زندگی برای همه

گر تن دهی و دل ندهی فاحشه ای چه زن باشی و چه مرد

+ داستانی جالب

 

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند.
مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند، اما این طور نشد.
منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت.
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند.
به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»

خانم یک لحظه سکوت کرد.
رییس خشنود بود.
شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد.
رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد.

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: ادبی و آموزنده
comment نظرات () لینک


+ ریست کردن گوشی دیگران توسط بلوتوث!

قصد داریم روشی بسیار نوین را به شما معرفی کنیم که با انجام آن می توانید کاری کنید که در هر زمان شخصی اقدام به ارسال فایل از طریق بلوتوث به شما کند بلافاصله پس از این کار موبایل شخص ریست (خاموش و روشن) شود! توجه کنید این روش در واقع هک کردن گوشی نیست بلکه باگی است که فقط در گوشی های نوکیا وجود دارد و در آنها عمل می کند. این روش می تواند بسیار برای شما مفید باشد زیرا با این کار می توانید بدون نصب نرم افزار خاصی یک سپر مدافع برای گوشی خود ایجاد کنید.


 

برای اینکار:
از منوی Start به All Programs و سپس Accessories رفته و بر روی Notepad کلیک کنید.
حال در محیط Notepad کد زیر را وارد کنید:

Tarfandestan[Tab]dot[Tab]com

دقت کنید در دستور بالا منظور از [Tab] فشردن کلید Tab است. در نتیجه کد در اصل اینگونه خواهد بود:

Tarfandestan  dot com

فایل را با نام دلخواه و فرمت txt به وسیله File > Save as ذخیره نمایید.
اکنون این فایل متنی را به هر روشی که میدانید اعم از استفاده از رم ریدر، USB، بلوتوث، اینفرارد و… به گوشی منتقل کنید.
فایل را در گوشی باز کرده، اگر به عنوان Message آمده آن را Save کنید (دقت کنید در قسمت Note ذخیره میشود) و توسط دکمه مداد روی گوشی یا همان Pen، متن مورد نظر را انتخاب و در همان حال دکمه Copy را بزنید تا متن فوق کپی شود.
به قسمت Connect/Bluetooth گوشی رفته و در قسمت My phone’s name این متن را Paste کنید. 
پس از این کار مشاهده خواهید کرد که یک به هم خوردگی در قسمت نام بلوتوث وجود دارد.
تنظیمات را ذخیره کنید و خارج شوید. 
اکنون اگر بلوتوث شما در حالت روشن قرار گیرد، هر فردی که در محدوده شما بلوتوث خود را روشن نموده و جستجو کند گوشی او ریست میشود! البته به شرطی که گوشی او نوکیا باشد.

این کار، روش بسیار موثری است تا از ورود ویروسها به گوشی خود رهایی پیدا کنید. آن هم بدون اینکه نرم افزار خاصی نصب کنید و بدون اینکه به گوشی ارسال کننده ویروس آسیبی برسانید.
اما همانطور که ذکر شد این راه تنها در گوشی های نوکیا موثر است و هنگامی که قصد رد و بدل کردن اطلاعات با دوست خود توسط بلوتوث را دارید باید این اسم را تغییر کنید.

دلیل انجام کار فوق در نرم افزار Notepad هم این بود که توسط خود گوشی نمیتوان کار دکمه Tab صفحه کلید را صورت داد.
نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: زندگی و آموزنده
comment نظرات () لینک


+ رنگ ها و معانی آنها

 

هر رنگی یک مفهوم و معنایی را به بیننده القا می کند.

به اختصار معنای رنگ ها را بیان می کنیم.

1-  رنگ خاکستری: خاستگری نه دارای رنگ است، نه تیره و نه روشن است. بلکه کاملاً آزاد از هر محرک یا گرایش روانی می باشد. این رنگ خنثی است. هر کس که رنگ خاکستری را انتخاب کند معنایش این است که می خواهد دور هر چیزی دیواری بکشد و خود را غیر متعهد و فاقد فعالیت بیرونی نماید، به طوری که بتواند خود را در برابر نفوذ یا محرک خارجی حفظ کند.

2-   آبی: به معنای آرامش، خشنودی، تسلیم پذیری و فداکاری است.

3-  سبز، رنگ سبز، عامل موجب اضطراب اضطراب برای آزاد کردن خود از تنش هایی که بر اثر عدم شناسایی به شخص تحمیل شده، همچنین مهیج و نشان از غرور است.

4-  قرمز، نشان از پر انرژی بودن و حرارت دارد. قرمز انگیزه ایی است برای فعالیت شدید ورزش، پیکا، رقابت، شهوت جنسی و ... رنگ قرمز نشانگر یک انگیزه جنسی کم و بیش کنترل شده یعنی به همسرش وفادار می ماند ولی گاهی اوقات اوقات بی اختیار تسلیم وسوسه نفس می شود. و به گونه ایی بی اختیار خواهان کسب انواع تجربه و احساس می گردد و منجر به تجربه جنسی، روابط جنسی غیر قانونی و خیانت های مکرر می شود.

5-  زرد: رنگ زرد نشانگر تسکین و انبساط خاطر است. معنای شاد و خوشبختی را دارد. روشن ترین رنگ و از قدرت تحریک بیشتری برخوردار است.

6-  بنفش: رنگ بنفش ترکیبی از قرمز و آبی است که چه رنگ منفعل و مشخص به شمار می آید ولی مایل به حفظ خواص هر دو رنگ را دارد. دارای معنای سحر و جادو است و استفاده کننده وی آن خواستار افسون شدن شادمانی دیگران است تا بتواند درجه ای از سحر را در مورد آنان به کار برد.

7-    سیاه: تیره ترین رنگ است و در واقع خود را نفی می کند سیاه نمایانگر مرز مطلقی است که در فراسوی آن زندگی متوقف می گردد. سیاه به معنای (نه) بوده و نقطه مقابل (بله) رنگ سفید است. سفید به صفحه خالی می ماند که داستان را باید روی آن نوشت ولی سیاه نقطه پایانی است.



- لوتسر، مارکس،روانشناسی رنگها، ترجمه ویدا ابی زاده (1369) شرکت نشر و پخش ویس، چاپ اول، ص 74

 

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها: رنگ ها و آموزنده
comment نظرات () لینک


+ اندر احوالات زنان

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود.
شش روز می گذشت ....
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی.....
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید
چون زن ها "واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند
چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید:چه عیبی ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩
تگ ها: آموزنده
comment نظرات () لینک


+ مفهوم انگشت های مختلف برای انداختن انگشتر

آیا تابه حال به این فکر کرده اید که انداختن انگشتر در هر انگشت چه معنایی دارد؟ ما به شما می گوییم که هر انگشت نشانه چیست و چطور انداختن انگشتر در انگشتان مختلف تفاوت می کند.

 

گاهی اوقات، علیرغم همه تلاشهایی که می کنیم، زندگی به مراد ما پیش نمی رود. این همان زمانی است که بعضی از آدم به سراغ فال و طالع بینی می روند تا به طریقی زندگیشان را رونق بدهند

 

 

کف بینی، فال اعداد، تاروت، و از این قبیل بعضی از راه هایی هستند که متخصصین این رشته ادعا دارند به وضعیت کنونی افراد کمک می کندیک چیزی که خیلی برای من جالب بود انگشترهایی است که این متخصصین به افراد توصیه می کنند که بیندازند. این انگشترها وقتی با سنگ تولد هر کس ادغام شود در خیلی از جوانب زندگی هر فرد تعادل ایجاد می کند. اما آیا تا به حال این سوال برایتان پیش آمده که هر انگشت برای انداختن انگشتر چه معنا و مفهومی دارد؟ آیا انداختن انگشتر در یک انگشت بخصوص نشان دهنده یک مفهوم عمیق است؟ پس اجازه بدهید نگاهی به مفهوم انگشت های مختلف برای انداختن انگشتر بیندازیم.


مفهوم انگشت های مختلف برای انداختن انگشتر


انگشت شست: نشان دهنده قدرت اراده در فرد است. این انگشت با خودِ درونی فرد در ارتباط است. وقتی به شما گفته می شود که در انگشت شستتان انگشتری بیندازید، به دقت مراقب تغییراتی که در زندگیتان اتفاق می افتد باشید. این انگشتر قدرت اراده شما را تقویت خواهد کرد.

 

 

انگشت اشاره: نشان دهنده قدرت، رهبری و جاه طلبی است. این انگشت نشان دهنده یک نوع قدرت خاص است. این مسئله به خصوص در قدیم الایام وقتی پادشاهان قدرتمند در انگشت اشاره خود انگشتر می انداختند بیشتر نمود دارددرنتیجه، انداختن انگشتر در این انگشت به شما در این زمینه کمک می کند.

انگشت وسط: نشان دهنده فردیت و هویت فرد است. این انگشت که در وسط قرار گرفته است نشاندهنده یک زندگی متعادل و متوزان است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می کند زندگی متعادلتری داشته باشید.

انگشت انگشتری انگشت چهارم :شماست. انگشت انگشتری دست چپ به قلب رابطه مستقیم دارد. به خاطر همین است که حلقه ازدواج در این انگشت انداخته می شود. این انگشت همچنین نشاندهنده احساسات و خلاقیت در فرد است. انداختن انگشتر در انگشت چهارم دست راست به شما کمک می کند در زندگی خود خوشبین تر باشید.

انگشت کوچک: نشان دهنده همه چیز در روابط شماستاین انگشت نشاندهنده روابط ما با محیط بیرون می باشد و دقیقاً مخالف شست است که به خودِ درونی ما اشاره دارد. این انگشت نشاندهنده رفتار ما با دیگران است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می کند روابط خود را تقویت کنید، به خصوص درمورد ازدواج. به ارتقاء روابط کاری هم کمک می کند.


انگشترها در میان سایر جواهرات اهمیت بیشتری دارند. قبل از اینکه تصمیم بگیرید هر انگشتری دستتان کنید، بهتر است با یک متخصص درمورد نوع جواهری که می خواهید دست کنید صحبت کنید. این انگشتر، چه یک انگشتر الماس یا انگشتر نامزدی یا عروسی یا هر انگشتر دیگری باشد، نمی توان زیبایی آنها را بعنوان جواهرهایی شیک نادیده گرفت. پس فقط به دلایل باورها و اعتقادات مذهبی نیست که خیلی ها انگشتر دست میکنند، این مسئله می تواند جنبه مدگرایی هم داشته باشددلیل آن مهم نیست، مهم این است که انداختن انگشتر به ارتقاء وضعیت ظاهر شما کمک می کند

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
تگ ها: آموزنده
comment نظرات () لینک


+ هر چی عوض داره گله نداره

یک شب که من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت:

- من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی!

- چی؟ یعنی چه؟!

و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد:

- تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی!

و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد:

- تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم...



فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم.

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ای الماس.

حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فکر کنم سعی کرد من رو امتحان کنه چون ازم خواست براش یک مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته‌ بود. نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم:

- برش دار عزیزم!

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت:

- عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم.

در همین لحظه بود که گفتم:

- نه عزیزم من حالش رو ندارم!

با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:

- چی؟!

- عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت اقتصادی من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه!

و موقعی که توی چشماش می‌خوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم:

- چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته‌ باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم؟!



خوب امشب هم توی اتاق‌ خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنک شده که فهمیده هرچی عوض داره گله نداره...

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
تگ ها: آموزنده
comment نظرات () لینک


+ شهر هرت کجاست؟؟؟



شهر هرت جائی است که :

# رنگهای رنگین کمان همه مکروهند و رنگ سیاه مستحب.

# اول ازدواج می کنند بعد همدیگر رو می شناسند.

# بهشت آن زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند.

# درخت ها علت اصلی ترافیک اند برای همین بریده می شوند تا ماشین ها راحت تر برانند.

# کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.

# شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن با او را ندارند. 

# با میلیاردها پول بعد از ماه ها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد.

# خنده نشان از جلف بودن دارد.

# مردم سوار تاکسی می شوند تا زود برسند سر کار تا کار کنند و پول تاکسی شونو در بیارند.

# نصف مردمش زیر خط فقرند اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخ ها می سازند.

# گریه محترم و خنده محکوم است.

# وطن هرگز مفهومی ندارد و باعث ننگه، پس میرویم ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و... را آباد میکنیم. 

# هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.

# وقتی می روی مدرسه کیفتو می گردند، مبادا آینه داشته باشی.

# دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و .... است.

# توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه .....

# وقتی از دختر می پرسند می خواهی با این آقا زندگی کنی می گوید: نمی دونم هر چی بابام بگه.

# وقتی می خواهی ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا بروند و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنند.

# هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها و دخترها هستی ولی کاری ازدستت برنمیاد. 

# مردمش پولشان را توی چاه میریزند و دعا میکنند که خدا آنها را از فقر نجات بدهد.

# به بعضی از بیسوادها میگویند پروفسور.

# ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!!

# در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر می فروشند.

# مردگان مقدسند و از زنده ها محترم ترند.

# .......... 


خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!

آیا شما هم آنجا را می شناسید؟

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
تگ ها: آموزنده
comment نظرات () لینک


+ زاهد

زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که ...

افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

 

 

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او...

خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."
شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "
عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "
عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

 

 

 

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز...

پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.

 

 

 

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

 

 

 

نویسنده : مرتضی مردانی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
تگ ها: آموزنده
comment نظرات () لینک