتی بخواهند چوب خشک کجی را راست کنند که بتوان از آن استفاده دسته بیل یا تیشه نمود، آن را در زیر آتش سوخته (خُل ) میکنند، چون کاملاً گرم شد آن را در سوراخ دیوار یا جایی مثل آن فرو و اهرم میکنند تا راست و قابل استفاده شود. در بعضی دهات خود دیدهام که در سنگی که در پایین چهارچوب دروازه است سوراخی برای این کار پیش بینی نموده تا اهل محل از آن در راست کردن چوب استفاده کنند. استاد خطیب رهبر در شرح گلستان سعدی معنی مصراع: نشود خشک جز به آتش راست، را چنین نوشته است :
" چوب خشک جز به آتش استقامت نپذیرد یعنی استقامتش دیگر ممکن نیست اگر چه سوزد (!)"
14) مبادا خایه تو خایه بلبل بکنی :
مبادا در کاری که به تو رجوع شده تقلب یا خیانت بکنی. مأخذ : شاید بین خوانندگان کمتر کسی باشد که این مثل را شنیده باشد، آن کس که برای اولین بار میشنود شاید نخست آن را مثلی دور از ادب و نزاکت پندارد، ولی با دانستن معنی خایه که تخم پرندگان هم معنی میدهد نظرشان تغییر میکند، و ریشه مثل تخم گذاردن بلبل در لانهاش که گوشه باغی بر روی شاخسار درختی ساخته است و کسی برای مزاح تخم پرنده دیگر را که در ظاهر مانند تخم بلبل باشد در لانه بلبل بگذارد.
در مورد تخم داخل تخمهای پرندگان کردن، چندین سال قبل در مأموریت اداری که در گلپایگان داشتم، شخص درستکاری که انبادار بود و من همیشه به راستی و درستی او احترام میگذاشتم یک روز که در حیاط خانه زیردرخت نشسته و کارهای اداری را روی میز پهن کرده بودم، گفت: این کلاغها که توی این درخت لانه دارند، چند سال قبل با دخالت پسرم صحنه عجیبی افریدند. درغیاب کلاغان یا کلاغی که در درخت تخم گذارده بود پسرم تخم اردکی شبیه به تخم کلاغ یافته بود. در نبودن کلاغ ! از درخت بالا میرود و تخم اردک را با دقت با تخمی از کلاغ عوض میکند! ولی این کلاغ با همه هوشیاریاش نفهمید، زیرا اگر میفهمید همان وقت غوغا میکرد. به هر حال تا یک روز روی آن پشت بام کوتاه دیدم صدها کلاغ جمع شدهاند و یک بچه اردک هم در آن جاست، یک مرتبه یکی از کلاغها که شاید کلاغ مادر بود غار غاری کرد که ناگاه تمام کلاغها به آن بچه اردک حمله کردند و او را نابود ساختند ( عهده علی الروای )
15 ) صبح از دشت ارژن بار کردیم فردا صبح دیدیم همان دشت ارژن هستیم :
نظیر آنچه رشتیم پنبه شد. این مثل را در موارد بسیاری با معنی و مفهوم اصلی میآورند، وقتی در مورد معاملهای دو نفر مدتها بحث میکنند و با شرایطی توافق کنند ناگهان یکی از طرفین معامله عدول کند یا در خواستگاری دختر وکارهای روزانه که پس از گفتگوها و بحثها یکی از افراد ذینفع موارد توافق را برهم زند، میآورند.
مأخذ: زمانی کاروانی از دشت ارژن به قصد شیراز حرکت کردند شبانگاه بین راه منزل کردند و بار انداختند، سحرگاه به جای ادامه مسیر بسوی شیراز اشتباهاً به دشت ارژن بازگشتند و متوجه شدند که به مبدا برگشتهاند، این مثل از آن زمان رایج و سایر شد.
16 ) مُشکی ماند که از انبان بترسند :
این مثل زنجانی را دیگران بدون هیچ توضیحی نوشتهاند. به نظر نگارنده درحالی که روی کلمه مشکی فتحه گذاردهاند. اما این مثل در اصل " مُشکی " بوده است، با توجه به تجانس مَشک و انبان که هر دو از پوست هستند مَشک را صحیح پنداشته و ضبط کرده اند، بدیهی است به صورتی که ضبط شده معنی درستی به آن نمیتوان قائل بود، ولی در بعضی شهرستانها مانند صغاد و آباده موش را مَشک، مخفف موشک ( موش کوچک ) میگویند.
معلوم میشود در زنجان هم موش یا موش کوچک را مُشک میگویند که در این صورت میتوان به مثل معنی و مفهومیقائل شد، زیرا انبان جای ذخیره حبوبات و غلات است و موش خیلی زود به سراغ انبان میرود ( موش کاری به انبان ندارد. انبان ( یا همیان ) خودش کِروکِر میکند. مثل را درمورد کسی آورند که چیز موردعلاقهاش را میخواهد ولی از خطرهایی که برای به دست آوردن آن وجود دارد احتیاط میکند. یا عاشقی که بترسد طرف معشوق برود. به مثل اغراق آمیز: " چُس مُشک گیر دراین جا میتوان اشاره کرد که در مورد اشخاص فوق العاده ریزبین و خرده گیر آورند، خرده بین تر از مته به خشخاش گذار و از آب کره گیر ).
17 ) ریگ به کفشش است :
به او نمیشود اطمینان کرد. مأخذ: یکی از جاها که در قدیم سلاح پنهان میکردند تا به موقع از خود دفاع کنند یا به کسی حمله کنند ساقه کفش بود، درساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ میتوان پنهان کرد که دیده نشود و موجب بدگمانی نگردد، ولی در موقع مقتضی از آن استفاده کرد. وقتی میگویند فلانی ریگی به کفش دارد یعنی ظاهراً شخص سالم وبی خطری به نظر میآید؛ اما در موقع مناسب باطن بد خود را ظاهر میکند وخطر میآفریند.
18) گوش خواباندن :
منتظر فرصت مناسب بودن برای صدمه زدن به رقیب یا دشمن، کمین کردن. تمثیل: به خاموشی زمکر دشمن مشو ایمن ـ چو تو سن گوش خواباند لگدها در قفا دارد. " صائب " مأخذ : ستورها وقتی بخواهند زیر بار نروند یا سواری ندهند، یا وقتی احساس کنند کسی میخواهد جلو حقشان را بگیرد، مثلاً ظرف جو یا علف را از جلو آنها بردارد برای تهدید و هشدار، گوشها را به عقب میخوابانند، در این حالت طغیان و چموشی، چنانچه کسی به آنها نزدیک شود با ضربات متوالی لگد و دندان حیوان روبرو خواهد شد. درمکالمه و محاوره روزانه هم زیاد شنیده میشود که میگویند: فلان برای فلان گوش خوابانده است تا تلافی اذیت و آزاری که کرده بکند.
مهدی پرتوی آملی در " ریشههای تاریخی امثال وحکم " این مثل را به گونهای دیگر نوشته است، و ظاهراً عبارت گوش خواباندن را باگوش به زمین چسباندن که آن برای خود معنی و مفهوم دیگری دارد اشتباه گرفته است.
زندگینامه مریم حیدر زاده
من متولد ٢٩ آبان ١٣۵۶ و ساکن تهران هستم. من از هشت سالگی شعر را شروع کردم . من تقریباً سه سال و نیم سن داشتم که عمل آب مروارید روی چشمم انجام شد . سه نظر راجع به این عمل وجود داره . یک سری از پزشک ها معتقد هستند که دستگاه های بیمارستان عفونی بوده و عصب چشم راست من از بین رفته و چشم چپ هم ضعیف شده . یک سری هم این اشتباه رو می گذارند به حساب ناشی بودن و سهل انگاری پزشک . به هر حال من می گذارم به حساب یک کلید طلایی که در تقدیر انسان وقتی نهفته باشه تمام اتفاقاتی که میافته به نظر من بهانه هست . البته من خیلی از تصویرها رو یادمه .یک عروسک دارم که مال دو سالگیم هست به اسم " نینا " که کاملاً اون رو یادمه و یک پلنگ صورتی ... و عینک ذره بینی که خوشخبتانه دیگه نمی زنم! و رنگها رو هم بخصوص یادم میاد مخصوصأ رنگ سرخ . من همیشه دسته گل های عروس ها رو خراب می کردم و گل سرخ ها رو همیشه می چیدم ! بیشترین گل ها رو هم از دسته گل عروسی خالم چیدم که همین جا ازشون معذرت خواهی می کنم ! من نه تا کتاب منتشر شده دارم که دو تا از اونها نثر هست . یکی رو سال ١٣٨٠ منتشر کردم به اسم "نامه هایی که پاره کردم " و یکی دیگه از اونها اردیبهشت سال جاری ( ١٣٨٣ ) منتشر شد به نام "نامه هایی که پاره کرد ی" ... این سلسله مراتب نامه های عاشقانه ای هست که هر چند سال یک بار نوشته میشه . بسیاری از دوستان، حتی از
خارج از ایران بعد از انتشار کتاب اول نثر من جواب تک تک این نامه ها رو دادند و این برای من خیلی زیبا بود و نامه های خواننده گان رو در کتاب دوم چاپ کردم .اولین کتاب من "پروانه ات خواهم ماند " نام داره . داستان این بر می گرده به کارگردان خوب شبکه سه تلویزیون ایران آقای کاشانی که من خیلی ازشون تشکر می کنم و همیشه هم گفتم که آغاز کار من با ایشون بود .ایشون کارگردان یک برنامه تلویزیونی بودند به نام "شب های تابستان " که از شبکه اول سیما پخش می شد . قرار یک مصاحبه ای رو برای من و برای المپیاد گذاشتند و در اون سوالاتی می کردند . در این سوالات رسیدیم به شعر و ادبیات و آخرش گفتند یک تفعل به حافظ بزن و بخون . اتفاقاً شعر "چو بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست " در اومد . اون رو خون دم و تموم شد . چند ماه بعد از اون مصاحبه با من تماس گرفتند و گفتند که یک جنگ اجتماعی رو در شبکه سه سیما تشکیل دادند و به من گفتند که تو حاضری اجرای بخش ادبی اون رو به عهده بگیری؟ این کار رو قبول کردم و کار خیلی قشنگی هم بود . یک سال و نیم این کار رو به شکل م داوم انجام دادم که خوشبختانه با استقبال خیلی زیادی هم مواجه شد . من هفته ای یک بار باید همه نامه ها رو بررسی می کردم و جواب می دادم . تا اینکه این برنامه
هم مثل همه قصه ها و نامه ها تموم شد .بعد از این کار آقای کاشانی پیشنهاد کردند حالا شعرهایی که توی این جنگ خوندی رو در قالب یک کتاب
ارائه بده . من هم این کار رو کردم و همین جا از نشر معین و پروین هم تشکر می کنم و از ناشر بسیار گلم آقای رامسری که هر سال به من قول دادند
که برای اردیبهشت که نمایشگاه کتاب هست، کتاب من رو برسونند . تا حالا هیچ وقت هم بدقولی نکردند و من هم خیلی ازشون تشکر می کنم .رشته
دبیرستان من انسانی بود اما رشته دانشکده من متاسفانه حقوق قضایی دانشگاه تهران بود . . من خودم ادبیات رو دوست داشتم . زمان انتخاب رشته
که رسید، همه مخصوصاً کادر مدرسه ای که توش تحصیل می کردم گفتند به خاطر معدلت حقوق بخون ! من فکر می کردم شاید قسمت های عملی این رشته بتونه من رو جذب بکنه .مثل رفتن به دادگاه، زندان ها و ... چون این جاها با احساسات مردم ارتباط داره و میتونه برای کسی که عشق به شعر و ادبیات داره مؤثرباشه. ولی متاسفانه ما حتی یک جلسه عملی هم توی دانشگاه تهرانی که این همه ازش صحبت می کنند نداشتیم ! یعنی چهار سال تئوری خوندیم . ترم دوم بود که من متاسفانه متوجه شدم و دیدم که نمی تونم این رشته رو تحمل کنم ! اما به اصرار مادرم این چهار سال رو تموم کردم و کاملاً درس رو بوسیدم و گذاشتم کنار ...
((زندگی))
زندگی صحنه دلواپسی است.
زندگی صحنه گم کردن من.
زندگی صحنه گم کردن تو.
زندگی عاقبتش دلتنگی ست.
زندگی مردن من در تن توست.
زندگی صاعقه دیشب بود.
زندگی ،سوختن آزادی ست.
زندگی،اول و آخر مرگ است.
زندگی، فحش من است بر رخ تو.
زندگی،گفتن عشق،به صنوبر ها نیست.
زندگی ،پادشهی هم دارد که اکنون مردست.
زندگی قصه من.
زندگی قصه توست.
زندگی قصه شکاکی من.
زندگی دلزدگی از ماندن بی تست.
اگر بگویم که از وقتی که تو رفتی چه میرضی عجیبی به جانم افتاده. ناراحت و متعجب خواهی شد.
دکتر رفتم. به دکتر گفتم که دارویی برای من تجویز کن که خیلی خسته و کوفته هستم.
گفت مهمل نباف تو فقط باید مقداری استراحت کنی.
گفتم خستگی من طوری نیست که با استراحت بر طرف شود. صورتم خسته شده است.
دکتر نگاه جدی به من کرد و گفت مگر تازگی ها با چانه ات زیاد کار کرده ای.
گفتم نه.
گفت عجیب است فکر نمی کنم که لب هایت درد می کند؟
گفت دقیقاً همین است.
بعد دکتر با نگاهی واقعاً جدی گفت: فکر می کنم کلمه ای را بیش از حد تکرار کرده ای.
گفتم راستش به یک عزیزی به اندازه تمام عمرم دارم می گم دوستت دارم.
تصویری از تو در اتناق من است.
هر گز نمی توانم از کنار آن عبور کنم مگر اینکه بایستم و آن را تماشا کنم.
اما وقتی تو در کنار منی به ندرت به آن نگاه می کنم.
اگر دیدن عکس تو که فقط تمثال ساکت و بی صدای توست می تواند اینچنین باعث شادی من شود، چه لذتی که از نامه های تو به نخواهد رسید.
آنها روح دارند و می توانند سخن بگویند و احساسات و عواطف شدید انسانی را بیان کنند، آنها تمامی آتش اشتیاق ما را بخود دارند.
کاش می توانستم که شعر بگویم.
چون از وقتی که عاشق تو شدم وجودم پر از شعر است.
تو خود یک شعری! چه شعری؟ حماسی؟
نه البته که نه تو غزلی؟
نه این این نوع شعر دشوار و مصنوعی است.
تو سرودی. سرودی دلنواز، ساده، زنده و حزین که طبیعت آن را گاهی با اشک ، گاهی با لبخند و گاهی هم لبخند آمیخته با اشک می خواند.
نوشته ای که دلت برایم تنگ شده و هنگامی که من در کنارت نیستم تنها مایه آرامش تو این است که نامه های مرا در دست بگیری و به نیابت از من در کنارت بگذاری.
وقتی فکر می کنم که برایم دل تنگ می شوی و به این صورت آرامش پیدا می کنی لذت می برم . من همیشه نامه های تو را می خوانم و بارها و بارها به سراغ آنها می روم مثل اینکه تازه به دستم رسیده باشد ولی این کار تنها به آتش اشتیاقم برای دیدن تو دامن می زند.
وقتی نامه های تو اینقدر برای من عزیز باشند. خوب می توانی تصور کنی که از بودن در کنار تو چقدر لذت می برم. مرتب برایم نامه بنویس. اگر چه خواندن نامه های تو به من لذتی آمیخته با درد می دهد.
بگذار نامه ات پیام آور چیزی جز عشق نباشد و به من بگو که لب و موی و همه روی تو را که از من است دوباره خواهم داشت، و به من بگو همدیگر را در برخواهیم گرفت.
لطفاً نامه هایت را خیلی خوانا و قابل فهم ننویس زیرا برای من هیچ کاری لذت بخش تر از این نیست که بنشینم و ساعت ها مشغول کشف کردن دست خط یا تفسیر حرف های مبهم تو شوم. نامه ای که خوانا نوشته شده و منظور نویسنده را به سادگی بیان یم کند بسیار شبیه صاعقه است.
زندگی
زندگی مانند راهی است که در آن هر چه پیشتر می روی بیشتر می توانی با مشکلات دسته و پنجه نرم کنی
چون هر چه که در این جاده پیشتر می روی مشکلات با سرعت و قدرت بیشتر به سمت تو هجوم می آورند و تو باید بتوانی هر چه بیشتر با آنها روبرو شوی و بتوانی در زندگی خود با آنها بیشتر رو برو شوی و بتوانی با آنها مقابله کنی و پیروز از آن بیرون بیایی و باید بدانی که هر چه مشکلت بزرگ باشد زمانی می رسد که باید از آن مشکل درسهای بزرگی گرفته باشی و بتوانی خود را در مقابل مشکلی بزرگتر از آن به مقابله بپردازی و تنها سلاحت باید آن تجربه باشد که از آن مشکل به دستت رسیده است و باید بدانی که زندگی همیشه مرکز مشکلات است البته در زندگی لذاتی وجود دارد و لذت یعنی فاصله این مشکل تا مشکل دیگر و تنها زمان لذت بردن از زندگی همین زمان اندک است و باید بدانی که زندگی هر چه که بر تو سخت بگیرد خدا در تو توان مقابله با آن را در تو دیده است و باید بدانی که تمامی مشکلات راهی برای توست تا بتوانی قدرت خود را بیشتر کنی به واسطه تجربیات قدیم و باید بدانی که زندگی هر چه که باشد مشکل است و باید هر چه بیشتر به تجربیات خود تکیه کنی و باید بدانی که در چراگاه نصیحت گاوی پیدا نمی کنی از که از نصیحت سیر باشد و تمام کسانی هم که خود را بر این می دارند که دیگران را نصیحت کنند و تجربیات خود را به آنها بگویند به این خاطر است که می خواهند دیگران در این مخمصه ای که آنها گیر کرده بودند گیر نکنند وگرنه هر کس باید بداند که در زندگی هر کس مشکلات به روز وجود دارد که باید از پس آنها بر بیایید وگرنه نمی تواند یک قدم دیگر در زندگی پیش برود و آنها که از درس های زندگی نتوانسته اند نمره قبولی را دریافت کنند یا نتوانسته اند که از آن درس تجربه ای کسب کنند و آن مشکل را حل شده پنداشته اند و چیزی از آن مشکل یاد نگرفته اند محکوم به درجا زدن در زندگی هستند و باید بدانند که در زندگی بر این استوار است که در مشکلات چه پیروز و چه شکست خوردید باید بدانید که خداوند فقط می خواسته به شما درسی بدهد شاید اصلاً می خواسته که به شما بگوید که مغرور به حل مشکلات نشوید که مشکلی هم هست که شما نتوانسته اید آن را حل کنید و باید بدانید که هر چه در زندگی شما خبره باشید باز هم دست بالا دست زیاد است و شما هم نمی توانید بر تمام مشکلات زندگی پیروز باشید ولی باید بدانید که زندگی تنها جای آموزش است و استفاده از آن آموزش ها و در جهان دیگر است که به هر کس نمره می دهند نه پیروزی او در امتحانات و نه شکست او در امتحانات بلکه به تلاش او برای حل مشکلات خود و دیگران نمره می دهند و باید دانست که زندگی می تواند مرکز امتحان ما باشد. امتحانات زیاد است و اگر کسی می بیند که مشکلات او کم است باید بداند که در مشکلی نتوانسته در حد نیاز تلاش کند و خداوند در او قدرت مبارزه با مشکلات را ندیده است و او را محکوم به درجا زنی در زندگی کرده و باید بداند که زندگی هر چه باشد برای رشد است و نه برای درجا زندی و زندگی بی مشکل زندگی مشکل دار نشانه تلاش است و زندگی بی مشکل نشانه عدم فعالیت است و زندگی منظور از شادی در زندگی نیست شاید کسانی باشند که با وجود مشکلات زیاد در زندگی باز هم خوشحال و سرحال و زندگی شادابی دارند و هیچ کس و هیچ مشکلی نمی تواند با آنها کاری کند که شادابی و نشاط خود را از دست دهند و شاید خدا مشکلات آنها را زیاد تر می کند و شاید با آنها کاری می کند که همیشه با مشلات دست و پنجه نرم کنند تا هر چه بیشتر رو به بالا بروند و باید بداند که زندگی یعنی رشد و معنی این ندارد که انسان به این فکر کند که اگر در این مشکل پیروز نشد باید زانو غم بغل کند و درجا بزند و انسان باید همیشه به این نکته توجه کند که انسان همیشه در زندگی مشکل دارد ولی نباید غمگین باشد و دست از تلاش برای مشکلات دیگر بردارد و باید بداند که همیشه انسان با مشکلات ریز و درشت روبرو می شود و باید بداند که همیشه باید توان و وقت خود را برای مشکلات بزرگی که به حال خودش مفید است صرف کند و باید دانست که انسان شاید مشکلی در زندگی دارد که می بیند اگر این مشکل را حل کند همه به او ببالند ولی اصلاً حل آن مشکل برای او اهمیتی در زندگی اش نداشته باشد و باید بداند که انسان هر چه بیشتر باید مشکلات خود را برای پیشرفت خود و دیگران حل کند و نه فقط برای تشویق دیگران و تشکر دیگران، شاید مشکل انسان انجام یک کار خارق العاده باشد که خودش برای خودش مشکل تراشیده باشد و بتواند آن کار را انجام دهد ولی شاید برای انجام این کار دل بعضی از افراد را که او را خیلی دوست دارند را برای تلاش بیش از اندازه خود شکسته باشد این مشکل بزرگتر و مهمتر از آن است که دیگران او را تشویق کنند زیرا در زندگی انسان برای این تلاش می کند که دل آنهایی که دوستشان دارند و دوستش دارند را به دست آورد و نه اینکه بشکند و باید دانست که انسان یک موجود اجتماعی است و نمی تواند بدون محبت دیگران زنده باشد و باید انسان بتواند برای خود دوستانی پیدا کند که او را واقعاً دوست داشته باشند و باید دانست که انسان نمی تواند به هر کس در زندگی امید داشته باشد و یا اعتماد کند و باید دانست که هر کس برای خود مشکلات و دوستانی دارد که شاید برای او آنها مهم تر از ما باشد و نباید به خاطر بعضی مسایل از بعضی افراد دلگیر بود پس باید دانست که انسان انسان است نه یک موجود برای حل مشکلات و کسب درآمد انسان برای ایجاد محبت آمده و تنها مشکل انسان که برای او واقعاً مشکلی بزرگ است باید بداند حل این مشکل برای او سخت ترین کار است و دل آنهایی که دوستشان داریم و دوستمان دارند بسیار سخت و طاقت فرسا است باید دانست که باید برای کار باید تلاش کرد و نه برای کسب درآمدهای دیگر.
انسان هایی زیادی هستند که حل مشکلات دیگر را بر این مشکل ترجیح می دهند مانند کسب درآمد یا انجام کارهای بیش از توان خود و باید دانست که محبت کار بسیار ساده ایست اگر انسان بداند که چگونه آن را ابراز کند و باید بداند که انسان برای انجام محبت باید تلاش بسیار برد و باید بداند که انسان هایی هستند که برای یک لحظه محبت کردن و محبت دیدن وقت و سرمایه ها خرج می کنند ولی به این مهم دست پیدا نمی کنند و باید دانست که ارگ ما این موهبت بزرگ را اگر داشته باشیم دیگر نباید چیز دیگری از خداوند بخواهیم و باید دانست انسان های زیادی هم هستند که از ازدیاد این محبت به فغان آمده اند و یا به ...
انسان باید بداند که هر چه در زندگی حد تعادل دارد که باید در این حد تعادل زندگی کرد و نباید در هر کاری انسان افراط و تفریط داشته باشد و انسان های زیادی هستند که برای یک لحظه امید دادن به دیگران وقت خود را صرف می کنند. انسان باید بداند که راه خود را در چه زمینه ای و در چه راهی صرف می کند و باید دانست که آیا این راه درست و مورد تایید خلق است که مورد تایید خلق بودن یعنی مورد تأیید خداوند بودن و اگر کسی مورد تأیید خداوند باشد هر چه بخواهد خدا به او می دهد و باید انسان بداند که خدا با ماست.
هر که او دارد چه ندارد و هر که او ندارد چه دارد.
...